۳۰ اسفند_۲۰ مارس سالروز جهانی شادی

سازمان ملل ۲۰ مارس را «روز جهانی شادی» (happy day) نامگذاری کرد و خواستار شرکت همه در این شادی شده است و آنرا در تقویم وارد کرده‌اند.
روز جهانی شادی یک روز برای خوشحال بودن و خوشحالی کردن. روز جهانی شادی همچنین بعنوان روز بین‌المللی شادی نیز نامیده شده و هر ساله در تاریخ ۲۰ مارس این روز جشن گرفته میشود تا اهمیت شادی در زندگی مردم در سراسر جهان به‌ رسمیت شناخته شود.
شادی بمعنای وضع و حالت شاد، شاد بودن، خوشحالی و سرور است. برای شادی مرز و چارچوب مشخص و تعریف‌شده‌ای نمیتوان در نظر گرفت؛ زیرا از نظر افراد و فرهنگهای مختلف؛ شادی معنا و مصادیق گوناگون و متفاوت پیدا میکند. از مهمترین دلایل افزایش بیماریهای روحی - روانی در مردم؛ کاهش شادی و نشاط در میان آنان است. اگر به این مسئله بطور جدی پرداخته نشود؛ خسارات جبران‌ ناپذیری بر سلامت جامعه وارد خواهد شد.
از سال ۲۰۱۳ سازمان ملل‌متحد روز جهانی شادی را بعنوان راهی برای به‌ رسمیت شناختن اهمیت شادی در زندگی مردم در سراسر جهان جشن گرفته است. در سال ۲۰۱۵ سازمان ملل پروسه­‌ ی دستیابی به ۱۷ هدف توسعه ی پایدار را آغاز کرد که هدف آن پایان دادن به فقر، کاهش نابرابری و محافظت از سیاره ی زمین است.
به‌همین رو در سال ۲۰۱۷ کارناوال Smurfs در پشتیبانی از اهداف توسعه ی پایدار برای روز جهانی شادی به‌ راه افتاد.
سازمان ملل هر ساله از هر شخص در هر سنی در هر طبقه‌ای در هر کسب و کار و از تمامی دولتها دعوت میکند تا در جشن روز جهانی شادی شرکت کنند.
انسان موجودی اجتماعیست و بسیاری از وقایع زندگی وی تحت تأثیر روابط اجتماعیست. شادی و غم میتواند در روابط اجتماعی وی، کسب موفقیتها و تأمین انتظاراتش از یک زندگی اجتماعی تأثیرگذار باشند. در محیطهای شاد زمینه‌های خلاقیت و ابتکار افراد بروز پیدا میکند و همینطور آن تحول و تغییرات بنیادی در جامعه رخ خواهد داد. این تغییرات میتواند جنبه‌های اقتصادی، اجتماعی، بهداشتی، روانی و بطور کلی همه ی جنبه‌ها را در بر بگیرند. هر قدر مردم از زندگی خود رضایت بیشتری داشته باشند و احساس شادی کنند، احتمال بروز بحران و دگرگونی در امور اجتماعی آنها نیز به‌ حداقل میرسد.
سلامت جسمی و روانی را میتوان عامل شادی در افراد دانست. یکی دیگر از عوامل شادی در یک جامعه؛ داشتن آرامش سیاسی، اقتصادی، امنیتی و … است. البته بعد اقتصادی نیز از جمله ی عوامل مهم در افزایش شادی و نشاط در یک جامعه محسوب میشود، ولی ثروت به‌ تنهایی برای حفظ شادی در افراد کافی نیست.
اگر شادی در میان افراد یک جامعه کمرنگ شود؛ بمرور شاهد افسردگیهای حاد و مزمن در مردم خواهیم بود که این افسردگیها و عدم رضایت از زندگی در روند رشد و پیشرفت یک جامعه و کشور نیز تأثیر زیادی خواهند گذاشت. افرادی که شاد نیستند انگیزه‌ای برای کار کردن ندارند و برای حرکت بسمت تعالی و پیشرفت تلاشی نمیکنند.
پیامدهای کمبود شادی و نشاط در میان مردم بسیار زیاد و خطرناک است. جامعه‌ای که در آن نشاط و شادی نباشد؛ تأثیرات مخربی بر جنبه‌های مختلف زندگی انسانها بخصوص در تعاملات و روابط اجتماعی آنان خواهد گذاشت.

۳۰ اسفند سالروز ورود نادرشاه به دهلی

نادرشاه به «نوروز» و آیینهاى آن عشقِ فراوان داشت و سکه ی موسوم به سکه ی نادری را در سال ۱۱۱۳ خ در مراسم سلام نوروز رایج ساخت و تعدادی از آنرا به رسم عیدی به منشیها و افسران داد که در یک طرف سکه نقش شده بود: «الخیر فی ماوقع» و در طرف دیگر سکه این عبارت دیده میشد: «نادر ایران زمین».
این عبارات نشان میدهند که نادر یک ناسیونالیست ایرانی و خواهان زنده کردن امپراتوری ایران در چارچوب مرزهای عهد ساسانیان، اشکانیان و هخامنشیان بود.
او در سال ۱۱۱۳ خ در جریان لشکرکشی به هند، پس از شکستِ ارتش ۳۶۰ هزار نفری این کشور و دریافت تاج پادشاه هند، برای ورود به دهلی منتظر فرا رسیدن نوروز شده بود تا در روزى نیکو (سعد) به این آرزو برسد و روز ۲۰ مارس یا ۳۰ اسفند ( در آن سال؛ نوروز ) وارد دهلی شد و مراسم باشکوه نوروز را در کاخ شاه جهان (امپراتور پیشین هند) برگزار کرد.

عيد نوروز

عید نوروز را میتوان از قدیمیترین عید ایرانیان نام برد که این جشن وجشن مهرگان( که با آغاز فصل زمستان برپا میشدند.) از بزرگترین عیدها برشمرده میشد. تجلیل و پاسداشت از آن ریشه در تاریخ کهن دارد. هرچند از پیشینه ی تاریخی آن مکتوب بسیار دقیقی در دست نیست، اما بی‌شک جشن نوروز سابقه‌ای بسیار کهن در میان اقوام مختلف جهان دارد.
اصل این کلمه ریشه ی پهلوی دارد که با واژه ی نوک روچ یا نوک روز بیان میشد.
ابوریحان بیرونی در تعریف نوروز نقل میکند: نخستین روز است از فروردین ماه و از این جهت روز نو نام کردند؛ زیرا که پیشانی سال نوست و آنچه از پس اوست از این پنج روز همه ی جشنهاست.
در تعریفی دیگر نوروز نخستین روز سال در تقویم ایرانیست؛ یعنی یکم فروردین ماه و یا روز اورمزد از ماه فروردین.
نوروز در روزگار "جمشید" چهارمین پادشاه دوره ی پیشدادی پدید آمد و در پادشاهی او به صورت آئین درآمد. مسعودی در التنیه و الاشراف آورده است: هرمز در روز نخست ماه فروردین به مظالم (دادگری) نشست. پس آن روز را «نوروز» نام کرد و سنت گشت.
فردوسی نیز در داستان پدید آمدن نوروز نقل میکند: وقتی جمشید از کارهای کشوری بیاسود بر تخت کیانی نشست و همه ی بزرگان لشکری و کشوری بر گرد تخت او فراهم آمدند. جمشید آن روز را که نخستین روز از فروردین و آغاز سال بود؛ " نوروز" نامید و جشن گرفت.

به جمشید گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند چنین روز فرخ از آن روزگار بمانده از آن خسروان یادگار

جشن نوروز را به نخستین پادشاهان نسبت میدهند. شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری چون؛ فردوسی، عنصری، بیرونی، طبری و بسیاری دیگر که منبع تاریخی و اسطوره‌ای آنان بی گمان ادبیات پیش از اسلام بوده ، نوروز را از زمان پادشاهی جمشید میدانند.
نوروز که قرنهای دراز است بر همه ی جشنهای جهان فخر میفروشد، از آن روسـت که یک قــرارداد مصنـوعی اجتماعـی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان اســت و روز شادمانـی زمین، آسمان، آفتاب، جــوشِ شگفتـنـیها و شـور زدنها و سـرشـار از هیجان هر آغاز. نوروز گذشت زمان و دگرگونیهای دوران را شاهد بوده و پیوسته با آمد و رفت الهامبخش خود پایان فصلی دیگر را به ساکنـان این سرزمین کهنسال اعلام کرده است. نوروز؛ تجدید خاطــره ی بـزرگـــیست. خاطره ی خویشاوندی انسان با طبیعت، گذشت سالهــای دراز نه تنها از شکوهمندی سنّتهای نوروزی نکاسته، بلکه روشنگر این واقعیت بوده که بزرگ داشت نوروز و گرامی داشتن سنتهای آن با احساس و اندیشه ی ایرانی، پیوند ناگسستنی یافته است…
ابوریحان بیرونی در (التفهیم) در پاسخ به این سوال که: نـــوروز چیست؟ مینویسد: « نخستین روز است از فروردین ماه و از این جهت روز نو نام کردند؛ زیـرا که پیـشـانی سال نوست و آنـچه از پس اوست از این پنج روز، همه جشنهاست و ششم فروردین ماه نوروز را بزرگ دارند؛ زیرا که خسروان بدان پنج روز حقهای خشم و گروهـان بگزاردندی و حاجتها روا کـردنـدی، آنـگاه بدین روز ششم خلـوت کردندی، خاصگان را و اعتقاد پارسـایان اندر نـوروز نخستین آنست که اول روزیست از زمانه و بدو فلک آغازید گشتن.»
نوروز نامه منسوب به خیام آمده اســت که: « سبب نهادن نوروز آن بوده است که چـون دانستند که آفتاب را دو دور بـوده، یکی آن سیصد و شست و پنج روز و ربــعی از به اول دقیـقه حمـل باز آید، بـه همان وقت هر روز که رفته بود بدین دقیـقه نتواند آمدن چـه هـر سال از مدت همی کم شود؛ چون جمشــید این دو را دریـافت انوروز نام نهاد و جشــن آیـین آورد. پـس از آن پادشاهـان دیـگر مردمان بدو اقتدار کردند.»
ابوریحان در آثار الباقیه، می نویسد: « برخی از علمای ایران میگویـند: سبـب اینکـه ایـن روز را نـوروز مینامند اینست کـه در ایـام تهمورث صـائبه آشکار شدنـد و چون جمشید بـه پادشاهی رسید، دین خود را تجدید کرد و اینکار خیلی بزرگ به نظر آمد و آن روز را که روز تازه ای بود، جمشید عید گرفت.»

«نوروز» كهنسال ترين آيين ملی در جهان است كه جاودانه مانده و يکی از عوامل تداوم فرهنگ ايرانيان و مردمیست که در قلمروی امپراتوری پیشین پارسیان زندگی میکنند.
چند دهه است که مورخان معاصر، کشورهایی را که نوروز جشن ملی آنان است؛ «منطقه نوروز» نوشته‌اند؛ از آناتولی تا دره سند، بخشی از هند و کوههای پامیر و از آسیای میانه و قفقاز تا خلیج همیشه فارس.
«نوروز» روز ملی و جشن همه ی كسانیست كه در فلات ايران "ايران زمين" خود و يا نياكانشان به‌ دنيا آمده‌اند و تاريخ و فرهنگ مشترک دارند و نیز ساكنان سرزمينهایی كه در درازای قرنها امپراتوری پارسیان را تشكيل داده بودند.

جنبش فروردین:

به دلم از جنبش فروردین ، هوس آن طرفه نگار آمد ، بزن ای مطرب بزن ای مطرب ! که زمستان رفت و بهار آمد ، همه جا زیبا ، همه جا رنگین ، همه جا گلبن ، همه جا نسرین ، همه جا از جنبش فروردین ، چمن پژمرده به بار آمد ، سر و صورت شسته گل از باران ، چو عروسان خفته به گلزاران ، به چمنزاران ، به سمنزاران ، به سحر آوای هزار آمد ، همه جا زیور ، همه جا دلبر ، همه جا شیرین ، همه جا شکر ، همه جا مینا ، همه جا اخگر ، که چمن آمد که نگار آمد ، چمن و دشت و سَمَنان زیبا ، گل یاس و نسترنان زیبا ، بتکان زیبا ، سخنان زیبا ، گل نو بشکفته عذار آمد ، ز گلان رویی ، ز هوا بویی ، ز بتان مویی ، ز چمن جویی ، همه جا آوای پرستویی ، ز یمین آمد ، ز یسار آمد ، من و شیدایی ، من و رسوایی ، من و زیبایی ، من و خودرایی ، تو و این اندیشه ی سودایی ، که بهار اینگونه هزار آمد ، چه زنی نیشم؟ چه کنی ریشم؟ چه دهی پندم؟ برو از پیشم ، که من از این گفته نیندیشم، به سرم زین گفته دوار آمد ، دلم از اندوه و شکیبایی ، شده رسوایی ، شده غوغایی ، سرم از آن دختر هر جایی ، همه شب کانون شرار آمد ، شنوم از پیر خرد پندی ، بنشینم پیش گلان چندی ، بزنم چون غنچه شکرخندی ، بر آن نرگس که خمار آمد ، ز گلستان گلبن و نسرینی ، ز لب او بوسه ی مشکینی ، ز گفته ی شیرینی، که ز بحرش نغمه ی تار آمد...

