۲۱ آبان زادروز "علی اسفندیاری" نيما يوشيج

(زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۶ مازندران - درگذشته ۱۴ دی ۱۳۳۸ تهران)، بنیانگذار شعر نو

در مدرسه چندان موفق نبود و به تحصيلات آكادميک اهميتی نمیداد. انقلابهای اجتماعی سالهای ۱۳۰۱ - ۱۳۰۰ او را به كناره‌گيری از مردم و زندگی در ميان جنگلها و دامان طبيعت و هوای آزاد كشاند و در آنجا اشعار بيشتری سرود.

وی از ۱۳۱۱ ساكن تهران شد و تا اواخر عمر در این شهر ماند. نيما با حركتی كه در طول زندگی خود داشت، نشان داد كه از شعر و هنر، ادراكی عميق و تازه دارد و شايستگی اين را داراست كه در عرصه سرشار و پربار ادب فارسی، بنيانگذار شيوه‏ای نوين باشد. بنابر اين، شعری را وارد صحنه ادب فارسی کرد كه در عين نداشتن قافيه و رديف، دارای وزن و هجا بود. اين سبک شعر به شعر نو و شعر نيمايی مشهور است و افراد فراوانی به پيروی از سبک او، هنرآزمايی كرده‏‌اند. شعر آزاد نيمايی تفاوتهای آشكاری با شعر سنتی داشته، از لحاظ عاطفی بيشتر جنبه اجتماعی و انسانی دارد و تخيل و صور خيال هر شاعر از تجربه شخص او سرچشمه میگيرد. او از لحاظ زبان، هر كلمه‌ای را در شعر نو به كار میبرد، با اين شرط كه با كلمات همجوار، بيگانه، ناساز نباشد. به نظر او وزن بايد تابع احساسات و عواطف شاعر باشد. نيما يوشيج را به حق، پدر شعرِ نو فارسی میخوانند. از او به غير از مجموعه اشعار، آثار ديگری به چاپ رسيده است، از جمله: داستانها، اشعار، آثار تحقيقی، يادداشت و نامه‌ها.

آرامگاه وی در زادگاهش؛ يوش، است.

بزرگترین خستگی

گاهی بزرگترین خستگی، از فهمیدن بیش از حد است…

وقتی دنیا را میفهمی، اما نمیتوانی چیزی را تغییر بدهی، سکوت تنها دوستت میشود.

محبت: بزرگترین ثروت

✍️ با عجله از محل کارم بیرون آمدم که مادرم زنگ زد:

«الو، سلام سحرجون! هنوز که نیومدی؟»

گفتم:

«نه مامان، کاری داری؟ بگو!»

کمی مِن‌ مِن کرد و گفت:

«امشب عزیزجون میاد خونمون، یه زحمت بکش از اون شیرینیهایی که قند رژیمی دارن بگیر و برو دنبالش، خونه عمه.»

هر هفته مادربزرگم مهمان یکی از بچه‌هایش بود. بنده خدا پیر شده بود و به خاطر فوت پدربزرگم تنها زندگی میکرد، اما هیچکدام از بچه‌هایش نمیگذاشتند غصه بخورد و همیشه هوایش را داشتند.

عزیزجون زن خوش زبان و مهربانی بود. شاید اگر فوت پدربزرگم نبود؛ هیچ چیزی نمیتوانست چروکهای صورتش را زیاد کند.

راهم را کج کردم و رفتم دنبالش. همینکه من را دید، خندید و دست تکان داد و گفت:

«به به، سحر خانم گل! اومدی عروس ببری؟»

پشت چراغ قرمز، برگشتم و به چهره‌اش نگاه کردم، به دستهای لرزانش که تسبیح را میچرخاند، به موهای سفیدش که از زیر روسری بیرون زده بود، به نگاه خسته‌اش که در غروب آفتاب خیابانها را دید میزد...

گفتم:

«خب چطوری عروس خانم؟ ببخشید، ماشین رو گل نزدم!»

ذکرش را تمام کرد و گفت:

«چه کنم؟ هر بار دیر میای، ماشینم که گل نمیزنی! راستی گل دختر، دفترچه‌ام رو آوردم، داروهامو بگیرم، یادت نره‌ها!»

