نخستین سکونتگاههای بشر

سکونتگاههای ۶۰ هزار ساله ی انسان به نام ایران ثبت جهانی شد.
بیست و نهمین اثر تاریخی ایران که به فهرست میراث جهانی یونسکو راه یافت؛ نخستین سکونتگاه‌های بشر در دوران پارینه سنگی در زاگرس مرکزیست که قدمت آن به بیش از ۶۰ هزار سال میرسد.

محتشم السلطنه

ملاقات حسن اسفندیاری ( محتشم‌السلطنه )؛ سیاستمدار برجسته ی ایرانی، با آدولف هیتلر؛ رهبر آلمان نازی، در تهران:
✍وقتی در جریان این دیدار هیتلر از او میپرسد که شما سابقا در آلمان مأموریت داشتید، حسن اسفندیاری که در آن روزگار سفیر کبیر ایران بود، پاسخ میدهد: " بله، البته قبل از متولد شدن شما ". پاسخیکه میگویند، آدولف هیتلر را به خنده انداخته بود.
حسن اسفندیاری از جمله ی سیاستمدارانی بود که نقشی مهم و اساسی در تدوین و تنظیم نظامنامه ی انتخابی مجلس در ایران داشت. سیاستمداری ادیب و با فرهنگ که بی گمان از مهمترین رجال سیاسی تمام تاریخ ماست.

سند مالکیت ایران بر آناتولی

✍سنگ‌نوشته ی خشایارشا در نزدیکی دریاچه ی وان ترکیه:
این کتیبه در اصل توسط داریوش بزرگ آماده‌سازی شده، اما به دلایلی تکمیل نشد و خالی رها شد، اما خشایارشا؛ پسر داریوش بزرگ، در دوران زمامداری خود آنرا تکمیل کرد. این کتیبه ۲۷ سطر و ۳ ستون دارد و از چپ به راست و به سه زبان پارسی باستان، اکدی، ایلامی نوشته شده‌ است.
نخستین بار رونالد گراب کِنت در سال ۱۹۰۸ میلادی این کتیبه را خوانده و ترجمه کرده بود.

خشایارشا در کتیبه آورده‌ است:

اهورامزدا خداییست بزرگ، بزرگترین خدایان
که زمین را آفرید
که آسمان را آفرید
که مردم را آفرید
که شادی را برای مردم آفرید
که خشایارشا را شاه کرد
یگانه فرمانروای بسیاری
من خشایارشا؛ شاه بزرگ، شاه شاهان
شاه مردمان بسیار
شاه در این زمین دور و پهناور
پسر داریوش شاه هخامنشی
گوید خشایارشا: داریوش شاه که پدرم بود، به خواست اهورامزدا بناهای زیبایی ساخت و او دستور داد این کتیبه کنده شود.
اما نوشته‌ای در آن کنده نشد،
پس از آن من دستور دادم این نوشته کنده شود.
باشد که اهورامزدا و خدایان دیگر مرا نگاه دارند، شهریاری مرا و آنچه که من ساخته‌ام.

جوامع شکست خورده

وقتی از نویسنده ی روسی؛ آنتون چخوف، درباره ی ماهیت جوامع شکست خورده سوال شد، او پاسخ داد:
در جوامع شکست خورده، به ازای هر فرد عاقل، هزار احمق وجود دارد و به ازای هر کلمه ی آگاهانه، هزار کلمه ی احمقانه.
اکثریت همیشه احمق باقی میمانند و دائماً خردمندان را شکست میدهند.
اگر میبینید:
موضوعات بی‌اهمیت بر بحثها غالب هستند و افراد سبکسر در مرکز صحنه قرار دارند...
پس شما درباره ی یک جامعه ی بسیار شکست خورده صحبت میکنید.
به آهنگهای بی‌معنی نگاه کنید!
میلیونها نفر آنها را میخوانند، با آنها میرقصند و خوانندگان آنها به ستاره‌های درخشانی تبدیل میشوند که نظراتشان در امور زندگی در نظر گرفته میشود!
در مورد دانشمندان، نویسندگان، متفکران؟
هیچکس آنها را نمیشناسد و هیچکس به آنها ارزش یا وزنی نمیدهد.
مردم کسانی را دوست دارند که آنها را بی‌هوش میکنند، نه کسانی را که آنها را بیدار میکنند.
آنها کسانی را دوست دارند که با چیزهای بی‌اهمیت آنها را میخندانند، بیشتر از کسانیکه با حقیقت به آنها آسیب میرسانند.
خطر جهل در اینجاست:
دموکراسی برای جوامع جاهل مناسب نیست؛ زیرا اکثریت جاهل سرنوشت شما را تعیین خواهند کرد.

ضرب المثلها

در زمان قديم که يخچال نبود، خنکترين آب قنات در تهران، قناتى بود كه بعدها زندان قصر در آن ساخته و بنا شد. بعد از آن، هر كس به زندان می افتاد، ميگفتند که رفته آب خنک بخوره و اين اصطلاح بعدها شامل همه ی زندانیهايی شد كه به زندان می افتادند!
قدیما که تهرانیها با ماشین دودی میرفتند زیارت شاه عبدالعظیم، پول رفت و برگشت ماشین را باید اول میدادند، برای همین اهالی شهر ری که مطمئن بودند، اینها چون پول بلیط را قبلا دادند و حتما برمیگردند خانه هایشان؛ الکی تعارف میکردند که تو رو خدا شب پیش ما باشید از آنجا تعارف شاه عبدالعظیمی ضرب المثل شد...
جامهای شراب در قدیم دارای هفت خط بودند و هر کس بنا بر ظرفیتش تا یک خط خاص میتوانست شراب بنوشد.
این خطها عبارت بودند از:
۱_مزور
۲_فرودینه
۳_اشک
۴_ازرق
۵_بصره
۶_بغداد
۷_جور
هر کس شرابخوار قهاری بود و میتوانست تا خط هفتم شراب بخورد، به هفت خط معروف میشد.
بعضی مواقع شخصی برای خودنمایی تقاضای پر کردن جام تا خط هفتم میکرد، ولی نمیتوانست همه ی شراب را بنوشد. در اینجا دوستانش برای حفظ آبروی او تا خط جور ، شراب او را سر میکشیدند و اصطلاح جور کسی را کشیدن از اینجا ضرب المثل گردید.
_اصطلاح "بوق سگ" چیست؟ اینکه گفته میشود از صبح تا بوق سگ سر کارم!
در قدیم بازارها دارای چهار مدخل بودند که شبانگاهان آنان را با درهای بزرگ میبستند و تمامی دکانها نیز به همین طریق قفل میشدند، از آنجا که همیشه احتمال خطر میرفت، نگهبانانی نیز شب در بازار پاسبانی میدادند. به دلیل اینکه نمیتوانستند تمامی بازار را کنترل کنند ، سگهای وحشی به همراه داشتند که به جز خودشان به دیگری رحم نمیکردند. پاسبانان شب در ساعت معینی از شب در بوق بزرگی که از شاخ قوچ بود با فاصله ی زمان معینی میدمیدند، بدین معنا که عن قریب سگها را در بازار رها خواهیم کرد. دکانداران نیز سریع محل کسب خود را ترک کرده و به مشتریان خود میگفتند که دیر وقت است و بوق سگ را نواختند. از آن زمان بوق سگ اصطلاح دیر بودن معنا گرفته!
به مختارالسلطنه گفتند که ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان کنند. پس از چندی ناشناسی به یکی از دکانهای شهر سر زد و ماست خواست.
ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید :« چه جور ماستی میخواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه !»
وی شگفت‌زده از این دو گونه ماست پرسید.
ماست فروش گفت:« ماست خوب همان است که از شیر میگیرند و بدون آب است و با بهای دلخواه میفروشیم. ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است که در جلوی دکان میبینی که یک سوم آن ماست و دو سوم دیگر آن آب است و به بهایی که مختارالسلطنه گفته میفروشیم. تو از کدام میخواهی؟!
مختارالسلطنه دستور داد که ماست فروش را جلوی دکانش وارونه از درختی آویزان کرده و بند تنبانش را دور کمر سفت ببندند. سپس تغار دوغ را از بالا در لنگه‌های تنبانش بریزند و آنقدر آویزان نگهش دارند تا همه ی آبهایی که به ماست افزوده از تنبان بیرون بچکند!
چون دیگر فروشنده‌ها از این داستان آگاه شدند، همگی ماستها را کیسه کردند!
وقتى ميگن فلانى ماستش را كيسه كرده يعنى اين...

حضرت آدم (ع)