نامه محمدعلی شاه قاجار

ظل الله خشمگین فریاد میزد : خون جواب آزادیست !! رعیت را چه به سرکشی !!! رعیت را چه به استنطاق صاحب قران !! رعیت را چه به فریاد حق طلبی !؟ ماییم که آبرو میدهیم ... ماییم که مالک ایرانیم، ماییم ... رعیت غلط میکند اعتراض کند !! غلط میکند مطالبه ی حق کند !! غلط میکند دیوان مظالمه بخواهد !! غلط میکند نظارت کند !! غلط میکند قدرت ما را محدود کند !! غلط میکند مشروطه بخواهد !! غلط میکند خلاف روس تزاری باشد !! غلط میکند دل باخته ی غرب باشد !! غلط میکند متحصن در زاویه ی شاه عبدالعظیم شود !! غلط میکند متحصن به سفارت خانه ی اجنبی شود... ملت غلط میکند ما را نخواهد... سایه ی ماست که آرامش میدهد... امنیت میبخشد... نعمت ارزانی میدارد... دفع بلا میکند.. سایه ی ماست، نه رعیت.... ملت را چه به آزادی !! مشق مردم سالاری میکنند مصلحین.. فریاد قانون میزنند... خدا لعنت کند یوسف خان مستشارالدوله ی بی شرف را که قانون قانون میکرد در این مملکت... به جهنم که نان ندارید !! به جهنم که کار ندارید !!! به جهنم سرپناه ندارید !! به جهنم که آزادی ندارید !! به جهنم که آب ندارید !! به جهنم که جوانانمان درگیر افیون اند... به جهنم که زنان تن فروشی میکنند !! به جهنم... همین که سایه یمان بر سر شما رعیت است کافیست... عجب ، آخر الزمان شده ! این پدر سوخته ها پایشان را از گلیمشان درازتر کردند... شاه شاهان را محکوم میکنند به دروغگویی !! محکوم میکنند به خرافه پرستی !! محکوم میکنند به دست اندازی به بیت المال... محکوم میکنند به دیکتاتوری... محکوم میکنند به زد و بند.. محکوم میکنند به چپاول.. محکوم میکنند به عیاشی... رعیت غلط میکند ما را که زینت کشوریم محکوم کند؟!... ما که سایه ی خداییم دوست داریم ظلم کنیم، به کسی چه !! دوست داریم ذخایر طبیعی مملکت را به اجنبی تحفه دهیم... دوست داریم تمام امور کشور را به بستگانمان بسپاریم ... دوست داریم هر آنچه که به میلمان است انجام دهیم... رعیت گوسفند، ما شبانیم.... به خدای احد و واحد قسم... دستور دادیم به قزاقها هر که نافرمانی کرد امان اش ندهند... هر که اعتراض کرد پوست اش را کنده، کاه پر کنند.... هر کس را که خواست بیندیشد؛ محبوسش کنند... هر کس که خواست در افکارش به ما ناسزا گوید؛ معدوم اش کنند.. دستور دادیم هر که به خیابان بیاید، هر که شعار دهد، هر که معترض شود، هر که قانون بخواهد، هر که مطالبه ی آزادی کند؛ مهمان اش کنند به گلوله... ما رعیت سر به زیر میخواهیم، ما رعیت بله قربان گو میخواهیم، ما رعیت کر و کور میخواهیم... ما رعیت میخواهیم، همین بس... اینجا ممالک محصوره ی ایران است و ما هم قبله ی عالمیم و پرچمدار عدالت و پاکی... هر کس نمیخواهد بسم الله !!! از این مملکت برود... شما رعیت لیاقت سروری ما را ندارید... بروید از خاک ما بروید ای بی لیاقتان مجوس.... محمدعلی شاه قاجار_طهران_۱۲۸۷ ش_برگرفته از کتاب : استبداد صغیر منابع انقلاب مشروطه ، ابوالقاسم خان ناصرالملک علی‌اکبر دهخدا ، چرند و پرند انقلاب مشروطه ی ایران ، ژانت آفاری

چهارشنبه سوری در شاهنامه

سور به معناى میهمانى و جشن میباشد و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پریدن؟ براساس سروده هاى پیروز پارسى(حکیم فردوسى)؛ سیاوش فرزند کاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست میدهد.
پادشاه همسر دیگر را بر میگزیند، سودابه که زنى زیبا و هوسباز بود عاشق سیاوش میشود.

یکى روز کاووس کى با پسر
نشسته که سودابه آمد ز در
ز ناگاه روى سیاوش بدید
پر اندیشه گشت و دلش بردمید
ز عشق رخ او قرارش نماند
همه مهر اندر دل آتش نشاند

سودابه در اندیشه بود تا به گونه اى سیاوش را به کاخ خویش بکشاند، دختر زیبا و جوان خود را بهانه ی حضور سیاوش کرده و او را فرا خواند:

که باید که رنجه کنى پاى خویش
نمائى مرا سرو بالاى خویش
بیاراسته خویش چون نوبهار
بگردش هم از ماهرویان هزار

آنگاه که سودابه سیاوش را در کاخ خویش یافت به او گفت:
هر آنکس که از دور بیند ترا
شود بیهش و برگزیند ترا
ز من هر چه خواهى همه کام تو
بر آرم نپیچم سر از دام تو
من اینک به پیش تو افتاده ام
تن و جان و شیرین ترا داده ام

سودابه پس از این که از مهر و عشق خود به سیاوش میگوید و همزمان به او نزدیک میشود. ناگاه او را در آغوش کشیده و میبوسد.

سرش تنگ بگرفت و یک بوسه داد
همانا که از شرم ناورد یاد
رخان سیاوش چو خون شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت با دل که از کار دیو
مرا دور داراد کیوان خدیو
نه من با پدر بى وفائى کنم
نه با اهرمن آشنائى کنم

سیاوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت:
سر بانوانى و هم مهترى
من ایدون گمانم که تو مادرى

سیاوش خشمناک از جاى برخاسته و عزم خروج از کاخ سودابه را کرد. سودابه که از برملا شدن واقعه بیم داشت داد و فریاد کرد و درست بسان افسانه ی یوسف و زلیخا دامن پاره کرده و گناه را به سیاوش متوجه کرد و چنانچه در نمایشنامه ی افسانه، افسانه ها نوشتیم، اکثر افسانه هاى سامى، افسانه هاى شاهنامه میباشند که رنگ و روى سامى گرفته است و نیز در آئین اوستا نوشته ایم که کتاب اوستا یک کتابخانه ی کتاب بوده است که تاریخ شاهان ایران یکى از ۱۲۰ جلد کتاب کتابخانه ی اوستا میباشد و چگونگى به نظم آوردن آنرا توسط فردوسى در زندگینامه ی پیروز پارسى؛ یعنى حکیم ابوالقاسم فردوسى شرح داده ام.

بارى سیاوش به سودابه میگوید که پدر را آگاه خواهد کرد:
از آن تخت برخاست با خشم و جنگ
بدو اندر آویخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پیش تو
بگفتم نهانى بد اندیش تو
مرا خیره خواهى که رسوا کنى؟
به پیش خردمند رعنا کنى
بزد دست و جامه بدرید پاک
به ناخن دو رخ را همى کرد چاک
برآمد خروش از شبستان اوى
فغانش ز ایوان برآمد بکوى