خندیدم و گفتم:

«به به! عروس مریضم که هست!»

جلوی داروخانه پیاده شدیم. خیلی شلوغ بود.

جایی پیدا کردم تا عزیزجون بنشیند و کنار همان صندلی ایستادم.

سری به تلفن همراهم زدم. همانطور که پیامها را میخواندم، متوجه شدم که با خانم پیری که کنارش بود، مشغول صحبت شد.

از همه چیز گفتند و بحث کردند تا رسیدند به پول و ثروت!

پیرزن از پول و ثروتش میگفت:

«اگر پول داشته باشی؛ دیگر هیچ غصه‌ای نداری، همه کارهایت پیش میرود، به بچه‌ها هم احتیاجی نیست؛ چون پرستار، کارها را دقیق و مرتب انجام میدهند. خلاصه اینکه پول بیشتر؛ زندگی بهتر!

عزیزجون با تعجب و در سکوت نگاهش میکرد.

همینکه داروها را گرفتم، رو کرد به دوست تازه‌اش و گفت:

«ثروت چیز خوبیه، راست میگی. خود من کلی ثروت دارم! چندتا خونه، آشپز، پرستار، راننده... اما ثروت من با شما خیلی فرق داره.»

در مسیر بازگشت به خانه، از عزیزجون پرسیدم:

«واسه خانمه کلاس گذاشتی، چندتا خونه و این چیزا؟!»

خندید و گفت:

«مگه دروغ گفتم؟ چندتا خونه دارم! خونه شما، خونه عمه، خونه دوتا عموها... زن‌ عمو کوچیکه چقدر میاد فشارمو میگیره، دکتر میبره منو، بابات برد مکه، با عمه رفتم کربلا، تو هم که راننده منی! دروغ میگم؟»

ثروت من مادر توئه که میدونم گفته برام شیرینی رژیمی بگیری و حتما فسنجون بار گذاشته!

ثروت من شماهایید!

پول به اندازه خودش کار میکنه، بیشتر از اون نه!

محبت ♥️ رو که نمیشه خرید...!»

خنده‌ام گرفت، مخصوصاً پیشبینی خرید شیرینی...

انگار یک مدرس با تجربه، روانشناس و مشاور با من حرف میزد!

گفتم:

«عزیزجون! شما هم ثروت مایی، فکر نکن فقط خودت ثروتمندی...»

خندید و با هم وارد خانه شدیم.

بوی خوش فسنجان خانه را پر کرده بود...