خبر از آفرينش خليفه ی خدا در زمين و پاسخ به سؤال فرشتگان:
خداوند اراده كرد تا در زمين خليفه و نماينده ‏ایكه حاكم زمين باشد قرار دهد؛ چرا كه خداوند همه چيز را براى انسان آفريده است.(بقره/۲۹) موقعيت و لياقت انسان را به گونه ‏اى قرار داده تا بتواند به عنوان نماينده ی خدا در زمين باشد.
خداوند قبل از آنكه آدم (ع)؛ پدر انسانها، را به عنوان نماينده ی خود در زمين بيافريند، اين موضوع بسيار مهم را به فرشتگان خبر داد. فرشتگان با شنيدن اين خبر سؤالى نمودند كه ظاهرى اعتراض گونه داشت و عرض كردند:
«پروردگارا! آيا كسى را در زمين قرار میدهى كه:
۱_فساد به راه مى ‏اندازد.
۲_و خونريزى میكند.
اين ما هستيم كه تسبيح و حمد تو را بجا مى ‏آوريم، بنابراين چرا اين مقام را به انسان گنهكار میدهى، نه به ما كه پاک و معصوم هستيم؟»
خداوند در پاسخ به سؤال آنها فرمود:« من حقايقى را میدانم كه شما نمیدانيد.»(بقره/۳۰)
خداوند همه ی حقايق، اسرار، نامهاى همه چيز (و استعدادها و زمينه ‏هاى رشد و تكامل در همه ی ابعاد) را به آدم (ع) آموخت و آدم (ع) همه ی آنها را شناخت.
آنگاه خداوند آن حقايق و اسرار را به فرشتگان عرضه كرد و در معرض نمايش آنها قرار داد و به آنها فرمود:« اگر راست میگوييد كه لياقت نمايندگى خدا را داريد؛ نام اينها را به من خبر دهيد و استعداد و شايستگى خود را براى نمايندگى خدا در زمين نشان دهيد.»
فرشتگان (دريافتند كه لياقت و شايستگى، تنها با عبادت و تسبيح و حمد به دست نمى‏ آيد، بلكه علم و آگاهى پايه ی اصلى لياقت است، از اينرو) با عذرخواهى به خدا عرض كردند:« خدايا! تو پاک و منزه هستى، ما چيزى جز آن چه تو به ما آموخته ‏اى نمیدانيم، تو دانا و حكيم میباشى.»(بقره/۳۲)
به اين ترتيب فرشتگان كه به لياقت و برترى آدم (ع) نسبت به خود پى برده و پاسخ سؤال خود را قانع‏ كننده يافتند، به عذرخواهى پرداخته و دريافتند كه خداوند میخواهد انسانى به نام آدم (ع) بيافريند كه سمبل رشد و تكامل و گل سرسبد موجودات و ساختار وجودى او به گونه ‏اى آفريده شده كه لايق مقام نمايندگى خداست.
📌
فرمان خدا به فرشتگان در مورد سجده بر آدم (ع):
مراحل جسمى آدم (ع) او را به مقامى نرسانيد كه لياقت يابد و به عنوان گل سرسبد موجودات و مسجود فرشتگان معرفى شود. مرحله ی تكاملى بشر به آن است كه روح انسانى از جانب خدا به او دميده گردد، در اينصورت است كه آدم در پرتوی آن روح ويژه ی انسانى، لياقت و استعداد فوق العاده پيدا میكند و خداوند به فرشتگان فرمان میدهد كه به عنوان تكريم و تجليل از مقام آدم (ع) او را سجده كنند؛ يعنى خدا را سجده ی شكر بجا آورند كه چنين موجود ممتازى را آفريده است.
خداوند به فرشتگان خطاب نمود و فرمود:« من بشرى از گِل مى ‏آفرينم، هنگامیكه آن را موزون نمودم و از روح خودم در آن دميدم، بر آن سجده كنيد.»
بنابراين سجده ی فرشتگان به خاطر آن روح ويژه ‏اى بود كه خداوند در كالبد بشر دميد و چنين روحى به آدم لياقت داد تا نماينده ی خدا در زمين شود.
آدم داراى دو بُعد بود: جسم و روح انسانى. جسم او به حكم مادى بودنش او را به امور منفى دعوت میكرد و روح او به حكم ملكوتى بودنش او را به امور مثبت فرا میخواند.
فرشتگان جنبه ‏هاى مثبت آدم (ع) را بر اساس فرمان خدا ديدند و بدون چون و چرا، آدم را سجده كردند؛ يعنى در حقيقت آدم را در راستاى تجليل از آدم سجده نمودند.
ولى ابليس جنبه ی منفى آدم؛ يعنى جسم او را مورد مقايسه قرار داد و از سجده كردن آدم خوددارى نمود و فرمان خدا را انجام نداد.
درست است كه سجده بر آدم (ع) واقع شده و آدم (ع) قبله ی اين سجده قرار گرفت، ولى همه ی انسانها در اين افتخار شركت دارند؛ چرا كه لياقت و استعدادهاى ذاتى آدم موجب چنين تجليلى از مقامش گرديد و چنين لياقتى در ساير انسانها نيز وجود دارد.
از اينرو در روايات معراج نقل شده؛ در يكى از آسمانها، پيامبر (ص) به جبرئيل فرمود:« جلو بأيست تا همه ی ما و فرشتگان به تو اقتدا كنيم.»
جبرئيل پاسخ داد:« از آن هنگام كه خداوند به ما فرمان داد تا آدم را سجده كنيم، بر انسانها پيشى نمیگيريم و امام جماعت آنها نميشویم.»
و نيز هنگامیكه آدم (ع) از دنيا رفت، فرزندش؛ هِبَةُ الله، به جبرئيل گفت:« جلو بأيست و بر جنازه ی آدم (ع) نماز بخوان.» جبرئيل در پاسخ گفت:« اى هبة الله! خداوند به ما فرمان داد تا آدم را در بهشت سجده كنيم، بنابراين براى ما روا نيست كه امام جماعت يكى از فرزندان آدم (ع) قرار گيريم.»(تفسير نور الثقلين، ج ۱،ص ۵۸)
📌
تكبر و سركشى ابليس‏:
ابليس گرچه فرشته نبود(به گفته ی قرآن؛ ابليس از نژاد جن بود كه در جمع فرشتگان عبادت میكرد.(كهف/۵۰))، ولى از عابدان ممتاز خدا با نام حارث در ميان كرّوبيان و فرشتگان به عبادت خدا اشتغال داشت و به فرموده ی حضرت على (ع):« او شش هزار سال خدا را عبادت نمود كه معلوم نيست از سالهاى دنياست يا سالهاى آخرت، در عين حال لحظه ‏اى تكبر، همه ی عبادت او را پوچ و نابود ساخت.(نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲)
همه ی فرشتگان فرمان حق را بطور سريع اجرا كردند، ولى ابليس بر اثر تكبر، از سجده نمودن خوددارى ورزيد و در صف كافران قرار گرفت.(بقره، ۳۴)
مطابق آيه ۳۴ بقره؛ ابليس در اين نافرمانى، مرتكب سه انحراف و خلاف شد:
۱_خلاف عَملى: چنانكه تعبير به اَبى (سركشى كرد.) بيانگر آن است كه موجب فسق او شد.
۲_خلاف اخلاقى: چنانكه تعبير به استكبر (تكبر ورزيد.) حاكى از آن است كه موجب خروج او از بهشت و داخل شدنش به دوزخ گرديد.
۳_خلاف عقيدتى: كه با مقايسه ی كبرآميز خود، عدل الهى را انكار كرد وَ «كانَ مِنَ الكَافِرينَ.» (از كافران گرديد.)
خداوند به ابليس خطاب كرد و فرمود:« اى ابليس! چه چيز مانع تو شد كه از سجده كردن مخلوقاتیكه با قدرت خود آنرا آفريدم سرباز زدى؟»
ابليس در پاسخ خدا، نه تنها عذرخواهى نكرد، بلكه با مقايسه ی غلط خود كه مقايسه ی جسم خود با جسم آدم بود، گفت:« من از آدم بهترم، مرا از آتش آفريده ‏اى، ولى آدم را از گِل و آتش بر گِل برترى دارد.»
همين تكبر و خود برتر بينى ابليس باعث شد كه به او فرمان داد:🍃فَاخرج مِنها فَاءِنَّكَ رَجِيمٌ - وَ اءنّ عَليكَ لعنَتِى اِلى يَومِ الدِّينِ.🍃
از آسمانها و صفوف فرشتگان خارج شو كه تو رانده ی درگاه منى و قطعاً لعنت من بر تو تا روز قيامت ادامه دارد.
ابليس گفت:« پروردگارا! مرا تا روزیكه انسانها برانگيخته میشوند (روز قيامت) مهلت بده.»
خداوند فرمود:« تو از مهلت شدگان هستى، ولى تا روز و زمان معين.»
ابليس (كه از اين مهلت، بيشتر مغرور شد و از آنجا كه در رابطه با آدم (ع) رانده ی درگاه خدا شده بود، همه ی دشمنى خود را به آدم آشكار كرد و) گفت:« خدايا به عزتت سوگند، همه ی انسانها را گمراه خواهم كرد، مگر بندگان خالص تو را از ميان آنها كه بر آنها سلطه ندارم.) (سوره صاد/آيه ۷۱ تا ۸۳)
گويند: در عصر حضرت موسى (ع) روزى ابليس نزد حضرت موسى (ع) آمد و گفت:« میخواهم هزار و سه پند به تو بياموزم.»
موسى (ع) او را شناخت و به او فرمود:« آنچه كه تو میدانى، بيشتر از آنرا من میدانم، نيازى به پندهاى تو ندارم.»
جبرئيل (ع) به موسى (ع) نازل شد و عرض كرد:« اى موسى! خداوند میفرمايد هزار پند او فريب است، اما سه پند او را بشنو.» موسى (ع) به ابليس فرمود:« سه پند از هزار و سه پندت را بگو!»
ابليس گفت:
۱_هر گاه تصميم بر انجام كار نيكى گرفتى، در انجام آن شتاب كن، وگرنه تو را پشيمان میكنم.
۲_اگر با زن نامحرمى خلوت كردى؛ از من غافل نباش كه تو را به عمل منافى عفت وادار مینمايم.
۳_هر گاه خشمگين شدى، جاى خود را عوض كن، وگرنه موجب فتنه خواهم شد.
اكنون كه تو را سه پند دادم (به تو حقى پيدا كردم.)، در عوض، از خدا بخواه تا مرا بيامرزد.
موسى (ع) خواسته ی ابليس را به خدا عرض كرد، خداوند فرمود:« شرط آمرزش شيطان آن است كه به كنار قبر آدم (ع) برود و خاک قبر او را سجده كند.»
حضرت موسى (ع) فرمان خدا را به ابليس ابلاغ كرد.
ابليس كه همچنان در خودخواهى و تكبر غوطه ور بود، گفت:« اى موسى! من در آن هنگام كه آدم (ع) زنده بود، بر او سجده نكردم، چگونه اكنون حاضر شوم كه بر خاک قبر او سجده كنم؟!» (هماى سعادت،ص ۲۰۶)
📌
آدم و حوّا در بهشت‏:
در دنيا جايگاهى بسيار خوب و پر درخت و شاداب وجود داشت كه به آن بهشت دنيا میگفتند. خداوند، آدم (ع) را در همانجا آفريد و روح انسانى را در او دميد و به فرشتگان فرمان داد تا او را سجده كنند.
از آنجا كه خداوند اراده كرده بود تا فرزندانى به آدم عطا كند و نسل او را بوجود آورد، مشيت او چنين قرار گرفت كه حضرت آدم همسرى داشته باشد تا با او ازدواج نموده و از او داراى فرزند گردد.
خداوند حوا را از زيادى گِل آدم (ع) آفريد، بنابراين حوا بعد از آفرينش آدم (ع) آفريده شده است.
عمرو بن ابى مقدام میگويد: از امام باقر (ع) پرسيدم:« خداوند، حوا را از چه چيز آفريد؟»
امام باقر (ع) فرمود:« مردم در اين مورد چه میگويند؟»
گفتم:« میگويند خداوند حوا را از يكى از دنده ‏هاى آدم (ع) آفريده.»
فرمود:« آنها دروغ میگويند، آيا خداوند ناتوان است كه حوا را از غير دنده ی آدم بيافريند؟»
گفتم:« فدايت گردم اى پسر رسول خدا! پس خداوند حوا را از چه چيز آفريد؟»
امام باقر (ع) فرمود:« پدرم از پدرانش نقل كرد كه رسول خدا (ص) فرمود: خداوند متعال مقدارى از گِل را گرفت و آنرا با دست قدرتش در هم آميخت و از آن گِل، آدم (ع) را آفريد و سپس از آن گِل مقدارى اضافه آمد، خداوند از آن اضافى، حوا (ع) را آفريد.» (تفسير نور الثقلين، ج ۱،ص ۴۳۰)
(آن چه در بعضى روايات آمده كه حوا از آخرين دنده ی چپ آدم (ع) گرفته شده، از اسرائيليات است و از فصل دوم سفر تكوين تورات تحريف يافته، وارد روايات اسلامى شده است؛ زيرا تعداد دنده ‏هاى زن و مرد، تفاوتى ندارند و كمتر بودن يک دنده در مردان در جانب چپ از افسانه ‏هاست.[سِفر تكوين، قسمت اول اسفار موسى (ع) و يكى از كتب پنجگانه ی تورات است‏.])
آدم (ع) به اين ترتيب از تنهايى بيرون آمد و با حوا اُنس گرفت، چنانكه امام صادق (ع) فرمود:« از اينرو زنان را نساء میگويند؛ چون اين واژه در اصل از اُنس است و براى آدم (ع) جز حوا كسى نبود تا با او اُنس بگيرد.»
آرى! زن و مرد از يک ريشه‏ اند و هر دو انسان بوده و تكميل كننده ی همديگر میباشند و آرامش آنها در زندگى و اُنس با همديگر تحقق مى ‏يابد.
📌
سكونت آدم و حوا در بهشت و اخراج آنها بر اثر گناه‏:
خداوند، آدم (ع) و حوّا (ع) را در بهشتِ دنيا سكونت داد و فرمود:« شما در بهشت ساكن شويد و از هر جا میخواهيد، از نعمتهاى آن، گوارا بخوريد، اما نزديک اين درخت نشويد كه از ستمگران خواهيد شد.» (بقره/۳۵)
ولى شيطان، آدم و همسرش را به لغزش انداخت و آنان را از آن چه در آن بودند (بهشت) خارج كرد. در اين هنگام به آنها گفتيم:« همگى بر زمين فرود آييد، در حالیكه بعضى دشمن ديگرى خواهيد بود و براى شما تا مدت معينى در زمين قرارگاه و وسيله ی بهره بردارى هست.» (بقره/۳۶)
خداوند به آدم (ع) و حوا (ع) فرمود:« از همه ی ميوه‏ ها و نعمتهاى بهشت آزاد هستيد، بخوريد، گواراى وجودتان باشد، ولى تنها از اين يک درخت نخوريد و حتى به آن درخت نزديک نشويد. ولى شيطان به سراغ آنها آمد و آنها را وسوسه كرد تا لباسهاى تقوا را كه باعث كرامتشان شده بود، از تنشان خارج سازد. به آنها گفت:« پروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده، مگر به خاطر اينكه (اگر از آن بخوريد.) فرشته خواهيد شد يا جاودانه در بهشت خواهيد ماند.» و براى آنها سوگند ياد كرد كه من خيرخواه شما هستم. به اين ترتيب آنها را به فريبكارى، از مقامشان فرود آورد.»
هنگامیكه آنها فريب شيطان را خوردند و از آن درخت چشيدند، لباسهاى كرامت و احترام، از اندامشان فرو ريخت و به چنين سرانجام شوم گرفتار آمده و در نتيجه از بهشت رانده شده و اخراج گشتند.
خداوند آنها را سرزنش كرد و فرمود:« آيا من شما را از آن درخت منع نكردم و نگفتم كه شيطان دشمن آشكار شماست؟» (اعراف/۲۲)
📌
گفتگوى جبرئيل با آدم (ع):
در روايت آمده: آدم و حوا (ع) وقتیكه از بهشت دنيا اخراج شدند، در سرزمين مكه فرود آمدند، حضرت آدم (ع) بر كوه صفا در كنار كعبه، هبوط كرد و در آنجا سكونت گزيد و از اينرو آن كوه را صفا گويند كه آدم (صفى الله) (برگزيده ی خدا) در آنجا وارد شد. حضرت حوا (ع) بر روى كوه مَروه (كه نزديک كوه صفا است.) فرود آمد و در آنجا سكونت گزيد. آن كوه را از اينرو مروه گويند كه مرئه (يعنى زن كه منظور حوّا باشد.) در آن سكونت نمود.
آدم (ع) چهل شبانه روز به سجده پرداخت و از فراق بهشت گريه كرد. جبرئيل نزد آدم (ع) آمد و گفت:« اى آدم! آيا خداوند تو را با دست قدرت و مرحمتش نيافريد و روح منسوب به خودش را در كالبد وجود تو ندميد و فرشتگانش بر تو سجده نكردند؟!»
آدم گفت:« آرى، خداوند اينگونه به من عنايتها نمود.»
جبرئيل گفت:« خداوند به تو فرمان داد كه از آن درخت مخصوص بهشت نخورى، چرا از آن خوردى؟»
آدم (ع) گفت: اى جبرئيل! ابليس سوگند ياد كرد كه خيرخواه من است و گفت که از اين درخت بخورم. من تصور نمیكردم و گمان نمیبردم موجودیكه خدا او را آفريده، سوگند دروغ به خدا، ياد كند.(تفسير نور الثقلين، ج ۱،ص ۶۱)
📌
چگونگى توبه ی حضرت آدم (ع) و توسل او به پنج تن:
پس از آنكه آدم و حوا از آن درخت ممنوع خوردند و بر اثر اين گناه (ترک اولى) از آن همه نعمتها و آرامش بهشتى محروم گشتند، بطور سريع به اشتباه خود پى بردند و توبه كردند. به گناه خود اقرار نمودند و از درگاه الهى طلب رحمت كرده و گفتند:« پروردگارا! ما به خويشتن ستم كرديم و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى؛ از زيانكاران خواهيم بود.»
خداوند به آنها فرمود:« از مقام خويش فرود آييد، در حالیكه بعضى از شما نسبت به بعضى ديگر دشمن خواهيد بود(شيطان دشمن شماست و شما دشمن او) و براى شما در زمين قرارگاه و وسيله ی بهره‏ گيرى تا زمان معينیست، در زمين بنده میشويد و در آن میميريد و در رستاخيز از آن خارج میشويد.»(اعراف/۲۳-۲۵)
به اين ترتيب آدم و حوا به زمين آمدند و گرفتار رنجهاى زمين شدند، ولى توبه ی حقيقى كردند و خداوند توبه ی آنها را پذيرفت.
خداوند مهربان به آدم (ع) و حوا (ع) لطف كرد و كلماتى را به آنها آموخت تا آنها در دعاى خود آن كلمات را از عمق جان بگويند و توبه ی خود را آشكار و تكميل نمايند.(بقره/۳۷)
از امام باقر (ع) نقل شده که آن كلمات كه آدم و حوا، هنگام توبه گفتند، چنين بودند:
🍃اَلّلهُمِّ لا اءِلهَ اءِلَّا أَنتَ سُبحانَكَ و بِحمدِكَ رَبّ ظلمتُ نَفسِى فاغفِرلِى اءِنَّكَ خيرُ الغافِرينَ.🍃
✨خدايا! معبودى جز تو نيست، تو پاک و منزه هستى، تو را ستايش میكنم، من به خود ستم كردم، مرا ببخش كه تو بهترين بخشندگان هستى.✨
🍃اَلّلهُمِّ لا اءِلهَ اءِلَّا أَنتَ، سُبحانَكَ و بِحمدِكَ رَبّ ظلمتُ نَفسِى فَارحَمنِى اءِنَّكَ خيرُ الرَّاحِمينَ.🍃
✨خدايا! معبودى جز تو نيست، تو پاک و منزه هستى، تو را ستايش میكنم، پروردگارا! من به خود ستم كردم، به من رحم كن كه تو بهترين رحم ‏كنندگان هستى.✨
🍃اَلّلهُمِّ لا اءِلهَ اءِلَّا أَنتَ، سُبحانَكَ و بِحمدِكَ رَبّ اءِنِّى ظلمتُ نَفسِى فَتُب عَلىَّ اءِنَّكَ اَنتَ التَّوابُ الرَّحيمِ.🍃
✨خدايا! معبودى جز تو نيست، تو پاک و منزه هستى، تو را ستايش میكنم، پروردگارا! من به خود ستم كردم، توبه‏ ام را بپذير كه تو بسيار توبه ‏پذير و مهربان هستى.✨(مجمع البيان، ج ۱،ص ۸۹)
مطابق رواياتیكه از طريق شيعه و اهل تسنن نقل شده؛ در كلماتیكه خداوند به آدم (ع) آموخت و او به آنها متوسل شده و توبه‏ اش پذيرفته شد، نام پنج تن آل عبا (ع) بود، او گفت:« بِحَقَّ محمدٍ وَ علىٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الحسنِ و الحُسَينِ.» (الدر المنثور، ج ۱،صص ۶۰ و ۶۱/مناقب ابن مغازلى شافعى، چاپ اسلامية، ص ۶۳)
و در روايت امامان اهل بيت (ع) چنين آمده: آدم (ع) سر بلند كرد و عرش خدا را ديد كه در آن نامهاى ارجمندى نوشته شده بودند، پرسيد:« اين نامهاى ارجمند از آن كيست؟» به او گفته شد:« اين نامها نام برترين خلايق در پيشگاه خداوند متعال است كه عبارتند از: محمد، على، فاطمه، حسن، حسين (ع).» آدم براى پذيرش توبه‏ اش، به آنها متوسل شد و خداوند به بركت وجود آنها، توبه ی او را پذيرفت.(مجمع البيان، ج ۱،ص ۸۹/نورالثقلين، ج ۱،صص ۶۷ و ۶۸)
📌
دو پسر آدم و ازدواج آنها:
حضرت آدم (ع) و حوا (ع) وقتیكه در زمين قرار گرفتند، خداوند اراده كرد كه نسل آنها را پديد آورده و در سراسر زمين منتشر گرداند. پس از مدتى حضرت حوا باردار شد و در اولين وضع حمل، از او دو فرزند دو قلو؛ يكى دختر و ديگرى پسر به دنيا آمدند. نام پسر را قابيل و نام دختر را اقليما گذاشتند.
مدتى بعد كه حضرت حوا بار ديگر وضع حمل نمود، باز دو قلو به دنيا آورد كه مانند گذشته يكى از آنها پسر بود و ديگرى دختر. نام پسر را هابيل و نام دختر را ليوذا گذاشتند.
فرزندان بزرگ شدند تا به حد رشد و بلوغ رسيدند، براى تأمين معاش، قابيل شغل كشاورزى را انتخاب كرد و هابيل به دامدارى مشغول شد. وقتیكه آنها به سن ازدواج رسيدند(طبق گفته ی بعضى:) خداوند به آدم (ع) وحى كرد كه قابيل با ليوذا هم قلوى هابيل ازدواج كند و هابيل با اقليما هم قلوى قابيل ازدواج نمايد.
حضرت آدم فرمان خدا را به فرزندانش ابلاغ كرد، ولى هواپرستى باعث شد كه قابيل از انجام اين فرمان سرپيچى كند؛ زيرا اقليما؛ هم‏قُلويش، زيباتر از ليوذا بود، حرص و حسد آنچنان قابيل را گرفتار كرده بود كه به پدرش تهمت زد و با تندى گفت:« خداوند چنين فرمانى نداده است، بلكه اين تو هستى كه چنين انتخاب كرده ‏اى؟» (مجمع البيان، ج ۳،ص ۱۸۳)
📌
دو قربانى فرزندان آدم (ع):
حضرت آدم (ع) براى اينكه به فرزندانش ثابت كند كه فرمان ازدواج از طرف خداست، به هابيل و قابيل فرمود:« هر كدام چيزى را در راه خدا قربانى كنيد، اگر قربانى هر يک از شما قبول شد؛ او به آنچه ميل دارد، سزاوارتر و راستگوتر است.[نشانه ی قبول شدن قربانى در آن عصر به اين بود كه صاعقه از آسمان بيايد و آنرا بسوزاند].
فرزندان اين پيشنهاد را پذيرفتند. هابيل كه گوسفند چران و دامدار بود، از بهترين گوسفندانش يكى را كه چاق و شيرده بود برگزيد، ولى قابيل كه كشاورز بود، از بدترين قسمت زراعت خود خوشه ‏اى ناچيز برداشت. سپس هر دو بالاى كوه رفتند و قربانیهاى خود را بر بالاى كوه نهادند، طولى نكشيد صاعقه ‏اى از آسمان آمد و گوسفند را سوزانيد، ولى خوشه ی زراعت باقى ماند. به اين ترتيب قربانى هابيل پذيرفته شد و روشن گرديد كه هابيل مطيع فرمان خداست، ولى قابيل از فرمان خدا سرپيچى میكند.(مجمع البيان، ج ۳،ص ۱۸۳)
به گفته ی بعضى از مفسران؛ قبولى عمل هابيل و رد شدن عمل قابيل، از طريق وحى به آدم (ع) ابلاغ شد و علت آن هم چيزى جز اين نبود كه هابيل مردى با صفا و فداكار در راه خدا بود، ولى قابيل مردى تاريک دل و حسود بود، چنانكه گفتار آنها كه در قرآن (سوره مائده، آيه ۲۷) آمده بيانگر اين مطلب است، آنجا كه ‏میفرمايد:« هنگامیكه هر كدام از فرزندان آدم، كارى براى تقرب به خدا انجام دادند، از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد. آن برادرى كه قربانيش پذيرفته نشد، به برادر ديگر گفت:« به خدا سوگند تو را خواهم كشت.» برادر ديگر جواب داد:« من چه گناهى دارم؛ زيرا خداوند تنها از پرهيزگاران میپذيرد.»»
نيز مطابق بعضى از روايات از امام صادق (ع) نقل شده كه علت حسادت قابيل نسبت به هابيل و سپس كشتن او اين بود كه حضرت آدم (ع)، هابيل را وصى خود نمود، قابيل حسادت ورزيد و هابيل را كشت، خداوند پسر ديگرى به نام هبة الله به آدم (ع) عنايت كرد، آدم بطور محرمانه او را وصى خود قرار داد و به او سفارش كرد كه وصى بودنش را آشكار نكند كه اگر آشكار كند؛ قابيل او را خواهد كشت... قابيل بعدها متوجه اين موضوع شد و هبة الله را تهديد كرد كه اگر چيزى از علم وصايتش را آشكار كند؛ او را نيز خواهد كشت.(مجمع البيان، ج ۳،ص ۱۸۳)
📌