زندگینامه وینستون چرچیل

سِر وینستون لئونارد اسپنسر چرچیل (به انگلیسی: Sir Winston Leonard Spencer-Churchill) (زاده ی ۳۰ نوامبر ۱۸۷۴ - درگذشته ی ۲۴ ژانویه ی ۱۹۶۵) سیاستمدار و نویسنده ی بریتانیایی است.
ملیت: بریتانیا
حزب سیاسی: حزب محافظه‌کار
همسر: کلمنتین چرچیل
فرزندان: دایانا، راندلف، سارا توچت-جسون، ماریگولد، مری سوامس
محل اقامت: کلیسای سینت مارتین، آکسفوردشر، انگلستان
دین: انگلیکان
بین سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵؛ یعنی در طول جنگ جهانی دوم و بار دیگر بین سالهای ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۵ نخست‌وزیر بریتانیا بود. او افسر ارتش بریتانیا نیز بود. چرچیل جایزه ی نوبل ادبیات در سال ۱۹۵۳ را بخاطر نوشته‌هایش دریافت کرد.
مجله ی تایم در سال ۱۹۴۹ وینستون چرچیل را بعنوان «مرد نیمه ی اول قرن بیستم» انتخاب کرد. چرچیل در میان عامه ی مردم مظهر زیرکی و نیرنگ است. چرچیل سال ۱۹۴۰ نیز بعنوان مرد سال تایم انتخاب شده‌ بود.
او مشهورترین چهره ی سیاسی دنیای دیپلماسی و مهمترین عضو از اعضای خاندان چرچیل میباشد.
دودمان چرچیل سه چهره ی برجسته دارد که عبارتند از:
۱_جان چرچیل ( ۱۷۲۲ - ۱۶۵۰ ): او سر دودمان دوکهای مالبورو و جد وینستون چرچیل میباشد که پس از انقلاب کرومول در دربار پادشاه دودمان دوباره بازگشته به سلطنت، دارای نفوذ و اعتبار فراوان گردید و در شمار گردانندگان چرخهای سیاسی - نظامی دستگاههای حکومت وقت درآمد. او ضمن فرماندهی در جنگهای فئودالی قاره ی اروپا عنوان دوک را برای خود و خانواده اش بدست آورد.
۲_راندولف چرچیل ( ۱۸۹۵ - ۱۸۴۹ ): او از نوادگان جان چرچیل و سر فرانسیس دریک یکی از مشهورترین دزدان دریائی در زمان ملکه الیزابت یکم میباشد. او پدر چرچیل مشهور میباشد.
۳_وینستون چرچیل ( ۱۹۶۵ - ۱۸۷۴ ): او در شب ۳۰ نوامبر دو ماه پیش از موعد در کاخ بلنهایم متولد شد. مادرش جنی جروم دختر یک میلیاردر آمریکایی و پدرش راندولف چرچیل یک سیاستمدار عضو مجلس انگلیس بود.
وینستون چرچیل در سن هفت سالگی به دبستان خصوصی اسکویت سپرده شد. او در دبستان به شنا و سوارکاری بسیار علاقه داشت. او پس از آنکه دو بار در امتحان ورودی آموزشگاه نظامی سند هرست شکست خورد، موفق به ورود به آن شد و در رسته ی سواره نظام به خدمت پرداخت.
سالهای اولیه ی زندگی و خدمت در ارتش:
چرچیل در «بلنهایم پالاس» در آکسفوردشایر انگلستان در خانواده ی معروف اسپنسر به دنیا آمد. او همچنین برادری به نام «جان استرنج اسپنسر چرچیل» داشت.
نام خاندان چرچیل با تحولات تاریخ معاصر ایران پیوند ناگسستنی دارد؛ به دلیل نقش عضو نامدار آن؛ سِر وینستون چرچیل، در دو حادثه ی مهم و سرنوشت‏ ساز کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ و صعود سلطنت پهلوی و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و اعاده ی سلطنت پهلوی. در حادثه ی نخست؛ وینستون چرچیل ۴۷ ساله وزیر جنگ بریتانیا بود و همو بود که دستور اجرای کودتا را به ژنرال آیرونساید؛ فرمانده ی قشون انگلیس در شمال ایران، صادر کرد. در حادثه ی دوم چرچیل ۷۹ ساله نخست ‏وزیر قدرتمند بریتانیا بود و عامل اصلی در کودتای فضل ‏الله زاهدی و بازگشت محمد رضا پهلوی به ایران.
چرچیل ابتدا به مدرسه ی «هارو» و پس از آن به «آکادمی نظامی سلطنتی سندهرست» ملحق شد.چرچیل یکی از هشت داوطلبی بود که از میان ۱۵۰ داوطلب برای ورود به دانشکده ی افسری پذیرفته و بلافاصله بعنوان ستوان دوم در گارد حفاظتی ملکه مشغول به کار شد و از همانجا تا سمت فرماندهی پیش رفت.در سال ۱۸۹۳ به ارتش بریتانیا پیوست و در ۱۸۹۸ به عنوان افسر ارتش در جنگی در سودان شرکت کرد. در سال ۱۸۹۹ ارتش را به قصد انجام فعالیتهای سیاسی ترک کرد، ولی قبل از آن بعنوان روزنامه نگار به آفریقای جنوبی که در آن «جنگ دوم بوئر» در جریان بود رفت، ولی در آنجا توسط بوئرها بعنوان اسیر جنگی دستگیر و زندانی شد، ولی چرچیل توانست از آنجا فرار کند.
پارلمان و نخست وزیری:
در سال ۱۹۰۰ در حالیکه ۲۶ سال بیشتر نداشت، برای نخستین بار به عنوان نماینده از حزب محافظه‌کار به مجلس عوام راه یافت، ولی بعد از مدتی از حزب جدا شد و در سال ۱۹۰۴ به حزب لیبرال پیوست. در سال ۱۹۰۶ وزیر مستعمرات، در ۱۹۰۸ وزیر بازرگانی و در ۱۹۱۰ وزیر کشور شد.چرچیل در جنگ اول جهانی، فرمانده ی نیروی دریایی بریتانیا و در سال ۱۹۱۸ وزیر جنگ شد. در ۱۹۲۴ وزارت خزانه‌داری را بعهده گرفت.در سال ۱۹۳۹ وزیر نیروی دریایی شد و در دهم مه ۱۹۴۰ بعنوان نخست وزیر بریتانیا جانشین «چمبرلن» شد که سیاست مماشات با هیتلر را داشت. وینستون چرچیل در سن ۶۵ سالگی در جای او بعنوان نخست وزیر و وزیر دفاع قرار گرفت.
وقتی برای بار اول نخست وزیر شد (ماه مه ۱۹۴۰) پیامی ‌برای ملت بریتانیا فرستاد و به آنان گفت: «ما امروز مجبوریم تنها در برابر فاشیسم مقاومت کنیم و من هیچ هدیه‌ای جز اشک و خون ندارم که به شما تقدیم کنم. میدانم روزهای مشقت‌باری را میگذرانیم، ولی بدانید و قاطعانه بدانید پیروزی با ملل آزاد جهان و دموکراسی است.» در زمان جنگ جهانی دوم همزمان با پادشاهی جرج پنجم، رهبری بریتانیا در دست وینستون چرچیل بود. چرچیل در طول جنگ به برقراری روابط قوی با رئیس جمهور آمریکا؛ فرانکلین روزولت، پرداخت.
وقتی سکان هدایت بریتانیا در جنگ دوم جهانی را بعهده داشت، برای اولین بار اصطلاح “پرده ی آهنین”را بکار برد: «از استتین در بالتیک تا تریست در ساحل آدریاتیک یک دیوار آهنی در سراسر قاره ی [اروپا] کشیده شده است. در پشت این دیوار، پایتختهای کشورهای باستانی اروپای مرکزی و شرقی قرار دارند. ورشو، برلن، پراگ، وین، بوداپست، بلگراد، بخارست و صوفیه؛ همه ی این شهرهای مشهور و ساکنین این مناطق اکنون در محدوده‌ای واقع شده‌اند که من آن را گستره ی شوروی میخوانم.» او حتی دستور ساخت نخستین تانکهای تجربی را با استفاده از استعداد ذاتی خود صادر کرد که این تانکها مورد استفاده ی ارتش بریتانیا قرار گرفت.
لندن وقتی دریافت هیتلر، اتریش را ضمیمه ی قلمروی خود کرده، چک اسلواکی را نیز زیر فرمان خود در آورده و با حمله به لهستان به زودی بزرگترین قدرت نظامی،اقتصادی و صنعتی جهان خواهد شد که رقیب خطرناکی برای امپراتوری بریتانیا خواهد بود، با تحلیل سیاسی چرچیل موافقت کرد و چمبرلن را کنار زد و چرچیل جایگزین او شد. پیشبینی چرچیل در مورد جنگ سرد هم درست بود و اندکی پس از پایان جنگ متحدان پیشین (ترومن و استالین) به دشمنانی سخت بدل شدند، سیاست وینستون چرچیل و جنازه ایکه مسیر جنگ را عوض کرد !
شهرت؛ محرک همیشگی اش بود، وقتی سخن میگفت کسی را توان مقابله ی با او نبود و کاملاً میدانست که درباره ی چه چیز سخن میگوید.او هفته ای یک بار و گاهی هم چند بار با چند پروژه و طرح غیر ممکن و مخاطره آمیز وارد دفترش میشد، اما بعد از نیم ساعت، چیزی که ظاهر میشد گرچه هنوز مخاطره آمیز بود، اما دیگر غیرممکن نبود!» چرچیل یک بار گفته است که تاریخ درباره ی او قضاوت خوبی خواهد داشت. البته او قصد داشت خودش تاریخ را بنویسد!
بسیاری از مردم تصور میکنند وینستون چرچیل دارای نقشی منحصر به فرد و قهرمانی در اوج دوره ی تمدن است، اما او به جز جنگ و خون و اشک و حرف، چیزی برای ارائه نداشت: «ما نباید تسلیم شده یا شکست بخوریم، ما باید تا آخر ادامه دهیم… باید در شنزارها و سواحل بجنگیم… باید در میادین و خیابانها بجنگیم… ما نباید تسلیم شویم». «پس بگذار با وظایف خود سازگار شویم و خود را چنان نیرومند کنیم که اگر امپراتوری بریتانیا و جمهوری آن هزاران سال نیز پابرجا باشد، مردم بگویند: «این بهترین لحظات زندگیشان بود».
البته اینها فقط حرف بودند و همانگونه که چرچیل گفته است: «کلمات تنها چیزهایی هستند که تا ابد باقی میمانند». من این سخنان را از دوران کودکی به خاطر دارم، هنگامی که با وحشت در پناهگاههایی که باد در آنها میپیچید خم شده بودیم و صدای بمبها از بالای سرمان به گوش میرسید. هفتاد هزار نفر از مردم بوسیله ی همین بمبها کشته شدند. از آن روزهای وحشتناک، صدها تاریخچه، خاطره و بسیاری فیلمها ساخته شد و همینها تصویر افسانه ای چرچیل را و تقلید تمسخر آمیز سخنوری او، علامت V شکل مختص به او و خرناسهایش را زنده نگه میدارد و بسیار حیرت انگیز است که آن میلیونها عبارتی که درباره ی او نوشته شده است، تنها درباره ی بهترین لحظه ی او متمرکز شده است.داستان عجیبی است، لیکن نتیجه اش آن شد که ما با تصویری خاص و تنها با فصلی از زندگی او روبرو شویم. کسی که آیزابرلین او را «بزرگترین انسان عصرما» نامیده است.
عصر چرچیل به صورتی رؤیایی و هیجان انگیز به امپراتوری قرن نوزدهم و انقلاب قرن بیستم متصل شده است. مردی نظامی که در «آمدورمن» مبارزه را شروع کرد و حدود شصت سال زمانی که بریتانیا مرکز جهان محسوب میشد، آنرا ادامه داد. تصور درخشش نور آفتاب بر زرهی و اهتزاز زیبای پرچمی همیشه درمورد او وجود دارد. شخصیت او همیشه چند وجهی است. در سال ۱۹۲۱ رئیس مستعمره ی کاریو بود. در آنجا سرگرم کشتن ملیگراهای مصری شد و شیفته ی لارنس عربستان که سلسله ی سلطنتی هاشمی را در اردن و ملتی جدید را در عراق بوجود آورده بود.
همان زمان به همراه همسرش به اورشلیم رفت تا با کاشتن درختی در آنجا تعهد انگلستان به یهود را نشان دهد.
مرگ:
وینستون چرچیل در صبح یکشنبه، ۲۴ ژانویه ی ۱۹۶۵ بعد از ۱۰ روز نگرانی عمومی از وضعیت سلامتی‌اش در اثر سکته ی مغزی در سن ۹۰ سالگی در منطقه ی هایدپارک گیت در شهر لندن درگذشت. به دستور ملکه الیزابت دوم برای وی مراسم تشییع رسمی در کلیسای سنت پال با حضور ملکه برگزار شد. این اولین مراسم رسمی از سال ۱۹۱۴ در بریتانیا بود که برای فردی خارج از خاندان سلطنتی انجام میشد. این مراسم همچنین بزرگترین مراسم از این دست در بریتانیا بود، بطوریکه افرادی از بیشتر از صد کشور جهان شامل افرادی چون؛ رئیس جمهور فرانسه؛ شارل دوگل و رئیس جمهور آمریکا؛ دوایت آیزنهاور، حضور یافته بودند.
وینستون چرچیل در طول مدت خدمت سیاسی و فعالیتش بعنوان نویسنده افتخارات زیادی کسب کرده است.مردم بریتانیا در رأی گیری نوامبر ۲۰۰۲ بی‌بی‌سی، سر وینستون چرچیل را بعنوان «بزرگترین بریتانیایی تمام تاریخ» انتخاب کردند. مارک تواین گفته است: چرچیل "مردترین مردها" بود. وینستون چرچیل در کودکی تنبلترین شاگرد مدرسه بود. «اودیس لکسی»! یعنی کندی یادگیری داشت. در جوانی بهترین خبرنگار دیلی تلگراف بود.
از ۵ جنگ در سه قاره گزارش تهیه کرد. در میانسالی منفورترین عضو پارلمان بریتانیا بود، بخاطر پیشبینی طولانی شدن جنگ جهانی اول و نیز ارائه ی طرح تانک جنگ طلب شناخته شد و در پیری محبوبترین نخست وزیر تاریخ انگلیس شد، تنها رهبر اروپا که در برابر هیتلر ایستاد. در کتابهای درسی انگلیس بعنوان سخت کوشترین فرد معرفی میشود. معروف است که تا سی سالگی نمیتوانست حرف اس را تلفظ کند، اما آنقدر تمرین کرد تا توانست. کمیته ی نوبل او را ماهرترین سخنران قرن بیست میدانست بخاطر همین سخنرانیها و شش جلد خاطراتش در سال ۱۹۵۳ جایزه ی نوبل ادبیات گرفت.
آثار مکتوب او عبارتند از: سرگذشت نیروی پیاده ی ملکند، جنگ رودخانه، سورولا، لرد راندولف چرچیل، مسافرت آفریقایی من، بحران جهان، مارلبرو، تاریخ مردم انگلیسی زبان، زندگی جوانی من، افکار و ماجراها، معاصران بزرگ، جنگ جهانی دوم، طوفان نزدیک میشود، بهترین لحظات آنها، حلقه بسته میشود، پیروزی و تراژدی، بحرانی جهانی، تاریخ جنگ جهانی دوم و اتحاد بزرگ و محور سرنوشت.
چرچیل در ۹ آوریل ۱۹۶۳ با درخواست ریاست جمهور آمریکا؛ «جان اف. کندی» و با تصویب کنگره ی آمریکا، «اولین شهروند افتخاری ایالات متحده آمریکا» نام گرفت، ولی بدلیل ناتوانی جسمی در مراسم کاخ سفید حاضر نشد.

۲۶ اسفند سالروز تأسیس پلیس تهران

برای پايان يافتن نا امنی در تهران كه در سه‌ ماه آخر سال ۱۲۹۱ به چشم میخورد و از واحد كمكی ۳۸۰ نفری نیروی ژاندارم هم كاری بر نيامده بود، دولت وقت برای رفع نگرانی ساكنان پايتخت و برگزاری آيينهای نوروزی بدون دلواپسی ۲۷ اسفند ماه اعلام کرده بود که از ۲۹ اسفند "دو روز بعد" نظميه ی تهران "پليس تهران" به سبک اروپا با هشت كلانتری "كميسيری" آغاز بكار خواهد كرد و ۲۹ اسفند مقامات دولت در مراسم گشايش كلانتريهای بهارستان و بازار حضور يافتند. سازمان پليس تهران توسط يک افسر سابق پليس شهر استكهلم سوئد تنظيم و كار پياده كردن اين سازمان هم به او واگذار شده بود. پليس تهران در نخستين روز گشايش دارای ۴۷۹ پاسبان بود که در آن زمان «آژان» خوانده میشدند و مقرر شده بود که مواجب ماهانه ی آنان بصورت پول نقد باشد. در آن زمان رسم بود كه اگر در خزانه ی دولت برای پرداخت مستمری كارمندان پول كافی موجود نبود، معادل آن حواله ی جنس از جمله آجر داده میشد. اين اجناس بعنوان ماليات بر درآمد از صاحبانشان وصول میشد. در آن زمان، ايران درآمد نفت نداشت.