گر یار زند بر دف و صد غصه براند
من نیز غزل گویم و تا یار بخواند

چرخی بزنم ، هو بڪشم با دَمِ سازش
صد باده بیارم ڪه در آن حال بماند

زیرا ڪه خدا در دف و این سازِ دلارام
یڪ راز نهان ڪرده ڪه دیوانه بداند

❣️حضرت مولانای جان ❣️‌

۲۲ مهر سالروز درگذشت داریوش مهرجویی

(زاده ی ۱۷ آذر ۱۳۱۸ تهران - درگذشته ی ۲۲ مهر ۱۴۰۲ کرج)، کارگردان، نویسنده، مترجم

در مصاحبه‌ای در سال ۱۳۵۱ چنین گفت:« مادر بزرگم از آن نمازخوانهای دوآتشه بود و با تأثیر از فضای روحانی‌اش من هم از هفت تا پانزده‌ سالگی، یک مسلمان واقعی شده بودم و نماز و روزه‌ام ترک نمیشد. اما از پانزده سالگی به بعد، درست آن موقعی که نماز و روزه‌ام به حساب می‌آمد، شک در دلم نشست. چهره ی خدا تدریجاً کدر شد و ایمانم از دست رفت.»
وی در نوجوانی به موسیقی علاقمند ‌شد و مدت کوتاهی به کلاس آموزش موسیقی آقای زندی ‌رفت. نزد پدرش که موسیقی ایرانی را خوب میشناخت، سنتورنوازی کرد و بعد با موسیقی کلاسیک غربی آشنا شد و به نواختن پیانو و نوشتن قطعاتی برای پیانو پرداخت.
در ۱۷ سالگی به سینما علاقمند شد و برای درک بهتر فیلمهای روز، به آموختن زبان انگلیسی ‌مشغول شد و یک‌ سال در هتل آتلانتیک مدیر شد و بیست ساله بود که برای ادامه ی تحصیل به آمریکا رفت. نخست به خواندن سینما روی آورد، اما خیلی زود سینما را رها کرد و به فلسفه پرداخت و در سال ۱۳۴۴ از دانشگاه یوسی‌ال‌ای در لس‌آنجلس لیسانس فلسفه گرفت. در همین سال سردبیری نشریه ی پارس ریویو در لس‌آنجلس را عهده‌دار شد و سال بعد به تهران بازگشت و در سال ۱۳۴۶ نخستین فیلمش را به نام الماس ۳۳ که فیلم پرهزینه‌ای بود ساخت. این فیلم در ۵ بهمن ۱۳۴۶ در تهران روی پرده آمد و فروش متوسطی داشت و با توجه به‌ هزینه ی بالای ساخت آن، شکستی تجاری محسوب میشد و توجه منتقدان را هم چندان به‌ خود جلب نکرد.
در ۱۳۴۸ با همکاری غلامحسین ساعدی فیلمنامه ی گاو را از روی یکی از داستانهای کوتاه مجموعه ی عزاداران بیل نوشته ی ساعدی نوشت و فیلم را کارگردانی کرد. این فیلم برای وی و سینمای ایران جوایز متعددی را در جشنواره‌های بین‌المللی به ارمغان آورد. گاو هم از نظر تجاری هم از نظر هنری فیلم موفقی از کار در آمد و فصل جدیدی در سینمای ایران گشود. طی چهل سال گذشته بجز وقفه ی چند ساله ی پس از انقلاب و رویدادهای پس از آنکه منجر به مهاجرت مهرجویی به فرانسه شد، او همواره یکی از فیلمسازان مطرح و پرکار ایرانی بود. وی همچنین از اعضای هیئت‌ مدیره ی موزه ی هنرهای معاصر تهران شد.

فیلمشناسی:
کارگردان:
۱_الماس ۳۳ (۱۳۴۶)
۲_گاو (۱۳۴۸)، تهیه‌کننده
۳_آقای هالو (۱۳۴۹)
۴_پستچی (۱۳۵۱)
۵_دایره ی مینا (۱۳۵۷)
۶_مدرسه‌ای که میرفتیم. (۱۳۵۹)
۷_اجاره‌نشینها (۱۳۶۵)، تدوین
۸_شیرک (۱۳۶۶)، تهیه‌کننده
۹_هامون (۱۳۶۸)، تهیه‌کننده
۱۰_بانو (۱۳۷۰)
۱۱_سارا (۱۳۷۱)، تهیه‌کننده
۱۲_پری (۱۳۷۳)، تهیه‌کننده
۱۳_لیلا (۱۳۷۵)، تهیه‌کننده
۱۴_درخت گلابی (۱۳۷۶)، تهیه‌کننده
۱۵_داستانهای جزیره "اپیزود اول؛ دختردایی گمشده" (۱۳۷۷)
۱۶_میکس (۱۳۷۸) تهیه‌کننده، طراح صحنه و لباس
۱۷_بمانی. (۱۳۸۰) تهیه‌کننده، تدوین، طراح صحنه و لباس
۱۸_مهمان مامان (۱۳۸۲)، تهیه‌کننده
۱۹_سنتوری (۱۳۸۵) "با نام نخستین تولدت مبارک."
۲۰_فرش و فرشته (فیلم کوتاه) از اپیزودهای فرش ایرانی (۱۳۸۵)
۲۱_طهران: روزهای آشنایی"اپیزود اول؛ طهران تهران" (۱۳۸۷)

مهرجویی و همسرش؛ وحیده محمدی‌فر، در خانه ی ویلایی‌اش کشته شدند. آرامگاه وی در قطعه ی هنرمندان است.

ریشه تاریخی ضرب المثل «بزن به تخته.»