كشته شدن هابيل و دفن جنازه ی او:
حسادت قابيل از يک سو و پذيرفته نشدن قربانيش از سوى ديگر، كينه ی او را به جوش آورد، نفس سركش بر او چيره شد، به طوریكه آشكارا به قابيل گفت:« تو را خواهم كشت.»
آرى وقتى حرص، طمع، خودخواهى، حسادت بر انسان چيره گردد، حتى رشته ی رحم و مهر برادرى را مى ‏بُرَد و خشم و غضب را جايگزين آن میگرداند.
هابيل كه از صفاى باطن برخوردار بود و به خداى بزرگ ايمان داشت، برادر را نصيحت كرد و او را از اينكار زشت بر حذر داشت و به او گفت:« خداوند عمل پرهيزگاران را میپذيرد، تو نيز پرهيزگار باش تا خداوند عملت را بپذيرد، ولى اينرا بدان كه اگر تو براى كشتن من دست دراز كنى؛ من دست به كشتن تو نمیزنم؛ زيرا از پروردگار جهان میترسم، اگر چنين كنى؛ بار گناه من و خودت بر دوش تو خواهد آمد و از دوزخيان خواهى شد كه جزاى ستمگران همين است.»
نصايح و هشدارهاى هابيل در روح پليد قابيل اثر نكرد و نفس سركش او سركشتر شد و تصميم گرفت كه برادرش را بكُشد(مائده/۲۷ تا ۳۰)، لذا به دنبال فرصت میگشت تا به دور از پدر و مادر، به چنان جنايت هولناكى دست بزند.
شيطان، قابيل را وسوسه میكرد و به او میگفت:« قربانى هابيل پذيرفته شد، ولى قربانى تو پذيرفته نشد، اگر هابيل را زنده بگذارى؛ داراى فرزندانى میشود، آنگاه آنها بر فرزندان تو افتخار میكنند كه قربانى پدر ما پذيرفته شد، ولى قربانى پدر شما پذيرفته نشد.» (تفسير نورالثقلين، ج ۱،ص ۶۱۲)
اين وسوسه همچنان ادامه داشت تا اينكه فرصتى بدست آمد. حضرت آدم (ع) براى زيارت كعبه به مكه رفته بود، قابيل در غياب پدر، نزد هابيل آمد و به او پرخاش كرد و با تندى گفت:« قربانى تو قبول شد، ولى قربانى من مردود گرديد، آيا میخواهى خواهر زيباى مرا همسر خود سازى و خواهر نازيباى تو را من به همسرى بپذيرم؟! نه هرگز.»
هابيل پاسخ او را داد و او را اندرز نمود كه:« دست از سركشى و طغيان بردار.» (مجمع البيان، ج ۱،ص ۱۸۳)
كشمكش اين دو برادر شديد شد. قابيل نمیدانست كه چگونه هابيل را بكشد، شيطان به او چنين القاء كرد:« سرش را در ميان دو سنگ بگذار، سپس با آن دو سنگ سر او را بشكن.» (طبق بعضى از روايات؛ هابيل در خواب بود، قابيل با كمال ناجوانمردى به او حمله كرد و او را كشت.) (تفسير قرطبى، ج ۳،ص ۲۱۲۳)
مطابق بعضى از روايات؛ ابليس به صورت پرنده ‏اى درآمد و پرنده ی ديگرى را گرفت و سرش را در ميان دو سنگ نهاد و فشار داد و با آن دو سنگ سر آن پرنده را شكست و در نتيجه آن را كشت. قابيل همين روش را از ابليس براى كشتن برادرش آموخت و با همين ترتيب، برادرش؛ هابيل، را مظلومانه به شهادت رسانيد. (بحار، ج ۱۱،ص ۲۳۰/مجمع البيان، ج ۳،ص ۱۸۴)
از امام صادق (ع) نقل شده كه فرمود:« قابيل جسد هابيل را در بيابان افكند. او سرگردان بود و نمیدانست كه آن جسد را چه كند(زيرا قبلاً نديده بود كه انسانها را پس از مرگ به خاک میسپارند). چيزى نگذشت كه ديد درندگان بيابان به سوى جسد هابيل روى آوردند، قابيل(كه گويا تحت فشار شديد وجدان قرار گرفته بود.) براى نجات جسد برادر خود، مدتى آنرا بر دوش كشيد، ولى باز پرندگان، اطراف او را گرفته بودند و منتظر بودند كه او چه وقت جسد را به خاک مى ‏افكند تا به آن حمله‏ ور شوند.
خداوند زاغى به آنجا فرستاد. آن زاغ زمين را كند و طعمه ی خود را ميان خاک پنهان نمود(مائده/۳۱) تا به اين ترتيب به قابيل نشان دهد كه چگونه جسد برادرش را به خاک بسپارد.
قابيل نيز به همان ترتيب زمين را گود كرد و جسد برادرش هابيل را در ميان آن دفن نمود. در اين هنگام قابيل از غفلت و بى خبرى خود ناراحت شد و فرياد بر آورد:« اى واى بر من! آيا من بايد از اين زاغ هم ناتوانتر باشم و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن كنم؟» (مجمع البيان، ج ۳،ص ۱۸۵)
اين نيز از عنايات الهى بود كه زاغ را فرستاد تا روش دفن را به قابيل بياموزد و جسد پاک هابيل؛ آن شهيد راه خدا، طعمه ی درندگان نشود. ضمناً سرزنشى براى قابيل باشد كه بر اثر جهل و خوى زشت، از زاغ هم پستتر و نادانتر است و همين نادانى و خوى زشت، او را به جنايت قتل نفس واداشته است.
📌
اندوه شديد آدم (ع) و دلدارى خداوند:
قابيل جنايتكار پس از دفن جسد برادرش، نزد پدر آمد. آدم (ع) پرسيد:« هابيل كجاست؟»
قابيل گفت:« من چه میدانم، مگر مرا نگهبان او نموده بودى كه سراغش را از من میگيرى؟!»
آدم (ع) كه از فراق هابيل، سخت ناراحت بود، برخاست و سر به بيابانها نهاد تا او را پيدا كند. همچنان سرگردان میگشت، اما چيزى نيافت. تا اينكه دريافت كه او به دست قابيل كشته شده است، با ناراحتى گفت:« لعنت بر آن زمينیكه خون هابيل را پذيرفت.» (اين زمين؛ در ناحيه ی جنوب مسجد جامع بصره قرار گرفته است.)(بحار، ج ۱۱،ص ۲۲۸)
از آن پس آدم (ع) از فراق نور ديده و بهترين پسرش، شب و روز گريه میكرد و اين حالت تا چهل شبانه روز ادامه يافت.(تفسير نور الثقلين، ج ۱،ص ۶۱۲)
آدم (ع) در جستجوى ديگر، قتلگاه هابيل را پيدا كرد و طوفانى از غم در قلبش پديدار شد. آن زمين را كه خون به ناحق ريخته ی پسرش را پذيرفته، لعنت نمود و نيز قابيل را لعنت كرد. از آسمان ندايى خطاب به قابيل آمد كه لعنت بر تو باد كه برادرت را كُشتى...
حضرت آدم (ع) بسيار غمگين به نظر میرسيد و آه و ناله ‏اش از فراق پسر عزيزش بلند بود و شكايتش را به درگاه خدا برد و از او خواست كه ياريش كند و با الطاف مخصوص خويش، او را از اندوه جانكاه نجات دهد.
خداوند مهربان به آدم (ع) وحى كرد و به او بشارت داد كه:« آرام باش، به جاى هابيل، پسرى را به تو عطا كنم كه جانشين او گردد.»
طولى نكشيد كه اين بشارت تحقق يافت و حوا (ع) داراى پسر پاک و مباركى گرديد. روز هفتم اين نوزاد، خداوند به آدم (ع) چنين وحى كرد:« اى آدم! اين پسر از ناحيه ی من به تو هِبَه (بخشش) شده است، نام او را هبة الله بگذار.» آدم (ع) از وجود چنين پسرى خشنود شد و نام او را هبة الله گذاشت.(بحار، ج ۱۱،ص ۲۳۰)
📌
شيث؛ وصى حضرت آدم (ع):
هابيل به شهادت رسيد، ولى خداوند با لطف و عنايت خاص خود، به زودى با جانشين پسرش، جاى او را پر كرد. هنگام كشته شدن او، همسرش حامله بود كه پس از مدتى داراى پسرى شد و آدم (ع) او را به نام پسر مقتولش؛ هابيل، نهاد و به عنوان هابيل بن هابيل خوانده میشد.
پس از آن به لطف خداوند، از حوا پسر ديگرى متولد شد. آدم نام او را شيث گذاشت و فرمود:« اين پسرم؛ هبة الله (عطيه ی خدا)، است. شيث هم پيامبر بود و هم وصى حضرت آدم (ع).
شيث كم كم بزرگ شد و به سن ازدواج رسيد. خداوند حوريه ‏اى به صورت انسان كه نامش ناعمه بود، براى شيث فرستاد، شيث تا او را ديد شيفته ی او شد، خداوند به آدم (ع) وحى كرد تا ناعمه را همسر شيث گرداند، آدم نيز چنين كرد و پس از مدتى از اين زن و شوهر جديد دخترى متولد شد و به سن ازدواج رسيد، آدم به دستور خدا او را همسر هابيل بن هابيل (پسر عمويش) نمود و به اين ترتيب نسل آدم (ع) از اين طريق افزايش يافت.(بحار، ج ۱۱،ص ۲۲۸)
📌
سال آخر عمر آدم (ع) و وصيت او:
حضرت آدم (ع) به سالهاى آخر عمر رسيد. ۹۳۰ سال از عمرش گذشته بود. (عيون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۲۴۲)
خداوند به او وحى كرد كه پايان عمرت فرا رسيده و مدت پيامبريت به سر آمده است، اسم اعظم و آنچه كه خدا از اسماء ارجمند به تو آموخته و همه ی گنجينه ی نبوت و آنچه را مردم به آن نياز دارند، به شيث (ع) واگذار كن و به او دستور بده كه اين مسأله را پنهان داشته و تقيه كند تا در برابر آسيب برادرش؛ قابيل، در امان بماند و به دست او كشته نگردد.
به روايت ديگر: حضرت آدم (ع) هنگام مرگ، فرزندان و نوادگان خود را كه هزاران نفر شده بودند، به دور خود جمع كرد و به آنها چنين وصيت نمود:
«اى فرزندان من! برترين فرزندان من؛ هبة الله، شيث است و من از طرف خدا او را وصى خود نمودم، از اينرو آنچه از سوى خدا به من تعليم داده شده، به شيث مى ‏آموزم تا مطابق شريعت من حكم كند كه او حجت خدا بر خلق است.
اى فرزندانم! از او اطاعت كنيد و از فرزندان او سرپيچى نكنيد كه وصى و جانشين و نماينده ی من در ميان شماست.»
سپس طبق دستور آدم (ع) صندوقى ساختند. ايشان صحايف آسمانى را در ميان آن نهاد و آن صندوق را قفل كرده و كليد آنرا به شيث (ع) تحويل داد و به او گفت:
«وقتى از دنيا رفتم، مرا غسل بده و كفن كن و به خاک بسپار. اينرا بدان كه از نسل تو پيامبرى پديدار میشود كه او را خاتم پيامبران خدا گويند، اين وصيت را به وصى خود بگو و او به وصى خود نسل به نسل بگويد تا زمانیكه آن حضرت ظاهر گردد.»
يكى از بشارتهاى آدم (ع) به مردم عصرش؛ بشارت به آمدن حضرت نوح (ع) بود.
آنها را مخاطب قرار میداد و میفرمود:« اى مردم! خداوند در آينده پيامبرى به نام نوح (ع) مبعوث میكند، او مردم را بسوى خداى يكتا دعوت مینمايد، ولى قوم او، او را تكذيب میكنند و خداوند آنها را با طوفان شديد به هلاكت میرساند. من به شما سفارش میكنم كه هر كس از شما زمان او را درک كرد، به او ايمان آورده و او را تصديق كند و از او پيروى نمايد كه در اينصورت از غرق شدن در طوفان، مصون میماند.
آدم (ع) اين وصيت را به وصى خود؛ شيث، گوشزد نمود و از او عهد گرفت كه هر سال در روز عيد، اين وصيت(بشارت به آمدن نوح (ع)) را به مردم اعلام كند. هبة الله نيز به اين وصيت عمل كرد و هر سال در روز عيد، مژده ی آمدن نوح (ع) را به مردم اعلام مینمود. سرانجام همانگونه كه آدم (ع) وصيت كرده بود و هبة الله هر سال آنرا يادآورى میكرد، حضرت نوح (ع) ظهور كرد و پيامبرى خود را اعلام نمود.
📌
پايان عمر آدم (ع) و جانشين شدن شيث‏:
حضرت آدم (ع) در بستر رحلت قرار گرفت و در حالیكه جانشینش به يكتايى خدا و شكر و سپاس از الطاف الهى اشتغال داشت، از دنيا چشم پوشيد.
جبرئيل همراه هفتاد هزار فرشته براى نماز بر جنازه ی آدم (ع) حاضر شد و همراه خود كفن و حنوط و بيل بهشتى آورد.
شيث (ع) جسد حضرت آدم (ع) را غسل داد و كفن كرد و به او نماز خواند، جبرئيل و فرشتگان هم به او اقتدا كردند.(اقتباس از تاريخ انبياء، ص ۱۲۴ و ۱۲۵)
فرشتگان بسيارى براى عرض تسليت نزد شيث (ع) آمدند، در پيشاپيش آنها جبرئيل به شيث (ع) تسليت گفت و شيث به دستور جبرئيل؛ در نماز بر جنازه ی پدرش، سى بار تكبير گفت.
از آن پس، شيث (ع) به جاى پدر نشست و آيين پدرش؛ آدم (ع)، را به مردم مى‏ آموخت و آنها را به دين خدا فرا میخواند و به آنها بشارت میداد كه پس از مدتى خداوند از ذريه ی من پيامبرى را به نام نوح (ع) مبعوث میكند. او قوم خود را به سوى خدا دعوت ‏مینمايد، قومش او را تكذيب میكنند و خداوند آنها را با غرق كردن در آب به هلاكت میرساند.
بين آدم تا نوح؛ ده يا هشت پدر به ترتيب ذيل، واسطه وجود داشته است؛
۱_شيث،۲_ريسان(انوش)،۳_قينان،۴_احليت،۵_غنميشا،۶_ادريس كه نام ديگرش؛ اخنوخ و هرمس است،۷_برد،۸_اخنوخ،۹_متوشلخ،۱۰_لمک كه نام ديگرش از فخشد است.(بحار، ج ۱۱،صص ۲۲۸ و ۲۲۹)
جنازه ی حضرت آدم (ع) را در سرزمين مكه دفن كردند و پس از گذشت ۱۵۰۰ سال، حضرت نوح (ع) هنگام طوفان، جنازه ی آدم (ع) را از غار كوه ابوقبيس (كنار كعبه) بيرون آورد و به همراه خود با كشتى به سرزمين نجف اشرف برد و در آنجا به خاک سپرد.(تاريخ انبياء، ص ۱۲۵)
هم اكنون قبر آدم (ع) و قبر نوح (ع) در كنار حرم مطهر امير مؤمنان على (ع) در نجف اشرف قرار دارند.