قیام سیستان علیه امویان

کتاب تاریخ سیستان ابتدای اعتراض مردم سیستان به بنی امیه را وقت رسیدن خبر شهادت حسین بن علی و اسارت خاندان اهل بیت به مردم سیستان بیان میدارد و در ادامه قیامهایی در سیستان علیه بنی امیه صورت میگیرد. با توجه به فاصله ی بیش از ۲۶۳۳ کیلومتری کوفه با سیستان که از کتب جغرافیایی میتوان به دست آورد، این خبر احتمالاً یک یا دو ماه بعد از شهادت به مردم سیستان میرسد، از اینرو به احتمال زیاد خبر شهادت حسین بن علی در اواخر ماه صفر یا ماه ربیع الأول به مردم سیستان میرسد و با رسیدن این خبر اعتراضات علیه حاکمیت شروع میشود. به گواهی تاریخ؛ نخستین قیام مردمی بر ضد بنی امیه؛ کمتر از چند ماه پس از واقعه کربلا به دست مردم سیستان برپا شد؛ زیرا تا زمان زنده بودن یزید بن معاویه هیچ قیامی به خونخواهی حسین بن علی جز قیام مردم سیستان در منابع ثبت نشده است. شاهد این قضیه وجود گزارشات تاریخی از گفتگوی یزید بن معاویه با عباد بن زیاد پس از فرار وی از منطقه است.
حاکم سیستان؛ عباد بن زیاد (برادر عبید الله بن زیاد؛ عامل جنایت کربلا) با اینکه در آن موقع هم سپاه و هم نیروی انتظامی و هم محکمه ی قضا در اختیار داشته و کاملاً بر اوضاع مسلط بوده است، ولی همینکه عده‌ای از مردم آغازگر قیام شدند، عباد بن زیاد درنگ را جایز ندانست و با برداشتن بیست میلیون درهم موجودی بیت‌المال از سیستان فرار کرد؛ به طوری که سیستان ماه‌ها بدون والی ماند. پیداست که اگر عباد نمیگریخت و در سیستان مانده بود؛ جان خود را از دست میداد. بعد از چند ماه، عبیدالله بن زیاد به جای والی سابق، دو برادر دیگرش؛ یزید بن زیاد و ابو عبیده بن زیاد را باهم به سیستان فرستاد. طبعاً آنها نیز با مدارا با مردم سیستان رفتار کردند تا توانستند اوضاع را آرام کنند و به حکومت خود ادامه دهند.

زندگینامه ویکتور هوگو

ویکتور هوگو شاعر و نویسنده ی بزرگ و سرشناس فرانسوی در پنجم می ۱۸۰۲ میلادی به دنیا آمد.ویکتور هوگو مهمترین نویسنده ی رمانتیک جهان به حساب می‌آید. از مهمترین آثار او میتوان به بینوایان، گوژپشت نتردام و مقدار زیادی مجموعه ی شعر اشاره کرد. وی همچنین چندین نمایشنامه نوشته‌ است.هر چند که هوگو بیشتر به‌عنوان یک رمان‌نویس شناخته میشود، خیلیها معتقدند که او به‌عنوان یک شاعر نقش به‌ مراتب مهمتری را ایفا کرد.وی در روز جمعه ۲۲ ماه مه ۱۸۸۵ در خانه ی خویش در کوچه ی ایلو در پاریس بدرود زندگانی گفت.
پدرش کنت هوگو ژنرال ارتش ناپلئون بود. خانواده ی هوگو در سال ۱۸۱۱ به اسپانیا رفتند، ولی بعدها دوباره به پاریس بازگشتند و هوگو در این شهر تحصیلات مقدماتی را طی کرد.
او ابتدا شعر میسرود و همین اشعار هم شهرت فوق العاده ای در ابتدای کار به وی اعطا کرد. هوگو پیروی سبک تازه رمانتیسیسم بود و با آنکه پیش از او رمانتیسیسم در آثار دیگر نویسندگان نیز ظاهر شده بود، چون ویکتور هوگو در ترویج این سبک پیشقدم شده بود و در این راه سعی وافری داشت، او را به عنوان مبتکر رمانتیسیسم میشناسند. هوگو در سال ۱۸۴۱ میلادی علیرغم مخالفت بدخواهان به عضویت آکادمی فرانسه در آمد و در سال ۱۸۴۸ نیز نماینده ی مجلس این کشور شد. پس از انقلاب، ناپلئون سوم در سال ۱۸۵۱ میلادی با انجام کودتایی برخی از مخالفان را به تبعید فرستاد که ویکتور هوگو نیز در میان آنان بود. هوگو پس از پایان حکومت ناپلئون سوم در سپتامبر ۱۸۷۰ به فرانسه بازگشت. او آثار بسیاری در نظم و نثر از خود به جای نهاده است و بسیاری از فرانسویان هنوز نیز آثار او را میستایند و آنها را به عنوان شاهکارهای ادبی تلقی میکنند. وی به هنگام مرگ به عنوان بزرگترین قهرمان ملی قرن نوزدهم فرانسه نام گرفت. کرامول، آخرین روز یک محکوم، گوژپشت نتردام، کلود ولگرد، بینوایان، ناپلئون کوچک، تیره بختان، کارگران دریا، مردی که میخندد، تاریخ یک جنایت، رفتارها و گفتارها، نودوسه، عاقبت شیطان، مشهودات، در سفر، آلپ و پیرنه، فرانسه و بلژیک، سالهای شوم، تأملها، ارنانی، لوی روی ساموس، رنجبران دریا و... از مشهورترین آثار اویند. بینوایان به عنوان مهمترین اثر او تاکنون دست مایه ی ساخت آثار سینمایی بسیاری از فیلمسازان قرار گرفته است.
ویکتور هوگو در زمان حیاتش همواره به دلیل داشتن عقاید آزادیخواهانه و سوسیالیستی و حمایت قلمی و لفظی از طبقات محروم جامعه، مورد خشم سران دولتی و حکومتی بود و علیرغم فشارهایی چون سانسور، تهدید و تبعید هرگز از آرمانهای بلند خود دست نکشید. نگارش کتاب جنجال برانگیز ناپلئون صغیر در همین دوران انجام شد.

سلطان آلپ ارسلان سلجوقی

دومین سلطان سلجوقی، یکی از برجسته‌ترین فرمانروایان تاریخ اسلام و ایران است که نقش مهمی در گسترش قلمروی سلجوقیان و تثبیت قدرت آنها ایفا کرد. او با نام کامل «ابو شجاع محمد بن داود چغری بیگ آلپ ارسلان» در سال ۴۲۰ هجری قمری (۱۰۲۹ میلادی) متولد شد و در سال ۴۶۵ هجری قمری (۱۰۷۲ میلادی) درگذشت. دوران سلطنت او از سال ۴۵۵ تا ۴۶۵ هجری قمری (۱۰۶۳ تا ۱۰۷۲ میلادی) به طول انجامید.

زندگی و دوران اولیه:
آلپ ارسلان فرزند چغری بیگ؛ برادر طغرل بیگ (بنیانگذار سلسله ی سلجوقی) بود. او از جوانی در کنار پدرش در جنگها و فتوحات شرکت کرد و تجربه ی نظامی و سیاسی ارزشمندی کسب نمود. پس از مرگ طغرل بیگ در سال ۴۵۵ هجری قمری، آلپ ارسلان به عنوان جانشین او به قدرت رسید. او در ابتدا با چالشهای داخلی از جمله رقابت با دیگر مدعیان سلطنت مواجه شد، اما با زیرکی و قدرت نظامی توانست این چالش‌ها را پشت سر بگذارد.

فتوحات نظامی:
آلپ ارسلان بیشتر به دلیل فتوحات نظامی‌اش شهرت دارد. او با ارتش قدرتمند خود به مناطق مختلف حمله کرد و قلمروی سلجوقیان را گسترش داد.

به دلیل شجاعت، تدبیر و مدیریت قوی، جایگاه ویژه‌ای در تاریخ پیدا کرد. او نه تنها یک فرمانده ی نظامی موفق بود، بلکه به عنوان یک حاکم عادل و مدبر نیز شناخته میشد. شخصیت او ترکیبی از ویژگیهای رهبری، مذهبی، اخلاقی بود که او را به یکی از محبوبترین و تأثیرگذارترین سلاطین سلجوقی تبدیل کرد.

ویژگیهای شخصیتی:
۱_شجاعت و رهبری نظامی:
آلپ ارسلان به عنوان یک فرمانده ی نظامی بی‌همتا شناخته میشد. او در میدانهای نبرد حضور فعال داشت و خود را در خط مقدم جنگها قرار میداد. این شجاعت و حضور مستقیم او در نبردها، روحیه ی سربازانش را تقویت میکرد و آنها را به پیروی از او ترغیب مینمود. نبرد ملازگرد (۱۰۷۱ میلادی) که در آن امپراتور بیزانس؛ رومانوس چهارم، را شکست داد؛ نمونه ی بارزی از شجاعت و توانایی نظامی اوست. این نبرد نه تنها موقعیت سلجوقیان را در آناتولی تثبیت کرد، بلکه تأثیر عمیقی بر تاریخ منطقه گذاشت.
۲_تدبیر و سیاستمداری:
آلپ ارسلان نه تنها یک جنگجو بود، بلکه یک سیاستمدار زیرک نیز به شمار میرفت. او با انتخاب وزیران لایق و کاردان مانند خواجه نظام‌الملک طوسی، توانست امور داخلی قلمروی خود را به خوبی مدیریت کند. نظام‌الملک به عنوان وزیر اعظم، نقش مهمی در اجرای سیاستهای اصلاحی و توسعه‌ای آلپ ارسلان داشت. این همکاری موفق بین سلطان و وزیرش، باعث ایجاد ثبات و پیشرفت در قلمروی سلجوقیان شد.
۳_عدالت و انصاف:
آلپ ارسلان به عدالت و انصاف مشهور بود. او به حقوق رعایا توجه ویژه‌ای داشت و سعی میکرد تا از ظلم و ستم بر مردم جلوگیری کند. او به قضات و کارگزاران خود دستور داده بود که در اجرای عدالت کوتاهی نکنند و با مردم به انصاف رفتار کنند. این ویژگی او باعث محبوبیتش در میان مردم شد و او را به عنوان یک حاکم عادل و مردم دوست معرفی کرد.
۴_مذهب داری و حمایت از اسلام:
آلپ ارسلان یک مسلمان سنی مذهب بود و به ترویج مذهب سنی در قلمروی خود اهمیت میداد. او از علمای دینی حمایت میکرد و به توسعه ی مدارس مذهبی مانند مدارس نظامیه کمک کرد. این مدارس به مراکز مهم علمی و فرهنگی تبدیل شدند و نقش مهمی در گسترش علوم اسلامی ایفا کردند. آلپ ارسلان همچنین به حفظ وحدت مذهبی در قلمروی خود توجه ویژه‌ای داشت و تلاش میکرد تا اختلافات مذهبی را کاهش دهد.
۵_فروتنی و اخلاق:
علیرغم قدرت و موفقیتهای فراوان، آلپ ارسلان فردی فروتن و متواضع بود. او با وجود مقام سلطنت، خود را بالاتر از دیگران نمیدید و با مردم و سربازانش با احترام رفتار میکرد. این فروتنی و اخلاق نیکو، باعث محبوبیت او در میان مردم و سربازانش شد.
۶_عطوفت و بخشندگی:
آلپ ارسلان به بخشندگی و عطوفت نیز شهرت داشت. او در برخورد با دشمنان شکست‌خورده، گاه‌گاه رفتار بخشنده‌ای از خود نشان میداد. برای مثال؛ پس از نبرد ملازگرد، او با امپراتور رومانوس چهارم که به اسارت درآمده بود با احترام رفتار کرد و حتی او را آزاد نمود. این رفتار بخشنده‌انه، نشان‌دهنده ی شخصیت بزرگ منشانه ی او بود.
۷_اراده ی قوی و پشتکار:
آلپ ارسلان فردی با اراده ی قوی و پشتکار بالا بود. او در مواجهه با مشکلات و چالشها هرگز تسلیم نمیشد و همیشه راه‌حلی برای غلبه بر آنها پیدا میکرد. این ویژگی او باعث شد تا بتواند قلمروی سلجوقیان را گسترش دهد و آنرا به یکی از قدرتمندترین امپراتوریهای زمان خود تبدیل کند.

سخن پایانی:
سلطان آلپ ارسلان شخصیتی چند بعدی داشت که ترکیبی از شجاعت، عدالت، تدبیر، مذهب‌داری بود. او نه تنها یک فرمانده ی نظامی موفق بود، بلکه به عنوان یک حاکم عادل و مدبر نیز شناخته میشد. شخصیت او تأثیر عمیقی بر تاریخ سلجوقیان و منطقه ی خاورمیانه گذاشت و نام او به عنوان یکی از بزرگترین فرمانروایان تاریخ اسلام و ایران باقی ماند. آلپ ارسلان نمونه‌ای از یک رهبر کامل بود که توانست با ترکیب قدرت نظامی و اخلاقیات، قلمروی خود را به اوج قدرت و شکوفایی برساند.