«بزنم به تخته.» یا «بزن به تخته.» نوعی خرافه‌ است که در آن، شخص پس از آنکه سخن مثبتی در رابطه به خود بر زبان آورد و یا یک موضوع مورد علاقه‌اش به وقوع پیوست، برای دوری از بد شگونی قضا و قدر، با دست به یک تکه چوب میزند یا آنرا لمس میکند.
در گذشته در بسیاری از نقاط دنیا زمانی اعتقاد مردم بر این بود که خدایان درون درخت زندگی میکنند، پس درخت یک چیز مقدس بود، بنابراین بتهای خود را از چوب درخت میساختند. آنها وقتی احتیاج به کمک خدای درختی پیدا میکردند، به درخت نزدیک میشدند و بر آن دست میکشیدند یا اینکه به بتها چوبی میزدند که به اصطلاح خدا را بیدار کنند تا از آنها حفاظت کند. امروزه نیز بسیاری از مردم بدون اینکه علتش را بدانند هر وقت میخواهند از چشم بد دور بمانند یا چیز بدی اتفاق نیفتد به تخته میزنند.
در بعضی از کشورها همچون اسپانیا، مرسوم است که پس از وقوع امری که ممکن است باعث بروز بد بیاری گردد، همچون برخورد با یک گربه ی سیاه در خیابان و یا عدد سیزده، قطعه چوبی را لمس کرده یا بر روی آن میزنند.

افسران رومی درباره ی شکستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش کرده‌اند: سورنا؛ فرمانده ی ارتش ایران، در این جنگ از تاکتیک و سلاحهای تازه‌ای بهره گرفت. هر سرباز ایرانی با خود مشک کوچکی از آب حمل میکرد و مانند ما دچار تشنگی نمیشد. سربازان ایرانی به نوبت با روش خاصی از میدان بیرون رفته و استراحت میکردند.
سواران ایرانی توانایی تیراندازی از پشت سر را دارند! ایرانیان کمانهایی تازه اختراع کرده‌اند که با آنها توانسته‌اند پای پیادگان ما را که با سپرهای بزرگ دیوار دفاعی درست کرده بودند به زمین بدوزند! شمشیرهای آنان سخت بود و شکننده نبود!
هر واحد تنها یک نوع سلاح استفاده میکرد و مانند ما خود را سنگین نمیکرد. سربازان ایرانی تسلیم نمیشدند و تا آخرین نفس میجنگیدند. این بود که ما شکست خورده و هفت لژیون را بطور کامل از دست دادیم و تلفات سنگینی به ما وارد آمد...

به نقل از کتاب ایران از آغاز تا ظهور اسلام، نوشته ی رومن گریشمن

╔════📜┈┈┈┈

در اساطیر یونان باستان از شخصیتی افسانه‌ای به نام پروکروستس نام برده شده است.
او همه ی مسافرانی که قصد ورود به آتن را داشتند، روی تختی میخواباند و اگر مسافری، کوتاهتر از اندازه ی تخت بود؛ آنقدر او را میکشید تا اندازه شود یا اگر هم بلندتر بود؛ پاها یا دستهایش را قطع میکرد.
از نظر پروکروستس تنها اشخاصی درست و کامل بودند که به اندازه ی تخت او بودند!
داستان این تخت داستان هر روز زندگی ماست...
در حقیقت تک تک ما آدمها که خود را جزء افراد روشن و باسواد میدانیم، دیگران را با تخت پروکروستس خود میسنجیم.
تختی که ابعادش اعتقاد، باور، ثروت، قدرت، زیبایی و... است!
اگر فردی در این چهارچوب قرار نگیرد؛ نه تنها باعث افتخار نیست، بلکه ما به عنوان یک آدم بازنده، بی عرضه، بی کفایت به او نگاه میکنیم و آنقدر او را میکشیم یا له میکنیم تا از اندازه و فرم واقعی خودش خارج شود و طبق سلیقه و قضاوت ما شود.
آنگاه که چیزی از خود واقعی اش نماند، تازه به او افتخار میکنیم.
داستان آن تخت؛ روایت قالبهای ذهنی و پیش داوریهای ماست...