حکایت خر و شتر

یک خری با شتری به دور از آبادی بطور آزادانه باهم زندگی میکردند...
نیمه شبی در حال چریدن علف ، حواسشان نبود که ناگهان وارد آبادی انسانها شدند.
شتر چون متوجه خطر گرديد رو به خر کرد و گفت:
« ای خر خواهش میکنم سکوت اختیار کن تا از معرکه دور شویم و مبادا انسانها به حضورمان پی ببرند!»
خر گفت:
« اتفاقا درست همین ساعت، عادت نعره سر دادن من است.»
شتر التماس کرد که امشب نعره کردن را بیخیال گردد. تا مبادا بدست انسانها بیفتند.
خر گفت:
«متأسفم دوست عزیز!
من عادت دارم همین ساعت نعره کنم و خودت میدانی ترک عادت موجب مرض است و هلاکت جان!»
پس خر بی محابا نعره های دلخراش برمیداشت.
از قضا کاروانیکه در آن موقع از آن آبادی میگذشت، متوجه حضور آنان گرديدند و آدمیان هر دو را گرفته و در صف چارپايان بارکش گذاشتند.
صبح روز بعد در مسیر راه، آبی عمیق پیش آمد که عبور از آن برای خر میسر نبود. پس خر را بر شتر نشانيده و شتر را به آب راندند.
چون شتر به میان عمق آب رسید، شروع به پایکوبی و رقصیدن نمود.
خر گفت:
«ای شتر چه میکنی؟
نکن رفیق، وگرنه میفتم و غرق میشوم.»
شتر گفت:
«خرجان، من عادت دارم در آب برقصم.
ترک عادت هم موجب مرض و هلاکت است!»
خر بیچاره هر چه التماس کرد، اما شتر وقعی ننهاد.
خر گفت:
«تو دیگر چه رفیقی هستی؟!»
شتر گفت:
«چنانکه دیشب نوبت آواز بهنگام خر بود!
امروز زمان رقص ناساز اشتر است!»
شتر با جنبشی دیگر خر را از پشت بينداخت و در آب غرق ساخت.
شتر با خود گفت:
«رفاقت با خر نادان ، عاقبتی غیر از این نخواهد داشت. هم خود را هلاک کرد و هم مرا به بند کشيد!»

مردی در حال تمیز کردن اتومبیل جديدش بود که كودک ۶ ساله اش تكه سنگی برداشت و بر روی بدنه ی اتومبيل خطوطی را انداخت و چیزی نوشت.

While a man was polishing his new car, his 6 years old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.

مرد آنچنان عصبانی شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد، بدون انكه بفهمد به دلیل خشم، متوجه نشده كه با آچار پسرش را تنبيه نموده است.

In anger, the man took the child's hand and hit it many times not.
realizing he was using a wrench.

در بيمارستان به سبب شكستگیهای فراوان ناچار به قطع همه ی انگشتان پسر شدند.

At the hospital, the child lost all his fingers due to multiple fractures.

وقتیكه پسر چشمان اندوهگین پدرش را ديد، از او پرسيد:« پدر انگشتان من کی در خواهند آمد؟

When the child saw his father with painful eyes he asked, 'Dad when
will my fingers grow back?

آن مرد آنقدر مغموم شده بود كه هيچ چیز نمیتوانست بگويد، به سمت اتوموبيل برگشت و چندين بار با لگد به آن زد.

The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times.

حيران و سرگردان از عمل خويش روبروی اتومبيل نشست به خطوطیكه پسرش روی آن انداخته بود، نگاه كرد. او نوشته بود:« دوستت دارم پدر.»

Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD'.

روز بعد آن مرد خودكشی كرد.

The next day that man committed suicide. . .

خشم و عشق حد و مرزی ندارند،،،
پس (عشق) را انتخاب كنيم تا زندگی دوستداشتنی داشته باشيم و اينرا به ياد داشته باشيم كه

Anger and Love have no limits; choose the latter to have a beautiful,lovely life & remember this:

اشياء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن میباشند.

Things are to be used and people are to be loved.

در حاليكه امروزه از انسانها استفاده میشود و اشياء دوست داشته میشوند.

The problem in today's world is that people are used while things are loved.

همواره در ذهن داشته باشيد كه:

Let's try always to keep this thought in mind:

اشياء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن میباشند.

Things are to be used, People are to be loved.

مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند.

Watch your thoughts; they become words.

مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتارتان میشوند.

Watch your words; they become actions.

مراقب رفتارتان باشيد كه تبديل به عادت میشود.

Watch your actions; they become habits.

مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما میشوند.

Watch your habits; they become character;

مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما میشود.

Watch your character; it becomes your destiny.

ماجرای دکتر هاروارد کلی

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محله های شهر، خرج تحصیل خود را بدست می آورد، یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ی ناقابل در جیب داشت. در حالیکه گرسنگی سخت به او فشار می آورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با اینحال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:« چقدر باید به شما بپردازم؟» دختر جوان گفت:« هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام میدهیم چیزی دریافت نکنیم.» پسرک در مقابل گفت:« از صمیم قلب از شما تشکر میکنم.» پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس میکرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالهای بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره ی در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه ی آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد:« همه ی مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر "هاروارد کلی"» زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید:« خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.»