وصیتنامه چارلی چاپلین

بازیگر کمدی بریتانیا و فردی بسیار مشهور در تاریخ هالیوود در دوران فیلم سیاه و سفید بود.
او در ۱۶ آوریل ۱۸۸۹ چشم به جهان گشود و در غروب ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷ با دنیا وداع نمود.
او در نامه ای تاریخی حرفهای بسیاری را برای فرزندش “جرالدین” نوشت که در بخش زیر آنها را با هم میخوانیم:

جرالد دخترم
از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمیشود. اما تو کجایی؟
در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه…
این را میدانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را میشنوم.
شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.
جرالد
در نقش، ستاره باش، بدرخش، اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد.
امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.
به آسمانها برو، ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن، زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالیکه پاهایشان از بینوایی میلرزد و هنرنمایی میکنند.
من خودم یکی از ایشان بودم. تو مرا درست نمیشناسی.
در آن شبهای بسی دور با تو قصه ها بسیار گفتم، اما غصه های خود را هرگز نگفتم، آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین صحنه های لندن آواز میخواند و صدقه میگیرد.
این داستان من است.
من طعم گرسنگی را چشیده ام، من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند، اما سکه ی صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند را نیز احساس کرده ام.
با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد.
داستان من بکار نمی آید، از تو حرف بزنم. بدنبال نام تو، نام من است؛ چاپلین.
جرالد دخترم
دنیایی که تو در آن زندگی میکنی، دنیای هنر پیشگی و موسیقی است.
نیمه شب آن هنگام که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آئی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن، ولی حال آن راننده ی تاکسی را که تو را به منزل میرساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.
به وکیل خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید یرای آن صورتحساب بفرستی.
دخترم
گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو:
«من هم از آنها هستم» تو واقعاً یکی از آنها هستی و نه بیشتر…

زندگینامه چارلی چاپلین

سِر چارلز اسپنسر چاپلین در ۱۶ آوریل ۱۸۸۹ در لندن بدنیا آمد. وی یکی از مشهورترین بازیگران و همینطور یک کارگردان و موسیقیدان برجسته ی هالیوود و برنده ی جایزه اسکار است.اگر چه سلامت چارلی چاپلين هميشه زبانزد عام و خاص بود و همه ميگفتند او آدم بسيار سرحال و سالمی است، اما چاپلين از اوايل دهه ی شصت و به مدت 17 سال، بيماريهای مختلفی را تجربه كرد. وی سرانجام در ۲۵ دسامبر و در روز كريسمس سال ۱۹۷۷ در سوئيس درگذشت.
اکثر فیلمهای او کمدی و صامت هستند. چاپلین در زمینه ی سینما بیش از ۶۵ فعالیت کرد که شروع فعالیتهای وی از سالن ویکتوریا انگلستان بعنوان پسر بچه‌ای آغاز شد و تا سن ۸۸ سالگی ادامه یافت. وی در سال ۱۹۱۹ به همراهی تعدادی از دوستان سینمایی اش اتحادیه ی سینماگران را تأسیس کرد.
در سال ۱۹۱۳ بازی چاپلین مورد توجه یکی از فیلمسازان قرار میگیرد و از آن پس با شرکت فیلمسازی کی استون همکاری میکند. وی نخستین فیلمش را با نام ساختن یک زندگی که فیلم کمدی بود در سال ۱۹۱۴ آغاز میکند. در این کمپانی و با این فیلم چاپلین به شهرت سریعی میرسد.
چاپلین در دوران زندگی خود افتخارات بسیاری کسب کرد: برنده ی جایزه ی اسکار بهترین موسیقی ارجینال برای فیلم لایم لایت در سال ۱۹۷۳،نامزد دریافت جایزه ی اسکار در رشته‌های بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه ی ارجینال و بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم دیکتاتور بزرگ در سال ۱۹۴۱،نامزد دریافت جایزه ی اسکار در رشته ی بهترین فیلمنامه ی ارجینال برای فیلم موسیو وردو در سال ۱۹۴۸،دریافت جایزه ی اسکار بهترین دستاورد هنری برای فیلم سیرک در سال ۱۹۲۹، دریافت جایزه ی افتخاری یک عمر فعالیت هنری در سال ۱۹۷۲،برنده ی جایزه ی افتخاری شیر طلایی از جشنواره ی ونیز در سال ۱۹۷۲و...

۲۲ اسفند سالروز درگذشت ایرج میرزا

ملقب به «جلال‌الممالک» و «فخرالشعرا»
او از شاعران برجسته ی ایرانی عصر مشروطه و اواخر دوره ی قاجار، از پیشگامان تجدد در ادبیات فارسی به شمار میرود که انقلابی نو در شعر فارسی پدید آورد. زبان ساده ی شعری، مضامین اجتماعی، نقد دستگاه حکومتی و عقاید وطن پرستانه‌ ی این شاهزاده ی قجری در شعرهایش نمایان است. تأثیر شعر ایرج میرزا بر ادبیات عصر مشروطه به حدی بود که او را در کنار ملک‌الشعرای بهار؛ صدای ماندگار شعر این دوره لقب دادند.
نکوهش حجاب و مخالفت با خانه‌نشینی زنان، انتقاد از سیاستمداران و فضای سیاسی کشور و اعتراض به رواج بچه‌بازی و رابطه با همجنس از مضامین دیگر این شعر است که با بیانی طنز آمیز و هزلی مطرح شده‌اند.
ایرج میرزا به همراه محمّدتقی بهار؛ بلندترین صدای شعر دوره ی مشروطه بود. او برخلاف بهار که از زاویه ی میهن پرستی به مشروطه مینگریست، بیشتر از دیدگاه یک بورژوای اشرافی، منتقد روابط اجتماعی بود و ضمن آنکه توده ی مردم را فاقد شعور سیاسی و درک اجتماعی میدانست، دوری از خطر درافتادن با قدرتمندان و پیروی از مصلحت را برای دوستان تجویز میکرد.
او از نوادگان فتحعلی شاه قاجار بود که پدر و پدر بزرگش هر دو شاعر بودند و او طبع شعری‌اش را از آنها به ارث برده بود. وی فارسی،عربی،فرانسوی را در تبریز نزد عارف اصفهانی و نصرالله بهار شیروانی آموخت. در سال ۱۳۰۳ سمت بازرس کل امور مالیه ی خراسان را رها کرد و به‌ تهران آمد.
اقامت او در خراسان که پنج سال به‌ طول انجامید، بارزترین دوران کوشش ادبی وی بود. او نمیتوانست نسبت به جنبشهای آزادیخواهی که در همه جای کشور پدید آمده بود، بی‌اعتنا باشد و در اشعاریکه در این زمان سرود. سادگی و صمیمیت، عمق اندیشه و لحن افشا و اعتراض بطور کاملا آشکار به چشم میخورد و در این سالهاست که او را به‌عنوان یک شاعر بزرگ ملی میشناسند. وی در هنگام ورود به تهران با استقبال گرم و پرشور ادبا و شعرا و مردم عادی که اندیشه‌های خود را در شعر او دیده بودند روبرو شد.
وی شاعری را شغل و حرفه ی خود قرار نداد و جز به حکم تفنن و فرمان طبع، شعر نمیسرود، حتی در ابتدا از لقب فخر الشعرایی که امیرنظام به او داده بود استفاده نکرد. او تا اواسط عمر کمتر شعر گفته و اشعار او منحصر به‌ همان قصاید و اشعاری بود که جنبه ی تفنن و شوخی دوستانه داشت.
در تابستان ۱۲۹۹ اندکی پس از قیام خراسان، سفری به آنجا کرد و مهمان کلنل محمدتقی‌خان پسیان شد. ایرج که دل خوشی از عارف نداشت، مثنوی عارفانه را سرود و هنگامی که این نوشته به‌ تهران رسید و چاپ شد، ولوله‌ای در شهر به راه انداخت. دوستان عارف سخت برآشفتند و به وی بد گفتند و او را هجو کردند. مثنوی عارفانه مشتمل بر پانصد و پانزده بیت است و در آن ایرج از عارف گله میکند و نیشهای بسیار تندی میزند، ولی این مثنوی قسمتهای بسیار زیبایی در مورد زن،حجاب،مالکان ستمکار و بیچارگی دهقانان در خود دارد که اوضاع و احوال ناگوار مردم و کشور در آن روزگار را روایت میکند.
آرامگاه وی در گورستان ظهیر‌الدوله ی تهران است.

برخی گفته‌ها درباره آقا محمدخان

سرجان ملکم: آقا محمدخان قاجار با اهل شریعت با احترام و رأفت میزیست و خود در ظاهر مقدس بود، همیشه نماز میخواند و هر نیمه شب اگرچه در روز زحمت زیادی کشیده بود برمیخاست و به عبادت میپرداخت. در مورد بیرحمی و سنگدلی او همین بس که برای جانشین کردن برادر زاده ی خود باباخان از کشتن برادران و پسر عموهای خود نیز احتراز نکرد یا اینکه پس از دستگیری لطفعلی خان زند تمام مردان کرمان را اعم از پیر و جوان یا کشت یا کور کرد و شهر کرمان را به شهر کوران تبدیل ساخت، در حالیکه کرمان را تسخیر کرده بود و از شهرهای خود او بحساب می‌آمدند و مردم کرمان جزء ملت خود او بودند.
عبدالعظیم رضایی (نویسنده ی کتاب تاریخ ده هزار ساله ی ایران): وی مردی سنگدل، عقده‌ای (بسبب مقطوع النسل بودن)، خشن و کینه توز، سخت کش و بیرحم بود.
استاد معین: آقا محمدخان در حمله به قفقاز دستور قتل عام و خرابی کلیساها را داد و بخشی از شهر را ویران ساخت.
کتاب تاریخ ایران نوشته ی خاورشناسان شوروی: آغا محمدخان مردی بیرحم و پادشاهی ستمکار بود و از دشمنان واقعی و خیالی خود هزار هزار انتقام میگرفت و برخی از آنها را شمع آجین مینمود و برخی را در قفس ببران گرسنه می‌انداخت.
دکتر مصاحب: وی مردی کینه خواه و بیرحم و قدرت جوی و چاره گر بود. خست و بیرحمی او به اوج میرسید.

فاجعه ی تاریخی کرمان

در اواخر تابستان آن سالها قشون آقا محمدخان به کرمان نزدیک گشت. همه ی مردم کرمان بر آن عقیده بودند که قشون شاه قاجار در سرمای زمستان کرمان دوام نخواهد آورد و سرانجام مجبور به ترک آن دیار خواهند شد و برای همین هر شب بر بالای ابروج کرمان مردم شعر میخواندند و فحشهای رکیکی نسبت به شاه قجر خطاب میدادند و او را مورد تمسخر قرار میدادند، این فحشها خان قاجار را خشمگینتر کرد. وی روزها از بیرون دروازه ی شهر مردم را تهدید میکرد که در صورتی که به اینکار ادامه دهند، حمله ی سختی به آن شهر خواهد کرد و دیگر مثل بار قبل نخواهد بود. آقا محمدخان چنان به خشم آمد که پس از نفوذ به شهر که بر اثر خیانت تعدادی از نگهبانان روی داد، دستور داد که کوهی بلند از چشمان مردم کرمان پیش روی وی بسازند. بدستور وی تمام مردان شهر کور شدند و بیست هزار جفت چشم بوسیله ی سپاه قاجار تقدیم خان شد.(سر پرسی سایکس این تعداد را هفتاد هزار جفت میخواند) همچنین آغا محمدخان سربازان خود را در تجاوز به زنان شهر آزاد گذاشت و جنایتی عظیم را رقم زد. اموال مردم به تاراج برده شد و حتی کودکان نیز به اسارت گرفته شدند.
اما لطفعلی خان زند به بم فرار کرد و قصد عزیمت به سیستان و بلوچستان را داشت، ولی با خیانت حاکم بم دستگیر شد و در راین به فرستادگان آقا محمدخان تحویل داده شد و شاه قاجار او را به بدترین شکنجه‌ها عذاب داد. تا بدانجا که پاهای لطفعلی خان را به یک سر طناب و سر دیگر را به اسبی بست و تا بخشی از مسیر کرمان به شیراز آن را بروی مسیر بیابانی و ماسه‌های داغ کشاند و پس از آن در تهران به زندگی لطفعلی خان خاتمه داد و وعده ی خود به لطفعلی خان را عملی ساخت و سرانجام وی را در امامزاده زید تهران دفن کردند.

بنیان نهادن حکومت قاجاریه

آقا محمدخان در ۱۳ صفر سال ۱۱۹۳ هجری قمری (روز درگذشت کریم خان) هنگامی که در باغهای اطراف شیراز به شکار مشغول بود، همینکه عمه‌اش او را از مرگ شاه زند آگاه ساخت، فرار کرد و به شتاب خود را به تهران رسانید و در ورامین مدعی سلطنت بر ایران گشت. سپس به ساری و استرآباد رفت و با کمک سران اشاقه‌باش، براندازی زندیه و رسیدن به قدرت را طراحی نمود و ولایات گرگان و مازندران و گیلان را تحت حکمرانی خویش قرار داد. وی در این زمان برای مطیع کردن برادران خود به جنگ با آنان پرداخت و حتی یکبار تا پای مرگ رفت، ولی سرانجام در بندپی نجات یافت و به ساری آمد و تاج سلطنتی را که توسط زرگران ساری ساخته گشت را بر سر نهاد و پایتخت خود را ساری نهاد و جشن نوروز را به دستور وی با تشریفات برگذار نمودند. پس از تسخیر شمال ایران بر آذربایجان و کرمانشاهان نیز دست یافت. سپاه قاجار در کرمانشاه از تجاوز به ناموس مردم نیز خودداری نکردند. در آذربایجان نیز به قول نویسنده ی کتاب مآثر سلطانیه (عبدالرزاق دنبلی) شهر سراب را به یک حمله در آتش سوزانید. این در حالی بود که ابوالفتح خان پسر کریم خان مایل به حکومت نبود و سرانجام عمویش بر مدعیان چیره گشت، ولی عمر حکمرانی زکی خان زند نیز کوتاه بود و حکومت زندیه در جنگ و ستیز میان شاهزادگان زند قرار گرفت، ولی سرانجام لطفعلی خان زند با همیاری حاج ابراهیم خان کلانتر شیرازی بر تخت سلطنت نشست. آقا محمدخان که هیچگاه خاطرات تلخی را که از کریم خان بهمراه داشت از یاد نمیبرد از آن زمان به مدت ۱۵ سال با لطفعلی خان زند که جوان بود و شجاع اما بی‌تجربه به جنگ و تعقیب و گریز پرداخت. مهمترین این نبردها جنگ باباخان برادرزاده ی آقا محمدخان در سمیرم و محاصره شیراز و پس از آن محاصره ی طولانی کرمان در سال ۱۲۰۸ هجری قمری است، در این جنگها لطفعلی خان مقاومت زیادی از خود نشان داد، اما وزیر وی حاج ابراهیم خان کلانتر به وی خیانت نمود و باعث پیروزی آقا محمدخان شد...