ساقی به نورِ باده برافروز جامِ ما
مطرب بگو که کارِ جهان شُد به کامِ ما

ما در پیاله عکس رخِ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لَذَّتِ شُربِ مُدامِ ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریده ی عالم دوامِ ما

چندان بُوَد کرشمه و نازِ سَهی‌قدان
کآید به جلوه سروِ صنوبر خَرامِ ما

ای باد اگر به گُلشنِ اَحباب بُگذری
زِنهار، عَرضه دِه بَرِ جانان پیامِ ما

گو نامِ ما زِ یاد به عمدا چه میبری؟
خود آید آنکه یاد نیاری ز نامِ ما

مستی به چشمِ شاهدِ دلبندِ ما خوش است
زآن رو سپرده‌اند به مستی زمامِ ما

ترسم که صَرفه‌ای نَبَرَد روزِ بازخواست
نانِ حلالِ شیخ ز آبِ حرامِ ما

حافظ ز دیده دانه ی اشکی همی‌ فشان
باشد که مُرغِ وصل کُند قصدِ دامِ ما

حافظ

۲۲ مهر سالروز جهانی استاندارد

استاندارد عبارت است از نظمی مبتنی بر نتایج ثابت علوم، فنون، تجارب بشری که بصورت قواعد، مقررات، نظامهایی بمنظور ایجاد هماهنگی و وحدت رویه، افزایش میزان تفاهم، تسهیل ارتباطات، توسعه ی صنعت، صرفه‌ جویی در اقتصاد ملی، حفظ سلامت و ایمنی عمومی، گسترش مبادلات بازرگانی داخلی و خارجی و ... به‌ کار میرود.
اندیشه ی تشکیل سازمان بین‌المللی استاندارد در ۱۴ اکتبر سال ۱۹۴۷ در نشست رؤسای مؤسسه‌های استاندارد بیست و پنج کشور در لندن شکل گرفت. مقر این سازمان در ژنو است.
از سال ۱۹۷۰، ۱۴ اکتبر برابر با ۲۲ مهر به‌ نام روز جهانی استاندارد تعیین و نامگذاری شد.
ایران نیز از سال ۱۳۴۳ به عضویت این سازمان درآمد. مؤسسه ی استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران، وظیفه ی تدوین استاندارد ملی در بخشهای کشاورزی، صنعت، معدن، ارتباطات، مواد غذایی و ... را بعهده دارد. این مؤسسه جهت حصول اطمینان از رعایت اصول استاندارد در فرآیندهای تولید کالا در کشور، حداقل یکبار در ماه از خط تولید کارخانه‌ها نمونه‌برداری میکند و در صورت لزوم، کالاهایی را به‌ عنوان نمونه از بازار خریداری و آزمایش میکند تا میزان تطابق آنها را با استاندارد تعیین شده، بررسی کند.
مؤسسه ی استاندارد در صورت کشف کالاهای غیر استاندارد و زیانبار برای سلامت مردم، ضمن اعلام جرم علیه تولیدکنندگان آن کالاها و تقاضای مجازات برای متخلفان از مراجع قضایی، فرآورده‌های غیر استاندارد را از مراکز تولید، توزیع، فروش جمع‌آوری و از ورود آنها به بازار جلوگیری به عمل می‌آورد.
استاندارد و استاندارد کردن از پایه‌های استقرار علم و فن‌آوریست که در پیشرفت صنعت و اقتصاد نقش بسزایی دارد؛ چرا که باید در جهت افزایش سطح کیفیت تلاش کرد تا بتوان به فن‌آوری پیشرفته در تولید محصولات نایل آمد.
با کمال تاسف استفاده از لوازم خانگی غیر استاندارد همه ساله تلفات جانی و خسارات مالی چشمگیری به‌ بار می‌آورد و سبب بروز مشکلات فراوانی میشود.
از این رو، ضرورت تدوین قوانین و مقررات استاندارد ملی و بین‌المللی بیشتر نمایان میشوند و بصورت امری غیر قابل انکار در حفظ سلامت مردم جهان رخ مینماید.