آرزوت رو از خدا بخواه، بعد جمله ی زیر رو بخون:
بنام خداوند بخشنده ی مهربان، *هیچ قدرتی بالاتر از قدرت خداوند بزرگ نیست.*

زندگینامه امام حسین (ع)

نام: حسين بن علی
در انجيل مسمى به «طاب» و در تورات به «شبير» است.
كنيه: ابوعبدالله و ابوعلى
القاب: سيدالشهداء، سبط ثانى، سيّد شباب اهل الجنّة، سبط الأسباط، رشيد، وفىّ، طيّب، سيّد، زكىّ، مبارک و...
منصب: معصوم پنجم و امام سوم شيعيان
تاريخ ولادت: سوم شعبان سال چهارم هجرى
برخى مورخان روز تولد آن حضرت را پنجم شعبان دانسته‏اند و برخى نيز سال تولد ايشان را سوم هجرى ذكر كرده‏اند.
محل تولد: مدينه ی مشرفه، در سرزمين حجاز (عربستان سعودى كنونى)
نسب پدرى: اميرالمؤمنين؛ امام على بن ابیطالب بن عبدالمطلب (ع)
مادر: فاطمه ی زهرا (س)؛ دختر پيامبر اسلام (ص)
مدت امامت: از زمان شهادت برادرش؛ امام حسن مجتبى (ع)، در صفر سال ۵۰ هجرى تا محرم سال ۶۱، به مدت ۱۰ سال
تاريخ و سبب شهادت: بعد از ظهر روز دهم (عاشورا) محرم سال ۶۱ هجرى به همراه تعدادى از نزديكان، ياران، اصحابش در سرزمين كربلا با شمشيرهاى بران لشكريان عمر بن سعد كه از سوى عبيداللّه بن زياد (والى كوفه) و يزيد بن معاويه (خليفه ی شام) به جنگ آن حضرت آمده بودند، با وضع فجيعى به شهادت رسيدند. شهادت آن حضرت در سن ۵۷ سالگى بود.
محل دفن: كربلا، در سمت غربى رود فرات (كشور عراق كنونى)
همسران: ۱_ليلى؛ دختر أبى مره ی ثقفى،۲_شهربانو؛ دختر يزدگرد سوم،۳_رباب؛ دختر امرأ القيس،۴_ام اسحاق؛ دختر طلحه ی تيمى،۵_قضاعيه(ام جعفر)،۶_حفصه؛ دختر عبدالرحمن بن ابى بكر
فرزندان: ۱_امام زين العابدين (ع)،۲_على اكبر،۳_جعفر،۴_عبدالله رضيع،۵_سكينه،۶_فاطمه
از ميان فرزندان امام حسين (ع)، جعفر در زمان حيات پدرش وفات يافت و على‏اكبر و عبدالله (معروف به على‏اصغر) در كربلا شهيد شدند و نسل آن حضرت تنها از طريق امام زين‏العابدين (ع) زياد گرديد. برخى مورخان تعداد فرزندان امام‏ حسين (ع) را با ذكر نامهاى على‏اصغر، محمد، زينب، نه نفر دانسته‏اند. همچنين در برخى كتب شيعه؛ دخترى به نام رقيه نيز براى آن حضرت ذكر شده كه در سن سه سالگى در ايام اسارت در شام، از اندوه فراق پدرش وفات يافت.
اصحاب و ياران:
ياران و اصحاب اباعبدالله الحسين (ع)، چه آنان كه قبل از شهادت آن حضرت وفات يافته‏اند و چه آنانكه پس از شهادت ايشان از دنيا رفته‏اند، بسيار زيادند. در اينجا تنها نام آنانى را كه در واقعه ی عاشورا به شرف شهادت نايل آمده‏اند، ذكر میكنيم:
بنى هاشم:
۱_عباس ‏بن على، (‏ابوالفضل العباس "ع")
۲_ابوبكر بن على
۳_محمد اصغر بن على
۴_عبدالله‏ بن على
۵_عبدالله اصغر بن علی
۶_جعفر بن على
۷_عمر بن على
۸_عثمان بن على
۹_محمد بن عباس بن على
۱۰_عبدالله‏ بن عباس بن على

نسب:
حسین بن علی بن ابیطالب بن عبدالمطلب بن هاشم؛ هاشمی و قرشی است. او نوه ی حضرت محمد (ص) از فاطمه ی زهرا (س) است. پدر وی؛ امیرالمؤمنین علی (ع)؛ نخستین امام شیعیان است. امام حسین (ع)؛ دومین فرزند امام علی (ع) و فاطمه (س) است و برادرانی از جمله امام حسن مجتبی (ع)، حضرت عباس (ع)، محمد بن حنفیه و خواهرانی از جمله حضرت زینب (س) دارد.

ولادت:
زادگاه امام حسین (ع) مدینه است. برخی تولد امام را سال سوم و برخی سال چهارم هجری نوشته‌اند. قول مشهور بین مورخان و محدثان؛ سال چهارم هجریست. درباره ی روز ولادت امام حسین (ع) اختلاف است. بنابر قول مشهور؛ ولادت آن امام در روز سوم شعبان بوده است. به نوشته ی ابن سعد امّ فضل(همسر عباس بن عبدالمطلب)؛ به امر پیامبر (ص)، دایگی امام حسین (ع) را بعهده گرفت؛ بدین ترتیب امام برادر رضاعی قُثم بن عباس شد.

نامگذاری:
واژه ی «حسین» مصغر واژه ی «حسن»؛ به معنای نیکوست. این نام را پیامبر بر او نهاد. در برخی احادیث این نامگذاری به الهام الهی منسوب است. بنابر برخی اقوال؛ نامهای حسن و حسین معادل شبر و شبیر؛ نامهای پسران هارون هستند. گفتنیست که این دو نام از نامهای بهشتی‌اند که قبل از اسلام نزد مردم عرب سابقه‌ای نداشته‌اند. بر اساس پاره‌ای از گزار‌شها در منابع اهل سنت؛ امام علی (ع) پیش از آنکه پیامبر پسر او را حسن بنامد، نام حمزه یا حرب را برای او برگزیده بود، اما اعلام کرد که در نامگذاری فرزندش، بر رسول خدا پیشی نمیگیرد.

کنیه‌ها:
کنیه ی امام حسین (ع)؛ «ابوعبدالله» است. رسول خدا (ص) هنگام ولادت امام، این کنیه را بر او نهاد. البته امام حسین (ع) فرزندی به نام عبدالله داشته که میتواند علت این کنیه باشد. نیز گفته‌اند: ابوعبدالله به معنای "پدر بندگان خدا" است. برخی علت وجود این کنیه را معنای آن دانسته‌اند؛ یعنی اگر قيام امام نبود؛ نشانی از دین خدا نمیماند كه مردم عبد آن باشند، از اين رو او را پدر تمام بندگان خدا دانسته‌اند.
«ابوعلی»، «ابوالشهداء» [=پدر شهیدان]، «ابوالاحرار» [=پدر آزادگان]، «ابوالمجاهدین» [=پدر جهاد کنندگان] از دیگر کنیه‌های اوست.

القاب:
امام حسین (ع) القاب فراوانی دارد که بسیاری از آنها با القاب برادرش؛ امام حسن (ع)، مشترک است؛ مانند «سید شباب أهل الجنه» (به معنای سرور جوانان اهل بهشت). برخی از القاب خاص او عبارتند از: زکی، طیب، وفی، سید، مبارک، نافع، الدلیل علی ذات اللّه، رشید، التابع لمرضاة اللّه.
ابن طلحه ی شافعی لقب «زکی» را مشهورتر از دیگر القاب و لقب سید شباب أهل الجنه (سرور جوانان بهشت) را مهمترین آنها دانسته است. در بعضی از احادیث نیز امام حسین (ع) با لقب شهید یا سیدالشهدا خوانده شده است.

پادشاهی را شنیدم به کُشتنِ اسیری اشارت کرد. بی‌چاره در آن حالتِ نومیدی مَلِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن، که گفته‌اند:« هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.»

وقتِ ضرورت چو نَمانَد گریز
دست بگیرَد سَرِ شَمشیرِ تیز

مَلِک پرسید:«چه میگوید؟»
یکی از وزرایِ نیک‌مَحضر گفت:«ای خداوند! همی‌گوید: وَ الْکاظِمِینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ».
مَلِک را رحمت آمد و از سَرِ خونِ او درگذشت. وزیرِ دیگر که ضدّ او بود گفت:«ابنای جنسِ ما را نشاید در حضرتِ پادشاهان جز به راستی سخن گفتن. این مَلِک را دشنام داد و ناسزا گفت».
مَلِک روی از این سخن در هم آورد و گفت:«آن دروغِ وی پسندیده‌تر آمد، مَرا زین راست که تو گفتی، که رویِ آن در مصلحتی بود و بنایِ این بر خُبْثی».
و خردمندان گفته‌اند:«دروغی مصلحت‌آمیز بِهْ که راستی فتنه‌انگیز».

هر که شاه آن کُنَد که او گوید
حیف باشد که جز نِکو گوید
شیخ اجل سعدی شیرین سخن
درود روز و روزگار به کام

که ایران چو باغیست خرم بهار
شکفته همیشه گل کامگار

پر از نرگس و نار و سیب و بهی
چو پالیز گردد ز مردم تهی

سپرغم یکایک ز بن برکنند
همه شاخ نار و بهی بشکنند

سپاه و سلیحست دیوار اوی
به پرچینش بر نیزه‌ها خار اوی

اگر بفگنی خیره دیوار باغ
چه باغ و چه دشت و چه دریاچه راغ

نگر تا تو دیوار او نفگنی
دل و پشت ایرانیان نشکنی

*ابوالقاسم فردوسی*

دو کلمه حرف حساب:

یک ساعت را با پدرم در بانک گذراندم ، چون باید یک حواله انجام میداد . نتوانستم خودم را کنترل کنم و از او پرسیدم:«بابا، چرا از بانکداری اینترنتی استفاده نمیکنی؟»
به من نگاه کرد و گفت:«چرا باید اینکار رو بکنم؟»
گفتم:«خب ... اینطوری دیگه برای یک حواله ی ساده لازم نیست ساعتها اینجا وقت بگذرونی. حتی خریدت رو هم میتونی از اینترنت انجام بدی. همه‌ چیز خیلی راحتتر میشه!»
با هیجان ادامه دادم تا او را هم به دنیای دیجیتال وارد کنم.
بعد از کمی سکوت از من پرسید:«و اگه اینکارها رو بکنم، دیگه لازم نیست از خونه بیرون بیام، درسته؟»
با اشتیاق جواب دادم:«کاملاً!»
حتی برایش توضیح دادم که خریدهای سوپرمارکت هم به خانه تحویل داده میشوند و آمازون هر چیزی را تا دم در می‌آورد.
اما پاسخ او من را ساکت کرد.
گفت:
«از وقتیکه امروز به این بانک اومدم ، چهار تا از دوستام رو دیدم .
با کارمندهایی که منو خوب میشناسن ، گپ زدم .
میدونی که من تنها هستم و به این تماسهای کوچک انسانی نیاز دارم .
من دوست دارم آماده بشم .
از خونه بزنم بیرون و اینجا بیام .
من وقت دارم .
ولی چیزیکه دنبالش هستم ارتباط با انسانهاست.
دو سال پیش که مریض بودم ، اون میوه‌فروش که ازش خرید میکنم ، اومد عیادتم . کنار تختم نشست و گریه کرد و وقتی مادرت صبح یکی از پیاده‌رویهاش زمین خورد ، کسی که دیدش ، باز هم همون میوه‌فروش بود . دوید ، ماشینش رو آورد و مادرتو به خونه رسوند ؛ چون میدونست کجا زندگی میکنیم .
فکر میکنی این چیزها توی فضای مجازی ممکنه؟
چرا باید همه‌چیز رو بدون دیدن چهره‌ها ، بدون به اشتراک گذاشتن یه لبخند انجام بدم ؟
من میخوام کسانی رو که باهاشون کار میکنم ، بشناسم ، نه اینکه فقط با فروشنده‌های بی‌نام و نشان سر و کار داشته باشم .
این چیزها باعث ایجاد پیوند میشن ، باعث بوجود اومدن رابطه میشن. آمازون میتونه اینو هم تحویل بده؟»
فناوری زندگی نیست.
با انسانها وقت بگذرانید ، نه فقط با صفحه‌نمایشها.
زندگی را با لذت زندگی کنید، قبل از آنکه دیر شود...

🍃

۲۳ تیر سالروز درگذشت مریم میرزاخانی

(زاده ی ۲۲ اردیبهشت ۱۳۵۶ تهران - درگذشته ی ۲۳ تیر ۱۳۹۶ آمریکا)، ریاضیدان و استاد دانشگاه
در دوران تحصیل در دبیرستان فرزانگان تهران، برنده ی مدال طلای المپیاد جهانی ریاضی در سالهای ۱۹۹۴ "هنگ‌کنگ" و ۱۹۹۵ "کانادا" شد و در آن سال به‌ عنوان نخستین دانش‌آموز ایرانی، نمره ی کامل را بدست آورد. وی نخستین دختری بود که در المپیاد ریاضی ایران طلا گرفت و به‌ تیم المپیاد ریاضی ایران راه یافت و نخستین دانش‌آموز ایرانی بود که دو سال مدال طلا گرفت.
در سال ۱۹۹۹ مدرک کارشناسی در رشته ی ریاضی از دانشگاه شریف و دکتری در سال ۲۰۰۴ از دانشگاه هاروارد به سرپرستی کورتیس مک‌مولن؛ از برندگان مدال فیلدز، گرفت. از مریم میرزاخانی به‌ عنوان یکی از ده ذهن جوان برگزیده ی سال ۲۰۰۵ از سوی نشریه ی پاپیولار ساینس در آمریکا و ذهن برتر در رشته ی ریاضیات تجلیل شد.
او برنده ی جایزه ی ستر از انجمن ریاضی آمریکا در سال ۲۰۱۳ و جایزه ی کلی شد و از ۱۱ شهریور ماه ۱۳۸۷ "اول سپتامبر ۲۰۰۸" در دانشگاه استنفورد استاد دانشگاه و پژوهشگر رشته ی ریاضیات شد. پیش از این، او استاد دانشگاه پرینستون بود.
در سال ۱۹۹۹ موفق شد راه‌حلی برای یک مشکل ریاضی پیدا کند. ریاضیدانان مدتهای طولانیست که به‌ دنبال یافتن راه عملی برای محاسبه ی حجم رمز‌های جایگزین فرمهای هندسی هذلولوی بوده‌اند و در این میان وی در دانشگاه پرینستون نشان داد که با استفاده از ریاضیات شاید بتوان بهترین راه را بسوی دست یافتن به راه‌حلی روشن در اختیار داشت.
او در سال ۲۰۰۹ به‌ خاطر دستاوردهایش در ریاضیات برنده ی جایزه ی بلومنتال شد.