راز آغا بودن محمدخان قاجار

اگر به تنها تصویر محمدخان قاجار نگاه کنید، برخلاف تمام شاهان قاجار که یا ریشی بلند و سبیلی مردانه و صورتی فربه دارند، به چهره ای تکیده بر میخورید با چین و چروکهای فراوان و فاقد ریش! آیا شاه قاجار مبتلا به بیماری بوده و یا از مشکلی رنج میبرد؟!
در تاریخ آمده است که این چهره ی مردی است که اخته و آغا بوده است. در کتابهای تاریخ نوشته شده است: آغا محمدخان در سن یازده سالگی به دلیل اینکه چهره ی جذابی داشت توسط خواجگان حرمسرای عادلشاه (حاکم مشهد) در حال معاشقه با یکی از همسران وی دیده شد و به دستور عادلشاه که از بستگان محمود افغان بود (به روایتی پسر عموی محمود افغان بود.)، اخته گردید.
اخته کردن یا آغاشدن در تاریخ:
اخته کردن به حذف غدد جنسی اطلاق میگردد. در اروپا، آسیا، هند، آفریقا اسیران جنگی و همچنین سربازان را اخته میکردند تا میل بازگشت به خانواده را نداشته باشند. مردان و پسرانی که قرار بود در حرمسراها کار کنند را نیز اخته میکردند و به آنها خواجه ی حرمسرا میگفتند. این رسم در عثمانی و اروپا و ایران متداول بود.
در آثار تاریخی آمده است: آنچه درباره ی آغا محمدخان قاجار واضح است؛ قبل از بلوغ اخته شده بود، ولی با آنکه تمایل جنسی نداشته، ولی حرمسرای بزرگی داشت و شاید خلق ارام و کمی افسرده ی او باعث شده او بسیار کتاب بخواند و حتی در ستیزها کتابخانه ی خویش را با خود میبرد. او بسیار متعصب و خشک و بسیار سنگدل و بی رحم بود و شاید دلیل آن عقده های وا خورده ی روانی و جنسی هر روز او باشد.
شاید همین اخته بودن باعث فجایع شهر کرمان باشد.

خصوصیات آقا محمدخان قاجار

مردی میانه اندام در مدت عمر خویش به عرق النساء، رماتیس، فشار خون مبتلا بود و یک بار در سال ۱۲۰۵ هجری قمری در سراب سکته کرد، ولی با تجویز دکترها زنده ماند، گویند در جوانی نیز یک مورد و با خفیف در او ظاهر گشت. رسم جنگ آوری را از پدر و رسم اقتصادی را از مادر فرا گرفت و در تمام عمر حتی یک لحظه سر از کتاب بر نداشت، به طوریکه دشمنان وی پخش کردند که از بس که بیکار بود، همیشه در حال مطالعه بود، در حالی که این چنین نیست و حتی در ستیزها کتابخانه ی خویش را با خود میبرد و در شب آخر نیز تا پاسی از شب مشغول شنیدن مندرجات کتاب از زبان کتاب خوانش بود.
آغا محمدخان پس از آشنایی با تاریخ ایران چنگیز و تیمور را بسیار پسندید و تصمیم گرفت که راه آنها را ادامه دهد. وی عکس چنگیزخان مغول را در بالای تخت خود و عکس امیر تیمور گورکانی را در مقابل خود نصب کرده بود. او گفته بود که استبداد شومی را پایه ریزی خواهد کرد که نظیر نداشته باشد و هر طغیانی را به شدت سرکوب خواهد کرد و کوچکترین تجاوز به مقام سلطنت را بیرحمانه کیفر خواهد داد.
آقا محمدخان مردی رشید و مقتدر، شجاع و سیاسی بود. اما در عین حال بسیار بی رحم و بی انصاف، خونریز و ستمکار بود. در طول عمر خود حرفی نزد که به آن عمل نکند، تا کار به تدبیر بر می‌آمد دست به شمشیر نمیبرد. پشتکار و جدیتی تمام داشت. بسیار خسیس و مال اندوز میبود و در فرمانروایی بی‌همتا بود.
برخی بر این باورند که وی به چند زبان زنده ی دنیا آشنایی داشت و به ترکی-فارسی-عربی تسلط کامل داشت و فرانسوی و روسی را توسط بازرگانان فرانسه و روسیه آموخت. وی فردی متعصب و خشک مذهب بود و با روحانیون دینی به نیکی رفتار میکرد. شبها علیرغم خستگی و کار زیاد نماز شبش فراموش نمیشد. علی رغم اخته بودن در حرمسرای وی زنهای زیادی بودند و نام برجسته‌ترین آنها مریم خانم و گلبانو خانم بود. همچنین علاقه ی فراوانی به گنج و ثروت داشت، وی در ۱۷ سالگی پدر خویش را از دست داد و پس از آن در شیراز با محدودیت فراوانی روبرو بود.
زمانی که آقا محمدخان قاجار شهر کرمان را در محاصره داشت، سربازی که یکبار جان وی را نجات داده بود به او خیلی نگاه میکرد و گویا با نگاه خود میخواست که آن ماجرا را به یاد خان بیاورد. آقا محمدخان نیز دستور داد تا چشمهای او را در بیاورند.

۲۱ اسفند سالروز بزرگداشت حکیم نظامی

جمال‌الدین ابومحمّد الیاس بن یوسف بن زکی بن مؤید، متخلص به نظامی و مشهور به حکیم نظامی در قرن ششم هجری قمری در گنجه (آذربایجان کنونی) به دنیا آمد. این شاعر و داستان سرا و پارسی‌گوی ایرانی و هم دوره با سلجوقیان (دوازدهم میلادی)، بعنوان پیشوا و سرآمد داستان سرایی در ادب پارسی شناخته شده‌ است. نظامی را در کنار حافظ شیرازی، سعدی و فردوسی یکی از چهار ستون ادب فارسی میدانند. شاعری قصه پرداز که آثار مهمی را در حوزه ی ادبیات تعلیمی پدید آورده است. پنج گنج نظامی گنجوی عبارت‌ است از مخزن الاسرار، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفت پیکر و اسکندرنامه. نظامی غیر از پنج گنج، دیوان قصاید و غزلیاتی هم دارد.

۱۹ اسفند سال روز اتمام بنای ايوان مدائن

نهم مارس سال ۵۵۱ ميلادی، كار ساختن تالار تازه در كاخ سلطنتی تيسفون «۳۶ کیلومتری جنوب بغداد و پايتخت ايران به مدت ۷۷۲ سال» كه بقايای آن هنوز باقیست و به طاق كسرا "ايوان مدائن" شهرت يافته با شتاب به پايان رسانده شد تا برای آيينهای نوروزی آن سال آماده باشد.
طاق كسری تنها ساختمان مسقف باستانی جهان است كه به صورت آزاد و بدون تكيه داشتن به عاملی ديگر بر سر پا باقی مانده است. برخی از شاعران پارسی زبان در اشعار خود از تالار خسرو انوشیروان در تیسفون "طاق کسرا" به نام «بارگه داد» یاد کرده‌اند. کار ساختن اين تالار كه با فرش معروف «بهارستان» مفروش شده بود از سال ۵۴۹ ميلادی به تصميم خسرو انوشيروان(شاه ساسانی) آغاز شده بود. وی همزمان دستور داده بود كه در گندی‌شاپور "خوزستان" يک دانشگاه برای تحقيق و تدريس طب و فلسفه ساخته شود كه ظرف يک سال ساخته و در ۵۵۲ ميلادی آماده ی فعاليت شد. کار تکمیل کانون دولتی تألیف و ترجمه ی کتاب نیز که در جهان الگو شده است در همين سال به‌ پایان رسید که برخی از تولیدات این مرکز از جمله ترجمه کتاب «کلیله و دمنه» از هندی موجود است.
مِهِستان "سنای ایران" از سال ۱۳۵ پیش از میلاد و پس از تکمیل شهرسازی تیسفون و انتقال پایتخت ایران به این شهر، جلسات خود را در آنجا برگزار میکرد. تاریخنگاران طاق کسرا را «کاخ عدل» لقب داده‌اند؛ زیرا که انوشیروان علاوه بر جلسات همگانی معروف به «بارِ عام» در آنجا [مستقیما و بدون واسطه] با مردم معمولی دیدار میکرد و به درد دل آنان گوش فرا میداد. همچنین وی یک زنجیر متصل به زنگ در اطاق مجاور دفتر کار خود تعبیه کرده بود که یک سر زنجیر از تیری چوبی در میدان بیرونی کاخ آویزان بود و هر کس که شکایت و یا پیشنهاد داشت به‌ میدان میرفت و زنجیر را میکشید و زنگ به‌ صدا در می‌آمد و خسرو انوشیروان به‌ بالکن کاخ میرفت و حرفهای آن فرد را میشنید و اگر لازم می‌آمد وی را به‌ حضور در دفتر کارش دعوت میکرد.

نادرشاه افشار

نادر شاه افشار؛ رئیس ایل افشار و بنیانگذار دودمان افشاریه بود که دوازده سال بر ایران حکومت کرد. پایتخت وی شهر مشهد بود. او از مشهورترین پادشاهان ایران پس از اسلام است.

او به مدت ۱۲ سال پادشاهی کرد و در این مدت دائماً به لشکرکشی به نواحی گوناگون مشغول بود. در این مدت توانست بحرین، قندهار، خوارزم، بخارا و بسیاری نواحی دیگر که برای سالها از ایران جدا شده‌ بودند را به ایران بازگرداند. مهمترین فتح او فتح هندوستان بود.

افغانهای یاغی پس از فتح قندهار به دست نادر، به دهلی گریخته بودند. نادرشاه سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان که جزء غارتگران بودند (حدودا ۸۰۰ نفر) و در قتل عام مردم ایران نقش اساسی داشتند را به ایران تحویل دهد. در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشت و در جنگ کَرنال هندیها را شکست داده و دهلی را تصرف کرد. سپس ۸۰۰ متجاوز افغان را در بازار دهلی دار زدند و بازگشتند. نادر به رغم کمی سپاهیانش در مقابل لشکریان فیل سوار هندی توانست با به‌کارگیری تاکتیکهای نوین جنگی، لشکر انبوه هندوستان را در هم بکوبد. نادر شاه توانسته بود با آموزشهای رزمی سنگین و کارآمد ارتش خود را به یک جنگ افزار رعب‌آور برای دشمن تبدیل کند.

جواهراتی چون کوه نور و دریای نور و تخت طاووس و کره ی جواهرنشان از هند به غنیمت گرفته شد. میزان غنائم به حدی بود که نادر برای سه سال گرفتن مالیات را در ایران قطع کرد.

در زمانی که صفویان با هجوم افغانها از هم پاشیده بودند و کشور مورد تجاوز دشمنان داخلی و خارجی بود، عثمانیها از غرب و روسها از شمال و اعراب از جنوب و ترکمانان از شرق به تاخت و تاز و قتل و غارت مشغول بودند، نادر وضعیت حاکمیت ایران را به‌ سامان نمود.

در عهد نادر دشمنان و متجاوزان به کشور توسط وی سرکوب شدند و کشور اندکی از قدرت گذشته ی خویش را در حفاظت از مرزها و اعمال قدرت یک حکومت مقتدر مرکزی بر تمام وطن بازیافت. ترکمانان و ازبکان به ماوراءالنهر عقب‌نشینی کردند.

بناهایی که به دستور نادر در خراسان بنا شده‌اند نظیر کلات نادری و کاخ خورشید از آثار مهم بازمانده از این دوران هستند. در عهد او به سپاه و تأمین نیرو بسیار توجه میشد. نادر اقوام ایرانی را متحد و منسجم در زیر پرچم ایران درآورد و بار دیگر ایران قدرتمندترین کشور آسیا گشت. شهرها یا ولایات ایران در دوره ی نادر به شرح زیر بودند: آذربایجان، افغانستان، بلوچستان (پاکستان)، ترکمنستان، گرجستان، داغستان، بحرین، قطر، کشمیر و غیره.

نادر از فرمانروایانی بود که برای آخرین بار ایران را به محدوده ی طبیعی فلات ایران رساند.