نامگذاریهای افتخاری:
به افتخار پروفسور میرزاخانی دانشمند ایرانی کتابخانه ی اصلی دانشکده ی ریاضیات شریف به‌ نام ایشان نامگذاری شده‌ است.
ساختمان آمفی‌تئاتر و کتابخانه ی دبیرستان فرزانگان ۱ تهران به افتخار وی، دانش‌آموخته ی این مرکز، به‌ ساختمان پروفسور مریم میرزاخانی تغییر یافت.
خانه ی ریاضیات اصفهان، به افتخار این دانشمند بلند پایه ی ایرانی، نامگذاری شد.

خارج از ایران:
در ۲ فوریه ی ۲۰۱۸ استلاجیک؛ شرکتی فعال در زمینه ی تصویربرداری و تحلیل دیدبانی زمین، میکروماهواره‌ای از سری گنوست را به‌ فضا پرتاب کرد که به افتخار مریم میرزاخانی نامگذاری شده بود.
سیارک ۳۲۱۳۵۷ میرزاخانی به‌ یاد او نامگذاری شد. نامگذاری افتخاری رسمی توسط مرکز بررسی ریزسیاره‌ها منتشر شد.
زادروز مریم میرزاخانی ۲۲ اردیبهشت "۱۲ مه" از سوی اتحادیه ی بین‌المللی انجمنهای ریاضی جهان با پیشنهاد کمیته ی بانوان انجمن ریاضی ایران به‌ عنوان روز جهانی زن در ریاضیات نامگذاری شد.
در چهارم نوامبر ۲۰۱۹ بنیاد جایزه ی بریکترو اعلام کرد که جایزه ی جدیدی به‌ نام مریم میرزاخانی مرزهای‌ نو را ایجاد کردند که به‌ زنان پیشتاز در علم ریاضی تقدیم خواهد شد. این جایزه به‌ مبلغ ۵۰٬۰۰۰ دلار هر ساله به‌ زنان ریاضیدان تازه‌کار که دکترای خود را در دو سال قبل از تقدیم جایزه گرفته‌اند، پرداخت میشود.
در ۸ مارس و به‌ مناسبت روز زن، نام «مریم میرزاخانی»؛ دانشمند ایرانی، به پیشنهاد دانشجویان «دانشگاه فنی برلین» بر یکی از خیابانهای این شهر گذاشته شد.

دنیا هیچوقت عادلانه نبوده است ...
زمانیکه با هوشی سرشار و در خانواده‌ای خوب و اطرافیانی خوب هم به دنیا آمدم، در حالیکه خیلی چنین شرایطی را نداشتند نیز، عادلانه نبود. پس امروز به شرایطم اعتراضی ندارم.

زنده‌ یاد بانو #مریم_میرزاخانی
*`•𖣦 ⃘⃔⃟ٜٖٜٖ༺

ایران در زمان شاه سلطان حسین صفوی و محمود افغان و جانشینش و ظهور نادرشاه افشار

تصرف اصفهان توسط محمود افغان و سقوط صفویه:
ماجرا از اینجا شروع شد که گرگین خان که بعد از شورش در گرجستان توبه کرده بود، میر ویس افغان را دستگیر کرد و به اصفهان فرستاد. میر ویس در اصفهان کسب اعتبار کرد و به چشمان خودش ضعف صفویه را دید. در سفری که به حج رفت و فتوای علمای اهل سنت را نیز در لزوم سقوط خاندان صفویه کسب کرد. او به بهانه ی حمله روس، خودش را به قندهار رساند و گرگین خان را کشت و خودش مستقلا به حکومت رسید. بعد از مدت کوتاهی که برادرش حکومت کرد، پسرش محمود افغان به قدرت رسید.
محمود افغان هر چند در آغاز موفق به فتح کرمان نشد، ولی سرانجام آنجا را فتح کرد و به طرف اصفهان حرکت کرد. در طول راه، نمایندگان سلطان حسین صفوی نزد او آمدند، ولی به نتیجه نرسیدند. او اصفهان را محاصره کرد. محاصره هفت-هشت ماه به طول انجامید و کار به جایی رسید که مردم گوشت سگ و گربه میخوردند و آنقدر کم شد که پس از آن اقدام به خوردن گوشت دیگر هموطنان خودشان کردند.
از طرف دیگر، جنازه های زیادی در اصفهان ریخته بود و دفن آنها بسیار سخت شده بود. در این شرایط تنها تدبیری که دربار صفوی کرد این بود که یکی از پسران شاه سلطان حسین را به عنوان ولیعهد انتخاب کردند. ابتدا سراغ سلطان محمد میرزا رفتند و او را از حرمسرا بیرون آوردند. او قبول نکرد و وقتی جمعیت را دید ترسید و به حرمسرا بازگشت.
سراغ پسر دیگر سلطان حسین بنام صفی میرزا رفتند و او نیز قبول نکرد. سومین پسر او؛ طهماسب میرزا، را به عنوان ولیعهد انتخاب کردند و مخفیانه او را فراری دادند، به این امید که به شهرهای دیگر مانند قزوین، کاشان و ... برود و به شکستن محاصره کمک کند. دولت صفوی ایالات مختلفی از خراسان و آذربایجان و ... داشت، ولی نتوانست از این پتانسیل استفاده کند و این مسأله، انسان را به تعجب وا میدارد که چطور از این ظرفیت استفاده نکردند. در این مأموریت، طهماسب موفقیتی کسب نکرد.
روزگار سختتر شد. زمانی که شاه سلطان حسین این اوضاع را دید گویا به ذهنش خطور کرد که تقدیر همین است و تصمیم گرفت از کار کنار بکشد. لباس سلطنت را درآورد و لباس عزا پوشید و به شرط محمود افغان نیز عمل کرد؛ یعنی دخترش را برای او فرستاد و خودش هم در یازده محرم، یک روز بعد از عاشورای سال ۱۱۳۵ قمری، برای مذاکره از شهر خارج شد و به محمود افغان اعلام کرد که اراده ی خداوند بر این تعلق گرفته است که حکومت به تو تعلق گیرد. حتی به دست خودش، تاج شاهی را بر سر محمود افغان گذاشت. بدین ترتیب محمود افغان در پانزدهم محرم وارد اصفهان شد و در کاخ چهل ستون اصفهان ضیافتی برگزار کرد و با دختر سلطان حسین ازدواج نمود. او دختر دیگری از شاه را نزد برادرش در قندهار فرستاد و خودش با خواهر شاه سلطان حسین نیز ازدواج کرد. بدین ترتیب بود که شهر اصفهان به تصرف افغانها در آمد.
📌
شاه محمود هوتکی؛ پسر میر ویس، که در ایران به محمود افغان آوازه دارد، رییس طایفه ی غلجایی بود.

استقلال قندهار:
در سال ۱۷۰۹ میلادی امیر محمود که قبیله ی نیرومندی را تشکیل داده بود قیام کرد و در نتیجه ی آن قندهار از دولت صفویه جدا شد و امیر محمود حکمران قندهار شد. وی پس از مرگ پدر و قتل عموی خود؛ عبدالله هوتکی، افغانان ایرانی را به سال ۱۱۳۰ مغلوب کرد و سردار ایشان؛ اسدالله‌ خان، را کشت و این عمل را در چشم درباریان اصفهان خدمتگزاری جلوه داد.

تسخیر اصفهان:
محمود در ۱۱۳۴ قصد تسخیر ایران کرد و به کرمان رسید، لیکن لطفعلیخان؛ والی فارس و عموی فتحعلیخان؛ وزیر اعظم، او را سخت شکست داد و به قندهار فراری داد. در سال ۱۱۳۴ ه‍.ق بار دیگر از راه سیستان، کرمان، یزد به اصفهان حمله نمود و در ۱۱۳۴ آنجا را متصرف شد و شاه سلطان حسین صفوی سلطنت و تاج خود را به او تقدیم کرد. به دنبال اختلال مشاعر وی در ۱۱۳۷ ه‍.ق (۱۷۲۵ میلادی) بزرگان افغان او را از سلطنت خلع کردند و پسر عمویش؛ شاه اشرف هوتکی، را به جایش انتخاب کردند که محمود به دست او به کینه ی قتل پدر به قتل رسید.
📌
عاقبت محمود افغان‏:
داستان این مرد افغانى و اینکه چگونه توانست با حداکثر چهل هزار نفر افغان پایتخت با عظمت سلاطین صفوى را تصرف و خاندان دویست و هفتاد ساله ی این سلسله را منقرض نماید، از شگفتیهاى تاریخ است. شرح روزهاى آخر این پادشاه قهار خواندنى میباشد.
دو واقعه براى محمود پیش آمد که باعث جنون و دیوانگى او گردید؛ یکى شکست خوردن در جنگ کهگیلویه و دوم شورش مردم گز. در جنک کهگیلویه و بختیارى پس از سه ماه که محمود و لشکریانش در برف و سرما گیر کردند، ناچار با دادن تلفات زیاد به اصفهان مراجعت نمودند و از آن همه سپاهى که همراه خود برده بودند، بیش از سه هزار سپاه برهنه و عریان باقى نمانده و از این جهت پنهانى شبانه وارد اصفهان شدند و براى جلب قلوب سپاه بین آنان بخشش فراوان کرد، ولى اینکار هم دلگیرى افغانان را از محمود زایل نکرد. محمود براى جبران این شکست مقدارى سپاه از قندهار و سبزوار و دره ی گز خواست.
مورد دوم؛ شورش مردم گز بود. سپاه محمود وقتى از قریه ی گز عازم شهر اصفهان بود، مردم گز چند نفر از آنها را کشته و اسباب و اثاثیه ی آنها را غارت نمودند. محمود از شنیدن این خبر خشمگین شد و خود به شخصه عازم تنبیه مردم گز گردید. از طرفى جمع زیادى از قزلباش براى مقابله با محمود به گز رفته و قلعه ی آنجا را مستحکم نمودند و لذا جنگ با افاغنه، منتهى به شکست و فرار آنها گردید.
این دو واقعه، محمود را به فکر و اندیشه انداخت و در بدنش ضعف و ناتوانى عارض شد و دچار مالیخولیاى خوف و واهمه گردید، به قسمیکه خواب و خوراک از او سلب گشت و بتدریج آثار جنون بر او ظاهر گشت، براى شفا و نجاتش مشایخ افاغنه او را چهل روز در چله‏خانه نشانده و به اسم اعظم مداومت مینمودند، وقتى از چله خانه بیرون آمد، جنونش به عقل غالب بود و به در و دیوار بیهوده سلام میکرد و بدون جهت دوستان و آشنایان را مورد عتاب و خطاب قرار میداد و از پیش مرشد و شیخ خود جدا نمیگشت. اصحاب و یارانش این احوال را نشان کشف و کرامت او میدانستند و در پوشیدن جنون او سعى و کوشش فراوان به خرج میدادند تا اینکه چهل روز نیز بدین منوال گذشت و گاهى عاقل و زمانى دیوانه بود، ولى روی هم رفته مرض رو به شدت مینهاد. در همین احوال روزى در دیوانخانه میگذشت، ناگهان آتش جنونش مشتعل شد و دستور داد که پسران و برادران و خویشان و اولاد ذکور شاه سلطان حسین را که در دیوانخانه بودند، جمع کرده، دست و پاى آنها را با کمربندشان بسته بیاورند. افغانان امتثال کرده و صد و پنجاه و نه نفر از اولاد شاه‏ عباس که بعضى از آنها هم از زمان شاه سلیمان نابینا شده و دربند بوده، به حضور محمود آوردند.
محمود دستور داد از اول تا آخر آنها را گردن بزنند.
📌
وضعیت ایران:
با حمله ی افغانها، ایران هیچگاه روی ثبات ندید و شاهان افغان نیز آرامش نداشتند. در استرآباد فتحعلیخان قاجار عملاً حکومت مستقلی داشت. او به تهماسب میرزا؛ پسر شاه سلطان حسین صفوی، پناه داد و تهماسب میرزا پس از تصرف اصفهان توسط افاغنه، خود را شاه نامید. با سقوط صفویه، پطر اول به ایران لشکر کشید و قشون روسیه در سپتامبر ۱۷۲۲ میلادی دربند و در ۱۷۲۳ باکو را به اشغال خود در آوردند. شاه تهماسب دوم مجبور شد در پی اتحاد با روسها باشد. طبق قراردادی که در سپتامبر ۱۷۲۳ تنظیم گردید؛ پطر اول به شاه وعده داد که او را در مبارزه با افغانان یاری دهد و شاه تهماسب نیز دربند و باکو را جزء قلمروی روسیه شناخت و گیلان را نیز در اختیار آنها گذاشت.
اشرف در جنگ با روسها شکست خورد. او همچنین در کارزار با ترکان هم نتوانست موفقیتی بدست آورد. دولت عثمانی، تفلیس، عراق عجم و قسمت بزرگی از آذربایجان را تحت تصرف خویش در آورده بود. اشرف میخواست با دولت عثمانی عهدنامه‌ای منعقد سازد و بواسطه ی اشتراک مذهب تسنن، اراضی ضبط‌ شده ی روزگار دولت صفوی را مسترد دارد، اما به آرزوی خویش نایل نگشت و در نتیجه جنگ ادامه یافت و بوسیله ی اغفال و تحریک امرای کردستان و ساده‌دلان لشکر عثمانی کارش قدری پیشرفت کرد و به پیروزی نایل گردید و رفتار خیلی دوستانه ابراز میکرد. سرانجام در تاریخ ۱۱۴۰ ه‍.ق دولتهای عثمانی و روسیه، پادشاهی وی را در ایران تصدیق کردند، ولی از طرف دیگر طهماسب؛ پسر سلطان حسین، که از شاهزادگان صفوی و در تحت اسارت وی بود، در خراسان به کمک بعضی از اقوام و عشایر ترک و مخصوصاً به حیل و تدابیر نادر قلی(که بعد به نادرشاه مشهور شد.) بسیار نیرومند گردید.

جنگهای اشرف شاه:
اشرف شاه ارتشی را به مقابل روسهای تزاری فرستاد تا جلوی اشغال روسها را بگیرد، ولی او نتوانست روسها را وادار به عقب نشینی کند. دست آورد اشرف در جنگ با روسها این بود که جلوی اشغال مناطق بیشتر گرفته شد.
📌
هوتکیان:
دودمان شاهنشاهی از قبیله ی غلجای قندهار بودند که وارث حکومت صفویان شدند. سر سلسله و نخستین فرمانروای آنها میرویس خان هوتک بود.

وضعیت ایران در دوران شاه سلطان حسین صفوی:
پس از دوران شاهان قدرتمندی مثل شاه تهماسب و شاه عباس اول به تدریج دربار صفوی رو به زوال میرفت. با تاجگذاری شاه سلطان حسین، این زوال و انحطاط تشدید گردید. رجال و افسران کاری، رانده شده و جای آنان را مردمان بیکاره و رشوه خوار و خرافاتی گرفته بودند. شخص شاه به خواندن اوراد و ادعیه و تعویذ و دیدن فال و جفر و صحبت با خواجه سرایان مشغول بود. مردم ایران زیر بار کمرشکن مالیات و عوارض و مظالم عمال دولت دولت و خانها و ملاکین به جان آمده بودند.
محمدهاشم آصف در رستم التواریخ مینویسد:«در آن دوران؛ زهاد بی معرفت و بی کیاست به تدریج در مزاج شریفش و طبع لطیفش(مراد؛ شاه سلطان حسین است.) رسوخ نمودند و وی را از جاده ی جهانبانی و شاهراه خاقانی بیرون و در طریق معوج گمراهی وی را داخل و به افسانه های باطل و بی حاصل او را مغرور و مفتون نمودند و بازار سیاستش را بی رونق و ریاستش را ضایع مطلق کردند. از جمله؛ ملا محمدباقر مجلسی حکم نمود که سلسله ی ملوک صفوی نسلا بعد نسل بی شک به ظهور جناب قائم آل محمد خواهد رسید. [درباریان] از این احکام قوی دل شدند و تکیه بر این قول نمودند و سر رشته ی مملکت مداری را از دست رها نمودند.
در دستگاه، از بی تمییزی و عدم حساب و احتساب، چنان افراط و تفریطی در امور لشکر آرایی و رعیت پروری روی داد که از تهی دستی، غلامان خاصه سر کار فیض آثار و عمله جات دیوان عظمت مدار پادشاهی همه کفش ساغری به پا و بی شلوار و تنبان بوده اند و زانو بر بالا نمیتوانستند نشست که اسافل اعضایشان پیدا میشده و اسباب و آلات حربشان اکثرا به رهن و گرو یا شکسته و از کار افتاده بود.
از تأثیر سپهر آبنوسی، آخر الامر دولتش(منظور؛ شاه سلطان حسین است.) چنان به مغلوبیت و مقهوریت و مخذولیت و منکوبیت و ذلت و افتضاح انجامید که ذکر آنها باعث کلال و ملال و غم و هم شنوندگان خواهد شد.
لشکر از تهی دستی و عسرت و پریشان احوالی به حد تفریط بی اوضاع و آلات و اسباب شدند و از فقر و در هم شکستند؛ مانند شیشه بر سنگ.»
از سوی دیگر کارگزاران و قدرتمندان دست تعدی به مال و ناموس مردمان دراز نموده بودند، اما حکومت از حقوق ملت دفاعی نمینمود. به گفته ی محمدهاشم آصف در رستم التواریخ؛ خرابی کار به جایی رسید که نزدیکان دربار حتی فرستاده ی سلطان عثمانی؛ عمر آقا، را مورد بی احترامی و بی توجهی قرار داده، بلکه او و همراهانش را آزار داده و مالشان را ربودند. ایضا ایلچیها از جانب ملوک دیگر آمدند. هر یک را به قسمی و نوعی مفتضح نمودند.
📌
نویسنده: سید جواد طباطبایی
محاصره‌ی اصفهان به درازا کشید، اما پس از سقوط تختگاه صفویان، شورشیان افغانی که جز آن شهر را در تصرف نداشتند، خود در حصار شهر محبوس شدند. اقتدار آنان از محدوده‌ی حصار اصفهان فراتر نمیرفت و شورشیان گویی در این حصار در محاصره بودند. جماعتی را که نذیرالله به اصفهان کوچانده بود، از افغانان تبعیت نمیکردند. سرانجام؛ نذیرالله که سرداری شجاع بود و به گفته‌ی کروسینسکی؛ همچون «رعدی» بر دشمنان خود فرود می‌آمد، در لشکرکشی کشته شد و همه‌ی شهرها و روستاهایی که او غارت کرده بود، سر به شورش برداشتند. شورشیان افغانی برای شکستن محاصره ناچار به استراتژی گسترش سلطه‌ی خود بر بخشهای دیگری از ایران روی آوردند و لشکری را به شیراز اعزام کردند. محاصره‌ی شیراز مانند اصفهان به درازا کشید و سرانجام پس از هشت ماه سقوط کرد. در این محاصره بیش از دو هزار نفر از شورشیان و به همان تعداد از سربازان پادگان شیراز کشته شدند. آنگاه، چهارصد نفر از سربازان افغانی بسوی خلیج فارس اعزام شدند و توانستند تا نزدیکیهای بندر عباس نفوذ کنند، اما آب و هوای نامساعد آنان را از پیشروی بازداشت.
طهماسب سوم که با نزدیک شدن امان‌الله؛ سردار افغانی، از قزوین خارج شده و به تبریز عقب‌نشینی کرده بود، در زمان محاصره‌ی شیراز با سپاهیان خود چندین بار به لشکریان افغانی حمله برد. طهماسب در تبریز از واختانگ؛ حاکم گرجستان، که ایالتی از ایران بود، خواست به تبریز آمده و به فرمان او گردن بگذارد، اما به سبب ضعف حکومت مرکزی، حتی از زمان شاه سلطان حسین، حاکم گرجستان سر از چنبر اطاعت شاه بیرون کرده بود. در آن شرایط خطیر و سرنوشتساز، نبردی خانگی میان طهماسب و حاکم گرجستان در گرفت که به گفته‌ی کروسینسکی حاصلی جز ضعف طرفین درگیر نداشت. لزگیها که در همسایگی گرجستان قرار داشتند و از دشمنان دیرینه‌ی گرجیان بشمار می‌آمدند، از این موقعیت برای تحکیم قدرت خود استفاده کردند، اما سرانجام؛ ترکان عثمانی بی‌آنکه با مقاومت گرجیان روبرو شوند، گرجستان را به تصرف در آوردند. رفتار طهماسب با ارمنیان تبریز نیز بهتر از این نبود. او چند بار به دهکده‌های ارمنی‌نشین حمله برد و اموال آنان را غارت کرد و همین امر موجب شد چهل هزار تن از آنان مسلح شده و به کوههای اطراف تبریز پناهنده شوند. حمله‌های طهماسب به ارمنیان فاقد نتیجه بود و پس از شکستهای بسیار مجبور شد با آنان مصالحه کند و بالأخره به دنبال خدمتهای ارزشمند ارمنیان در جنگ با عثمانی به اشتباه بزرگی که درباره‌ی آنان مرتکب شده بود، پی برد. شمار ارتش طهماسب در این زمان به هشت هزار تن بالغ میشد.

اصفهان در آستانه‌ی سقوط:
در اوایل اسفند ماه ۱۷۲۱؛ سپاه شورشیان افغان بسوی اصفهان عزیمت کردند و محمود توانست به آسانی آنان را از مناطق کویری ایران گذر دهد. دُو سرسو که در جای جای کتاب خود توضیحاتی درباره‌ی زندگی و معیشت شورشیان آورده است، مینویسد که افغانان در گذر از مناطق کویری ایران دو مزیت داشتند: نخست اینکه با مناطق کویری و لَم یُزرَع آشنا بودند و دیگر آنکه به قوت لایموت عادت داشتند. غذای اصلی آنان در طول لشکرکشی تنها گندم برشته بود و خود محمود افغان نیز مانند سرباز ساده جز گندم برشته جیره‌ای دریافت نمیکرد.
زندگی افغانان؛ کمابیش مانند تاتارها، در راهزنی دائمی و یورش به همسایگان برای غارت آنها خلاصه میشد.
به گزارش پدر کروسینسکی؛ افغانان در آستانه‌ی لشکرکشی به تختگاه به صفویان، از عقب مانده‌ترین اقوام ایرانی بشمار می‌آمدند. تنها غذای آنان گندم برشته بود و در مسیر حرکت خود با هر چیزی که میافتند، سد جوع میکردند. گزارشگر لهستانی مینویسد که افغانان مهاجم تا زمان ورود به اصفهان صابون ندیده بودند، چنانکه جمعی از آنان در جلفای اصفهان قالبهای صابون را به گمان اینکه قند است، خورده بودند. اما سربازان افغانی از مزیتی برخوردار بودند که ایرانیان فاقد آن بودند و همین امر موجب پیروزی آنان شد. کروسینسکی در این باره مینویسد:
یکی از عواملی که در پیروزی افغانان سهمی عمده داشت، انضباط سپاهیان بود. شاید در هیچ جای دیگری سرداران از چنین اقتداری برخوردار نیستند و از آنان فرمان برده نمیشود.
زمانی که سپاه شورشیان افغان چندان به تختگاه صفویان نزدیک شد که بیش از دو منزل به شهر باقی نمانده بود، شورای شاهی به رایزنی پرداخت. بحث بر سر این بود که آیا باید به پیشواز سپاه دشمن رفت یا منتظر رسیدن آن ماند. آگاهان به امور نظامی پیشنهاد میکردند که با ایجاد اردوگاهی استوار شهر را در پناه آن قرار دهند. هدف از ایجاد این اردوگاه آن بود که سربازان بتوانند بی‌ آنکه وارد جنگ شوند، به عملیات ایذایی علیه دشمن بپردازند تا هم سربازان تازه نفس آموزشهای لازم را پیدا کنند و هم آنگاه که مقتضی موجود باشد، راههای تدارکاتی را بر سپاه دشمن ببندند تا با این وقتگذرانی سپاهیان جنگ آزموده‌ی دیگر ولایات به میدان نبرد برسند. گروه دیگری که طبعی خشن داشتند و بی قرارتر بودند، به گفته‌ی کروسینسکی؛ «به سائقه‌ی غرور ایرانی» امری را که «وجود و عدم کشور» به آن وابسته بود، از دیدگاه حفظ شرف و آبرو میدیدند و بر آن بودند که «مماشات با آن وحشیان...که تصور میکردند جنگ نیز امری مانند سوارکاری و غارت همسایگان است که به آن عادت‌ کرده بودند.»
📌
جنگ نادرشاه افشار با اشرف افغان در مهماندوست دامغان:
نادر قلی در خراسان قریب هشت هزار نفر تجهیز و به معیت طهماسب میرزا برای قلع و قمع اشرف افغان حرکت کرد و از آن طرف؛ اشرف افغان که با کشتن محمود خود را پادشاه خوانده بود، وقتی اطلاع یافت، تصمیم گرفت پیش از اینکه قوای نادر قویتر شوند، بسوی خراسان برود. این دو نیرو در دهکده ی «مهماندوست» دامغان در ماه ربیع الاول ۱۱۴۲ هجری قمری تلاقی کردند. شمار سپاهیان نادر از سواره و پیاده قریب سی هزار نفر و سپاهیان اشرف افغان نیز در همین حدود بود.
بامداد روز شنبه ششم ربیع الاول سال ۱۱۴۲ هجری قمری ارتش آنروز ایران در سه ستون به شرح زیر مستقر شد:
۱_در پهلوی راست جبهه به فرماندهی گرجی خان ؛ پیاده
۲_در پهلوی چپ جبهه به فرماندهی سردار علی خان ابدالی ؛ پیاده
۳_در مرکز جبهه به فرماندهی حاجی خان بیک و خود نادر فرماندهی توپخانه و سواره نظام را بعهده داشت و به سپاهیان ایران دستور داد که بدون اجازه ی فرماندهی ارتش از جای خود حرکت نکنند و پیشدستی ننمایند. بعد از ظهر روز ششم ربیع الاول نیروی افغان حمله کرد و سواره نظام آنها به ستون پیاده ی ایران که در مرکز جبهه بود، تاخت آورد و سرگرم کشتار شد.(باید دانست محل جنگ؛ مهماندوستی که اکنون در سر راه دامغان به شاهرود میباشد نیست، بلکه با فاصله ی ۶ کیلومتر به طرف شمال دره ی طزره بوده که خرابه های آن هنوز هست و مردم «کهنه مهماندوست» میگویند.)
نادر فرمان داد سواره نظام از جای خود درآمدند و با افغانها درآویختند و حمله ی سواره نظام افغانی را دفع کردند. مجدداً افغانها به سه ستون درآمده، سخت حمله کردند. کشتار زیاد شد و در دره ی «طزره» کشتگان بسیاری روی هم توده شدند. منظره ی میدان جنگ بسیار وحشتناک و مرگبار بود. بیشتر سواره نظام افغانی که بهترین جنگجویان بودند، کشته شدند. اشرف افغان برای آخرین بار با تمام سواره و پیاده ی خود حمله ی دیوانه واری کرد و توپخانه ی نادری به سختی ستونهای مهاجم را زیر باران گلوله گرفت، با این وصف افغانها پیش می آمدند. نادر تبرزین به دست، فرمان داد که شیپور حمله ی سواره نظام را زدند و سواران از پهلوی راست دشمن و بالای دره ی طزره حمله ی هولناکی کردند و به نیروی پیاده نیز از مرکز فرماندهی، فرمان یورش داد و توپخانه از بالای تپه های میدان جنگ دشمن را زیر باران گلوله گرفت.
توپخانه ی افغانها بر اثر حمله ی سواره نظام نادری آسیب دید و خاموش شد. نیروی نادری از هر سو به دشمن فشار آورد و خود نادر به درون آبادی مهماندوست دامغان درآمد و با چهار گلوله ی توپ دیوار قلعه ی مهماندوست را خراب کرد تا پیادگان از پشت به دشمن حمله کنند. اشرف افغان از بالای تپه های غربی میدان جنگ را تماشا میکرد.
📌
جنگ مورچه خورت؛ نبرد نادرشاه با اشرف افغان:
در فاصله ی ۴۵ كیلومترى اصفهان قصبه‏ اى وجود دارد كه آنرا مورچه‏ خوار یا مورچه‏ خورت مینامند. علت نامگذارى آن به این‎ ‎اسم مشخص نیست و در كتابهاى تاریخ و سیاحتنامه ها به هر دو نام خوانده شده است. از جمله ی حوادث مشهور در این قصبه؛ نبرد بزرگ نادرشاه افشار با اشرف افغان بود. در این جنگ پایتخت آنزمان ایران؛ یعنى اصفهان گشوده شد و حكومت افاغنه بر ایران پایان یافت. اهمیت نبرد بیشتر از آن جهت بود كه اشرف افغان با توجه به نحوه ی جنگیدن نادر و سپاهیانش و تجاربى كه در دو پیكار گذشته [مهماندوست دامغان و سر دره ی خوار] بدست آورده بود، در مورچه‏ خورت آرایش جنگى آنها را تقلید و بكار بسته بود، از طرفى عثمانیها در این اردوگاه به او یارى رسانده و درصدد بودند كه نگذارند دست نشانده ی آنها مغلوب گردد. در اطراف قریه ی مورچه‏ خورت تپه‏ هاى مرتفعى وجود داشت و اشرف براى جلوگیرى از قواى نادرى تصمیم گرفت از استحكامات طبیعى این تپه‏‎ ‎ها بهره گیرد و سپاهیان و توپخانه ی خود را در اینجا مستقر سازد، او قصد داشت در این جنگ جنبه ی تدافعى پیش گیرد و با استتار توپخانه و سواره نظام، در زمان مقتضى ضربه ی كارى را به سپاهیان نادر وارد سازد. وقتى قواى نادر به مورچه‏ خورت نزدیک شدند، در فاصله ی نسبتاً دورى از دشمن اردو زدند و بوسیله ی جاسوسان و تنى چند از اسراى دشمن از تدارک مفصل نیروى نظامى اشرف افغان آگاه گردیدند. سردار دلاور افشار نقشه ی جنگى تازه‏‎ ‎اى طرح كرد و بر آن شد بدون برخورد با قواى دشمن از قسمتى از تپه ‏ها كه فاقد مدافع است، قواى خود را عبور داده و به اصفهان بتازد، این امر موجب میشد كه اشرف براى جلوگیرى از تصرف اصفهان از نقشه ی تدافعى خود چشم پوشیده و به حمله دست بزند، در نتیجه طرفین همانند جنگهاى گذشته درگیر ‎میشدند و با روحیه ی خوبى‎ ‎كه قواى نادرى داشتند، شكست در اردوى اشرف مى‏‎ ‎افتاد و ضمناً محل اختفای توپخانه ی دشمن نیز افشا میگردید. سپیده‏ دم روز بیستم ربیع‏ الثانى سال ۱۱۴۲ ه.ق این نقشه ی ماهرانه به مرحله ی اجرا درآمد. اشرف افغان و یارانش كه مراقب اردوگاه خویش بودند، از مانورهاى سپاهیان نادر به هراس افتاده و تصمیم به مدافعه گرفتند. به فرمان نادر؛ لشکریان به سه دسته تقسیم شدند و هر یک براى اجراى هدفهاى‎ ‎خود عازم میدان جنگ گردیدند. یک دسته از تفنگچیان مأموریت یافتند كه محل توپخانه‏ هاى دشمن را كشف و تصرف نمایند، اجراى این امر كار دشوار و خطرناكى بود، با اینحال پیشرفت این عده سبب شد كه به دستور اشرف توپها آتش كرده و بدین‏ ترتیب محل تمركز آنها افشا شد. پس از آن گروهى از جانبازان ارتش نادرشاه با دادن تلفات سنگینى به محل توپخانه رسیده و موفق به تصرف‎ آن شدند.