زندگینامه پروین اعتصامی

رخشنده اعتصامی مشهور به پروین اعتصامی در بیست و پنجم اسفند ۱۲۸۵ هجری شمسی در تبریز متولد شد و در نیمه شب شانزدهم فروردین ۱۳۲۰ دار فانی را وداع گفت.او یکی از شاعران نامدار ادب فارسی و یکی از مفاخر ارزشمند خطه ی آذربایجان میباشد که در زمینه ی شعر و ادب همچنان میدرخشد و از شاعران کم نظیر در این عرصه میباشد.
عمر پروین بسیار کوتاه بود، کمتر زنی از میان سخنگویان اقبالی همچون پروین داشت که در دورانی این چنین کوتاه شهرتی فراگیر داشته باشد،بسیاری از ابیات آن بصورت ضرب المثل به زبان خاص و عام جاری گشته است.
در کودکی با خانواده اش به تهران آمد. پدرش که مردی بزرگ بود در زندگی او نقش مهمی داشت و هنگامیکه متوجه استعداد دخترش شد به پروین در زمینه ی سرایش شعر کمک کرد.یوسف اعتصامی معروف به اعتصام الملک از نویسندگان و دانشمندان بنام ایران بود. وی اولین (چاپخانه) را در تبریز بنا کرد، مدتی هم نماینده ی مجلس بود. اعتصام الملک مدیر مجله ی بنام (بهار) بود که اولین اشعار پروین در همین مجله منتشر شد. شعر زیر را پروین در ۱۲ سالگی سروده است، با خواندن این بیتها به توانایی او در آن سن و سال پی میبرید، برخی از زیباترین شعرهایش مربوط به دوران نوجوانی؛ یعنی یازده تا چهارده سالگی او میباشند:
ای مُرغک خُرد ، ز آشیانه
پرواز کن و پریدن آموز
تا کی حرکات کودکانه؟
در باغ و چمن چمیدن آموز
رام تو نمیشود زمانه
رام از چه شدی ؟ رمیدن آموز
میندیش که دام هست یا نه
بر مردم چشم ، دیدن آموز
شو روز به فکر آب و دانه
هنگام شب آرمیدن آموز
پروین در تیر ماه ۱۳۰۳ شمسی برابر با ۱۹۲۴ میلادی در سن ۱۸ سالگی، دوره ی مدرسه ی دخترانه ی آمریکایی را که به سرپرستی خانم میس شولر در ایران اداره میشد فارغ التحصیل شد.
پروین در نوزده تیر ماه ۱۳۱۳ با پسر عموی خود که از افسران شهربانی و هنگام وصلت با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه به خانه شوهر رفت. اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاده ی پروین مغایرت داشت. سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه ی شوهر با گذشتن از کابین طلاق گرفت. پروین درباره ی دوره ی زناشویی خود سه بیت ذیل را سروده است:
ای گل! تو ز جمعیت گلزار چه دیدی؟
جز سر زنش و بدسری خار چه دیدی؟
ای لعل دل افروز، تو با این همه پرتو
جز مشتری سفله به بازار چه دیدی؟
رفتی به چمن، لیک قفس گشت نصیبت
غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی؟
در سال ۱۳۱۴ دیوان پروین اعتصامی؛ شاعره ی توانای ایران، به همت پدر ادیب و گرانمایه اش انتشار یافت. وزارت فرهنگ در سال ۱۳۱۵ مدال درجه ی سه لیاقت را به پروین اهدا کرد، ولی او این مدال را قبول نکرد، عاقبت پروین اعتصامی به بیماری حصبه دچار شد و در سال ۱۳۲۰ درگذشت.

۱۵ اسفند روز درختکاری

ماه اسفند از آغاز تا پایانش تنها به اندازه ی یک چشم بر هم زدن طول میکشد، در ۱۵ اسفند که نیمی از این ماه زمستان گذشته، در تقویم ملی ایرانیان به روز درختکاری معروف است. روزی که مردم ایران گامی مثبت برای طبیعت خود بر میدارند و همزمان با آماده کردن سبزه بر سر سفره ی هفت سین خودشان نیز نهالی هم در دل خاک میکارند و با کاشتن آن کم کم به استقبال از بهار دیدنی و زیبا نیز میروند.
همانطور که گفتیم ۱۵ اسفند در تقویم ملی ایران به روز درختکاری نام گذاری شده است. اما این روز از کجا می آید؟ درختکاری در ایران دارای پیشینه ی تاریخی و جزء سنتهای دیرینه ی ایرانیان باستان بوده است. در زمانهای قدیم ایرانیان جشنهای بزرگ و خاصی داشته اند، یکی از این جشنها درختکاری بوده که هر سال در ۱۵ اسفند نیز مردم با حضور در باغها و جنگلها اقدام به کاشت نهالهای جوان میکردند، این رسم تاکنون نسل به نسل در ایران ادامه پیدا کرده است و ما هم اکنون هم روز درختکاری را با یکدیگر جشن میگیریم و درخت میکاریم.
همچنین هفته ی منابع طبیعی از ۵ تا ۱۲ مارس (۱۵ تا ۲۲ اسفند) برای گرامیداشت و یادآوری اهمیت گیاهان تعیین شده‌است.
در کشورهای دیگر نیز روز درختکاری ابتدا در سال ۱۸۷۲ و در ایالت نبراسکای آمریکا و در تاریخ ۱۰ آوریل (۲۱ فروردین) توسط فردی به نام J.Sterling Morton برگزار شد و گفته میشود که در آن روز بیش از ۱ میلیون درخت کاشته شده است، اما بعد از مدتی این تاریخ به آخرین جمعه ی ماه آوریل انتقال یافت.
امروزه بیشتر کشورهای دنیا روز درختکاری را محترم شمرده و در این روز به کاشتن درختها و نهالهای متفاوت اقدام میکنند. البته تاریخ این روز با توجه به آب و هوای هر کشور متفاوت است و بیشتر سعی میکنند تا در موقعی از سال اینکار را انجام دهند که درخت قابلیت رشد کردن را داشته باشد. برای مثال میتوان به کشورهایی مانند؛ آلمان، مصر، پاکستان، مکزیک اشاره کرد که روز درختکاری به ترتیب در روزهای ۵ اردیبهشت، ۲۶ بهمن، ۲۷ مرداد و دومین پنجشنبه از ماه جولای است.

۱۳ اسفند سالروز درگذشت كوروش کبیر

بنيانگذار امپراتوری هخامنشی

او بزرگمردی بود كه عموم تاريخنگاران او را «انديشمند،انساندوست،دادگستر و مهربان» توصيف کرده‌اند. در ۴ مارس سال ۵۳۰ پيش از ميلاد، ۹ سال پس از اعلام امپراتوری ايران درگذشت. وی ۱۱ سال پس از ايجاد دولت واحدی از سه طايفه ی مهاجر قوم آرين؛ پارس،ماد،پارت، شهر بابل در جنوب غربی بغداد امروز و پايتخت يک امپراتوری به همان نام را تصرف و در آنجا در اكتبر سال ۵۳۹ پيش از ميلاد ايجاد امپراتوری مشترک المنافع ايران را اعلام كرده بود.
امپراتوری ايران در زمان كوروش كه نام او در غرب با قلب تلفظ حروف يونانی؛ سيروس و سايرس گفته میشود، از هند تا مرمره و از سير دريا "رود سیحون" تا دريای سرخ امتداد داشت که پسر او کامبیز "کامبوزيا،کامبوجیا = کمبوجیه" بر وسعت آن افزود و داریوش بزرگ؛ پدر ناسیونالیسم ایرانی و پسرش خشایارشا قلمروی ایران را گسترش بیشتری دادند که بیش از دو قرن بزرگترین قدرت و تنها ابرقدرت جهان بود با فرهنگ و تمدنی درخشان و بی‌مانند.
كوروش برای اخراج طوايف آرال که از سیر دریا گذشته، وارد سغدیانا و سرزمين پارسیان در فرارود "تاجيكستان امروز و ..." شده بودند به اين منطقه رفته بود تا به‌سوی او كه سوار بر ارابه بود و سربازانش را در ميدان نبرد هدايت میكرد، زوبينی پرتاب شد و عمر وی پايان يافت. با وجود درگذشت كوروش، سربازان او جنگ را بردند و مهاجمان را به آن سوی سیر دریا عقب راندند. [سغد اینک یک ایالت تاجیکستان و فرماندارنشین آن؛ شهر باستانی خجند است].
برخی از مورخان درگذشت کوروش بزرگ را در منطقه ی فرارود نتيجه ی بيماری نوشته‌اند، نه اصابت زوبين. آرالیها تمدنی عقب مانده و غيرقابل قبول برای ايرانيان داشتند و كوروش مايل به آلوده شدن ايرانيان به اين تمدن نبود. مؤسس و پدر كشور ايران كه مادرش ماد و پدرش پارس بود در ميدانهای جنگ هميشه در ميان سربازان بود و از آنان جدا نمیشد و "اگر نوشته ی مورخان يونانی درست باشد" جان خود را بر سر همين روش گذارد. او بارها گفته بود كه نبايد سرباز جان بر كف نهد و بجنگد و افتخار پيروزی نصيب شاه شود كه دور از ميدان جنگ در چادر خود در ميان نيروهای محافظ و اسبان آماده برای فرار می‌آساید.
پیکر كوروش همچنان كه وصيت كرده بود به پاسارگاد منتقل و مدفون شد و آرامگاه او تا به امروز باقی مانده و هموطنان پس از ۲۵ قرن همچنان برای ادای احترام نسبت به او به پاسارگاد میروند. كوروش در بابل و پس از صدور اعلامیه‌ای که امروز نخستین منشور اتحاد ملل و حقوق بشر نامیده میشود، وصیت کرده بود صرفنظر از محل مرگ او باید در پاسارگاد دفن شود. کوروش هنگام تعيين محل دفن خود از اينكه برای مدتی بسيار طولانی، جسد او قطعه ی زمينی را از ثمر دادن باز میدارد از مردم ايران (قبلا) پوزش خواسته بود. مردم نام آرامگاهش را براى جلوگيرى از تخريب به هنگام يورش اعراب به مقبره ی مادر سليمان تغيير دادند كه هنوز هم به اين نام معروف است.
كوروش جهانی می‌اندیشید و همه ی ملتها را صاحب حقوق مساوی میدانست و مصمم به ايجاد يک دولت جهانی معتقد به اخلاقیات بود تا جنگها و خونريزیها پايان يابد و يک قانون واحد حاكم بر روابط ملتها باشد.
اعلاميه ی او پس از فتح بابل كه پادشاهش به آزار دادن ساير ملل و نيز اتباع خود شهرت داشت، نخستين منشور ملل متحد و اعلاميه ی حقوق بشر شناخته شده و نگهداری میشود. كوروش دين ايرانيان "آيين زرتشت" را به ملل ديگر تحميل نكرد. وی شورایی از سران ملل تابعه به رياست خود تشكيل داده بود و امپراتوری او در حقيقت يک جامعه ی مشترک المنافع بود و شرط عضويت در اين جامعه دادن آزادی به مردم محل، برقراری حكومت قانون، منع بردگی و قطع ستم و تعدی بود. ارتش كوروش سربازان اسير را به بردگی نمیفروخت و اموال ملت مغلوب را مصادره و غارت نمیكرد. يهوديان در كتاب مقدس خود كوروش را «آزاديبخش» و او را يک مسيح خوانده‌اند. كوروش اسيران يهودی دولت بابل را آزاد كرد و به میهن خود بازگردانيد و با پول ايران شهرهايشان را كه به‌دست پادشاه بابل ويران شده بود نوسازی كرد.

وصیتنامه چه گوارا

هليدا ، آليدا ، كاميلو ، سليا و ارنستيو ؛ عزيزان من !

اگر ناچاريد كه اين نامه را بخوانيد علتش اين است كه من ديگر در بين شما نخواهم بود. آن موقع شما مرا سخت به خاطر می آوريد و كوچكترها كه اصلاً مرا به ياد نخواهند داشت. پدر شما مردی بود كه كارها و افكارش با يكديگر هماهنگ بود و شكی نيست كه او نسبت به اعتقادات خود وفادار بوده.

دوست دارم انقلابيهای خوبی از كار درآييد، تا ميتوانيد مطالعه كنيد تا با روشها و فنونيكه شما را بر طبيعت مسلط ميكنند كاملاً آشنا شويد. فراموش نكنيد كه انقلاب مهمترين چيز است و ما هر كدام به تنهايی ارزش نداريم.

مهمتر از همه؛ هميشه اين توانايی را داشته باشيد كه هرگونه ظلمی را كه در جايی از اين دنيا نسبت به كسی روا داشته ميشود عميقاً بررسی كنيد. اين زيباترين خصلت يک فرد انقلابی است.

به اميد ديدارهای هر چه بيشتر با شما بچه های كوچک من!
ميبوسمتان و در آغوشتان ميگيرم.

زندگینامه چه گوارا

ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا ۱۴ ژوئن ۱۹۲۸در روزاریو آرژانتین زاده شد و ۸ اکتبر ۱۹۶۷ در نزدیکی کوههای آند دستگیر و چند روز بعد توسط سربازان بولیویایی تران پس از شکنجه اعدام شد.

چه گوارا قبل از اینکه به اقدامات انقلابی دست بزند، در ۱۹۵۲ همراه دوستش آلبرتو گرانادو سراسر آمریکای لاتین را گشت زده بود و همچنین کتابی بسیار شناخته شده که فیلم آن نیز ساخته شده‌ است به نام «خاطرات موتور سیکلت» در بیان خاطرات این سفر نگاشته‌ است.

در خانواده‌ای ممتاز از تبار اسپانیایی و ایرلندی كه گرایشهای سیاسی چپ داشتند بزرگ شد. «ارنستو» بزرگترین فرزند خانواده بود. در سال ۱۹۵۳ از دانشكده ی پزشكی فارغ التحصیل شد و سپس سفر به دیگر كشورهای آمریكایی را آغاز كرد، سفری كه نقطه ی عطفی در زندگی او بود. در سال ۱۹۵۴ زمانی كه در «گواتمالا» بود با پشتیبانی از حكومت «جاكوب آربنز» كه منتخب مردم بود، قدم به عرصه ی مبارزات سیاسی گذاشت. آربنز در نتیجه ی توطئه و مداخلات تجاوز كارانه ی سازمان سیا سرنگون شد و «چه» به مكزیک گریخت. اندكی بعد به فیدل كاسترو و دیگر انقلابیونی پیوست كه با جنبش ۲۶ ژوئیه در پی بر اندازی دیكتاتوری «فولژ نیسو باتیستا» در كوبا بودند.«گوارا» در دسامبر ۱۹۵۶ از جمله مبارزانی بود كه به منظور آغاز مبارزه ی چریكی از عرشه ی كشتی كوچک «گرانما» قدم به خاک كوبا گذاشتند. او كه در اصل پزشک گروه بود، همچون یک فرمانده ی ارتش شورشی ظاهر شد. در پی سقوط «باتیستا» در دسامبر ۱۹۵۶، چه‌گوارا یكی از رهبران حكومت تازه ی كارگران و دهقانان شد و پستهای دولتی متعددی؛ چون ریاست بانک مركزی كوبا و وزارت صنایع به او واگذار شد. چه‌گوارا بارها به نمایندگی از كوبا در مجامع مختلف؛ چون سازمان ملل متحد شركت كرد. او در مقام یكی از رهبران جنبش ۲۶ ژوئیه به برگزاری گردهماییهای گروههای سیاسی كه سرانجام در ۱۹۵۶ به بنیانگذاری حزب كمونیست كوبا انجامید یاری رساند. گوارا در اوایل ۱۹۶۵ از همه ی مسئولیتها و پستهای دولتی كناره‌گیری كرد و به منظور كمک به پیشبرد مبارزه‌های ضد امپریالیستی و ضد سرمایه‌داری در دیگر كشور‌ها، كوبا را ترک كرد و همراه با داوطلبانی كه بعدها در «بولیوی» به او پیوستند، نخست به كنگو «زئیر» رفت و در جنبش ضد امپریالیستی آن كشور به رهبری «پاتریس لومومبا» شركت جست. از نوامبر ۱۹۶۶ تا اكتبر ۱۹۶۷ جنبش چریكی بولیوی را بر ضد دیكتاتوری نظامی آن كشور رهبری كرد. در هفتم اكتبر ۱۹۶۷ در عملیات رزمی ساخته ی سازمان سیا به دست نظامیان بولیوی زخمی و دستگیر و روز بعد از آن تیر باران شد.

تئوری سوسک

این داستان منسوب به *ساندار پیچای* است.
*ساندار پیچای* یک مهندس و مدیر اجرایی هندی تبار در حوزه ی فناوری اطلاعات است که آگوست ۲۰۱۵ به عنوان مدیر عامل اجرایی*شرکت گوگل* انتخاب شد.
این داستان را *ساندار* در سخنرانی خود در گوگل بیان کرده است..."تئوری سوسک در توسعه ی شخصی"
در رستورانی یک "سوسک" ناگهان از جایی پر میزند و بر روی
یک خانم مینشیند. آن خانم از روی ترس شروع به فریاد میکند. وحشت زده بلند میشود و سعی ‌میکند با پریدن و تکان دادن دست هایش،"سوسک" را از خود دور کند. واکنش او مُسری بوده و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند وحشت زده میشوند. بالاخره آن خانم موفق میشود سوسک را از خود دور کند. "سوسک" پر میزند و روی خانم دیگری نزدیکی او مینشیند. این بار نوبت او و افراد نزدیکش میشود که همان حرکتها را تکرار کنند !
"پیشخدمت" به سمت آنها میدود تا کمک کند. در اثر واکنشهای خانم دوم، این بار "سوسک" پر میزند و روی"پیشخدمت" مینشیند. پیشخدمت محکم می ایستد و به رفتار سوسک بر روی لباسش نگاه میکند. در زمانی مطمئن "سوسک" را با انگشتانش میگیرد و به خارج رستوران پرت میکند ...
در حالیکه قهوه‌ام را مزه مزه میکردم، شاهد این جریانات بودم و
ذهنم درگیر این موضوع شد.
آیا "سوسک" باعث این رفتارِ "هیستریک" شده بود؟
اگر اینطور بود، چرا "پیشخدمت" دچار این رفتار نشد؟
چرا او تقریباً به شکل ایده آلی این مسئله را حل کرد، بدون اینکه آشفتگی ایجاد کند؟
این "سوسک" نبود که باعث این ناآرامی و ناراحتی خانمها شده بود، بلکه عدم توانایی افراد در برخورد با "سوسک" موجب ناراحتیشان شده بود.
من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من میشود، بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت میکند.
این ترافیک بزرگراه نیست که من را ناراحت میکند، این ناتوانی من در برخورد با این پدیده ‌است که موجب ناراحتیم میشود.
من فهمیدم در زندگی نباید *واکنش* نشان داد، بلکه باید *"پاسخ"* داد !
آن خانمها به اتفاق رخ داده *"واکنش"* نشان دادند، در حالیکه پیشخدمت *"پاسخ"* داد.
واکنشها همیشه غریزی هستند، در حالیکه پاسخها همراه با تفکرند!
*«این مفهوم مهمی در فهم زندگیست،...»*
*آدمی که خوشحال است، به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است.*
او به این خاطر خوشحال است که: دیدگاهش و پاسخش نسبت به مسائل درست است...

سخنان مادر ترزا

اگنس گونکسا بوجاکسیو(مادر ترزا): بنیانگذار امور خیریه در هند و برنده ی جایزه صلح نوبل

_محبت: توری است كه روانها را صید میكند.
_اگر ما نتوانیم کسى که میبینیمش را دوست داشته باشیم، چگونه میتوانیم خدا را که نمیتوانیم ببینیمش دوست داشته باشیم؟_محبت‌آمیزترین واژه در دنیا: واژه‌ی نامهربانانه‌ای است كه هرگز بازگو نشود.
_اجازه نده كسی نزد تو بیاید، مگر اینكه هنگام بازگشت، شادتر و خوشحالتر باشد.
_انسانها را از دور دوست داشتن، كار دشواری نیست. دوست داشتن آنهاییكه به ما نزدیک هستند، كار دشواریست. بخشیدن یک كاسه ی برنج برای سیر كردن یک گرسنه، بسی آسانتر از كاهش تنهایی و درد و رنج انسانی رانده شده در خانه‌ی خودمان است. عشق را به خانه‌ی خود بیاورید؛ چرا كه عشق ورزیدن به یكدیگر را باید از خانه آغاز كنیم.
_اگر میخواهیم پیام عاشقانه‌ یمان دریافت شود، باید آنرا بفرستیم. اگر میخواهیم چراغی را روشن نگه داریم، باید مُدام در آن نفت بریزیم.
_اگر میخواهید برای ایجاد آشتی در جهان، كاری انجام دهید، به خانه‌ یتان بروید و خانواده‌ یتان را دوست بدارید.
_موضوع این نیست كه چه كاری میكنیم، مهم میزان عشقیست كه به كارمان داریم.
_به همسرتان لبخند بزنید، به شوهرتان لبخند بزنید، به فرزندانتان لبخند بزنید و به یكدیگر لبخند بزنید. مهم نیست كه به چه كسی لبخند میزنید، مهم این است كه این لبخندها به شما كمک خواهد كرد تا میزان عشقتان را نسبت به یكدیگر افزایش دهید.
_كارهای ما چندان نیز بزرگ نیستند، تنها كاریكه از ما ساخته است، این است كه كارهای كوچک را با عشقی بزرگ انجام دهیم.
_اگر آرامش نداریم، به این دلیل است كه فراموش كرده‌ایم به یكدیگر وابسته‌ایم.
_تنهایی و احساس ناخواسته بودن: ترسناكترین فقر ممكن است.
_كار بزرگ عبارت است از انجام كار كوچک با عشق زیاد.
_اگر صادق و روراست باشید ممكن است مردم فریبتان بدهند، با وجود این صادق و روراست باشید.
_چیزی را كه طی سالها میسازید، ممكن است كسی یک شبه خراب كند، با وجود این بسازید.
_مردم غالبا نامعقول، خودخواه و غیر منطقی هستند، با وجود این آنها را ببخشید.
_اگر مهربان باشید؛ ممكن است مردم شما را متهم به چاپلوسی كنند، با وجود این مهربان باشید.
_سكوت: بینشی نوین از زندگی به ما میدهد. در این بینش، وجود ما سرشار از لطف او خواهد شد؛ بارقه ای كه امكان میدهد تمام كارها را با خوشی به پیش ببریم.

وصیتنامه ی ماهاتما گاندی

رهبر سیاسی و معنوی هند
تولد: ۱۸۶۹ - درگذشت: ۱۹۴۸ میلادی

«همواره خود را ناتوان از احساس تنفر نسبت به هر موجودی نگاه داشته ام. با توسل به دوره های طولانیِ انضباط شدید توأم با دعا و عبادت، چهل سال است که از احدی در دل نفرت ندارم. میدانم که این ادعایی بزرگ است؛ با وجود این در نهایت تواضع چنین ادعایی دارم.»

«اما از پلیدی، هر کجا که باشد، متنفرم. من از نظام حکومتی ای که انگلیسیان در هند بر پا ساخته اند متنفرم. از استثمار بی رحمانه ی هند متنفرم. به همان اندازه که از اعماق وجودم از نظام زشت نجس انگاری [اعتقاد هندوان به نجس بودن طبقه ای از جامعه] که میلیونها هندو بانی آنند نفرت دارم، اما همانگونه که از هندوان سلطه جو نفرتی در دل ندارم، از مستبدان انگلیسی نیز هیچ تنفری ندارم. من در پی آنم که با توسل به روشهای عاشقانه ای که پیش رو دارم در اصلاح آنها بکوشم. ریشه های عدم همکاری من نه در نفرت که در عشق نهفته است.»

«آیا آن عدم خشونتی را که شایسته ی شجاعان است در خود دارم؟ تنها مرگ من میتواند به این سؤال پاسخ دهد. اگر کسی مرا به قتل برساند و من در حالی بمیرم که لبانم دعای قاتلم را میگوید و یاد خدا و آگاهی از حضور زنده ی او معبد قلبم را آکنده باشد، تنها در این حالت است که میتوان گفت عدم خشونت شجاعان را داشته ام.»

«من فردی رؤیایی نیستم، بلکه ادعا میکنم ایده آلیستی عملگرا هستم.»

«ادعا میکنم که انسانی کاملاً معمولی هستم و تواناییهایم از یک فرد معمولی نیز کمتر است. به هیچ وجه نمیتوانم مدعی شوم که برای رسیدن به این درجه از خویشتنداری و چنین روح عاری از خشونتی دارای ویژگی خاصی بوده ام. تمام آنچه که مرا قادر به رسیدن به این مراحل کرده؛ جستجویی خستگی ناپذیر بوده است. کوچکترین شکی ندارم که هر مرد و زنی میتواند به جایی که من رسیده ام دست یابد، به شرطیکه همان تلاشها را به کار بندد و همان امید و ایمان را در خود بپروراند.»

«من حقیقت شغل وکالت را آموخته بودم. یاد گرفته بودم که چگونه باید به جنبه ی نیک وجود آدمیان پی برد و به قلب آنان راه یافت. دریافتم که وظیفه ی اصلی وکیل به هم نزدیک کردن و آشتی دادن طرفینیست که از یکدیگر جدا شده و در مقابل هم قرار گرفته اند.»

«در حرفه ام پیشرفت رضایتبخشی داشتم، اما این پیشرفت به هیچ روی رضایتم را جلب نمیکرد. مسئله ی هر چه ساده تر کردن زندگی و انجام خدمتی ملموس و عینی به همقطارانم، همواره ذهنم را می آزرد تا اینکه روزی یک جذامی به در خانه ام آمد. دلم نیامد با دادن اندکی غذا دست به سرش کنم. پس به او جا دادم، زخمهایش را پانسمان کردم و شروع به نگهداری از او کردم»

«نباید کسی از این مسئله وحشت کند.»