اسدالله معرفت

اسدالله معرفت بیسواد بود، او بانی اولین مدارس غیر مکتبی رایگان و همگانی به نام مدرسه ی معرفت است، بعد از مشاهده ی مدارس در روسیه به فکر افتاد در ایران مدرسه را بنیان نهد. سال ۱۲۷۵ اولین مدرسه را در خامنه بنا کرد و میز، نیمکت، تخته سیاه را از روسیه به ایران آورد.
اسدالله معرفت در زمان حیات خرج دفتر و کتاب دانش آموزان و حقوق معلمها را بعهده داشت. او جهت تداوم تأمین مالی مدارس پس از مرگ خود، چند باب مغازه وقف کرد تا با درآمد آنها مدارس پابرجا بمانند.

روبسپیر؛ رهبر جناح تندروی انقلابیون فرانسه

روبسپیر که در ۱۷۹۱ میلادی و پس از انقلاب کبیر فرانسه به عنوان دادستان عمومی منصوب شده بود، در ۱۷۹۲ به نمایندگی کنوانسیون ملی فرانسه برگزیده شد و از ۱۷۹۳ تا ۱۷۹۴، مؤثرترین فرد در بین رهبران انقلاب فرانسه بود.
او طی این دوره ی یکساله، خشونتی شدید اعمال کرد تا اهداف انقلاب فرانسه محقق شود. به همین دلیل دوران زمامداری او را «عصر وحشت» نام نهاده‌اند. در عصر وحشت ۱۷ هزار نفر محاکمه و اعدام شدند و حدود ۱۰ هزار نفر نیز در زندان یا بدون محاکمه، به انحاء گوناگون، جان باختند.
روبسپیر؛ برجسته‌ترین رهبر ژاکوبنها(جناح تندروی انقلابیون فرانسه)، بود و به دلیل پایبندی‌اش به ارزشهای اخلاقی؛ به او لقب فسادناپذیر داده بودند. در واقع او جنایتکاری بود که با فساد مالی و اخلاقی مخالف بود.
از زمان پیروزی انقلاب فرانسه تا اواسط سال ۱۷۹۴، ژاکوبنها به دلیل موقعیت برتر سیاسیشان در فرانسه ی پس از انقلاب، از مواهب اقتصادی بهره مند شده بودند و فسادناپذیری روبسپیر سد راه فساد مالی آنها بود. همین باعث شد که علیه روبسپیر توطئه کنند و نهایتا او را به تیغ گیوتین بسپارند و به عصر وحشت پایان دهند.

استعمار ننگین اروپا، نادرشاه را کشت!

✍پیمانهای روشن و صلح نادر با عثمانیها دقیقا مخالف سیاست استعماری اروپاییها بود؛ چون آنها از جنگ بین دو ملت مسلمان عثمانی و ایران، بهره ها میبردند، بنابراین وقتی از نفوذ در نادر مأیوس شدند، به آخرین حربه ی خود؛ یعنی ترور متوسل شدند.
در تاریخ ۲۸ خرداد ۱۱۲۶ خورشیدی، نادر برای رسیدگی به اختلافات کردهای قوچان به خراسان رفت، شبی که نادر به همراه همسر ارمنی خود در چادر شاهی خفته بود، رئیس نگهبانان شاه به نام صالح خان افشار با محمدعلی خان افشار و چند تن دیگر با گرفتن سکه از بیگانگان اروپایی و با خیانت به وطن وارد خوابگاه نادر شدند، همسر ارمنی نادر زودتر از خواب بیدار شد و با خنجری که همراه داشت سعی کرد که از نادر دفاع کند، ولی دیگر دیر شده بود و نادر با ضربات پیاپی شمشیرهای تروریستها کشته شد و استعمارگران اروپا غرق در شادی و شعف شدند و از آن ببعد، ایران روی خوش به خود ندید.

بن مایه: کتاب فرازهایی از تاریخ ترکها، نوشته ی محمد شعبانی

سرنوشت عجیب سرباز بد شانش جنگ جهانی دوم

"کیونگ جونگ یانگ"؛ جوان ۱۸ ساله ی کره ای، بود که در سال ۱۹۳۸ توسط ارتش ژاپن از کشور اشغال شده ی کره به خدمت اجباری فراخوانده شد.
ارتش ژاپن او را برای جنگ مقابل شوروی به جبهه ها اعزام نمود، اما او پس از مدتی توسط ارتش سرخ به اسارت گرفته شد و ارتش سرخ نیز وی را در سال ۱۹۴۲ به جبهه های شرقی و مقابل آلمان نازی فرستاد.
از بخت بد "جونگ یانگ" در سال ۱۹۴۳ به اسارت نیروهای آلمانی در می آید و آلمانیها نیز او را در سال ۱۹۴۳ و بمنظور مقابله با نیروهای متفقین به ساحل نرماندی میفرستند.
باز هم "جونگ یانگ" در سال ۱۹۴۴ و در جریان جنگ با نیروهای متفقین این بار به اسارت چتر بازان آمریکایی در می آید و نهایتا در سال ۱۹۴۵ توسط انگلیسیها آزاد میشود.
او باقی عمر خود را تا سال ۱۹۹۲ در Illinois آمریکا مستقر میشود.
فیلم (my way) بر اساس زندگی او ساخته شده است.

ملی شدن شیلات به دست دکتر مصدق

بهمن ۱۳۳۱ ⁧محمد مصدق⁩ با تمدید قرارداد ۲۵ ساله ی «شرکت مختلط ایران و شوروی» برای صید آبزیانِ آبهای ایران در دریای مازندران مخالفت کرد و در دوازدهم بهمن، مجلس شورای ملی تأسیس ⁧شیلات ملی ایران⁩ را تصویب کرد.
به این ترتیب بعد‌ِ ۱۵۰ سال، واگذاری امتیاز صید آبزیان ⁧خزر⁩ به روسیه و شوروی، شیلات شمال ملی شد.

نطق مصدق در این مورد:
«درباره ی شیلات لازم است عرض کنم با اینکه ما نسبت به دولت دوست و همجوار خود روسیه ی شوروی کمال مودت را داریم، ولی در عین حال نمیتوانیم از این اصل صحیح بیطرفی خود انحرافی حاصل نموده و تبعیض قائل شویم، برای ما روس و انگلیس و آمریکا فرقی ندارد، خلاصه بیگانه بیگانه‌ است، همان قسم که با تحمل این همه مصائب کوشیدیم تا مداخلات در جنوب را خاتمه دادیم، اکنون که قرارداد ما با همسایه ی شمال خاتمه می یابد، موقع را مغتنم شمرده و با این دوست عزیز نیز خداحافظی میکنیم و به هیچ وجه صلاح مملکت خود و صلح جهانی نمیدانیم که به هیچیک از دول خارجی اجازه ی مداخلات و اینگونه معاملات را بدهیم.

نادعلی کریمی؛ نماینده ی کرمانشاه
بهمن ۱۳۳۱

داستان «سقراط و مردی که به او توهین کرد.»

روزی مردی به سقراط توهین کرد و او را مسخره کرد.
سقراط با آرامش به او گوش داد و سپس گفت:
“وقتی کسی به تو تیری پرتاب میکند، تو آنرا نگه نمیداری.
تو آنرا دور می‌اندازی.
چرا کلمات زشت را در دلت نگه میداری؟”
سقراط بجای اینکه به توهینها واکنش نشان دهد، آنها را نادیده میگرفت.
او معتقد بود که کلمات زشت نمیتوانند به او آسیبی برسانند، مگر اینکه او به آنها اهمیت دهد.

حضرت هود (ع)

يكى از پيامبرانیكه نام او در قرآن (ده بار) آمده و يک سوره به نام او ناميده شده، حضرت هود (ع) است. سلسله ی نسب او را چنين ذكر نموده ‏اند:
هود بن عبدالله بن رباح بن خلود بن عاد بن عوص بن ارم بن سم بن نوح
بنابراين نسب او با هفت واسطه به حضرت نوح (ع) میرسد.
حضرت نوح (ع) هنگام رحلت، به پيروان خود چنين بشارت داد: «بعد از من غيبت طولانى رخ میدهد. در طول اين مدت طاغوتهايى بر مردم حكومت میكنند و بر آنها ستم مینمايند، سرانجام خداوند آنها را بوسيله ی قائم بعد از من كه نامش هود (ع) است، نجات میدهد. هود (ع) رادمردى با وقار، صبور، خويشتندار است.
در ظاهر و باطن به من شباهت دارد و به زودى خداوند هنگام ظهور هود (ع)، دشمنان شما را با طوفان شديد به هلاكت ‏میرساند.»
بعد از رحلت حضرت نوح (ع)، مؤمنان و پيروان او همواره در انتظار حضرت هود (ع) به سر میبردند، تا اينكه به اذن خدا ظاهر شد و سرانجام دشمنان لجوج حق بر اثر طوفان كوبنده و شديد به هلاكت رسيدند.(بحار، ج ۱۱،ص ۳۶۳)
از اينرو به او هود گفته شد كه از ضلالت قومش هدايت يافته بود و از سوى خدا براى هدايت قوم گمراهش برانگيخته شده بود.
هود (ع) در قيافه و قامت هم شكل حضرت آدم (ع) بود؛ سر و صورتى پر مو و چهره ‏اى زيبا داشت.(بحار، ج ۱۱،ص ۳۵۷)
هود (ع) دومين پيامبریست كه در برابر بت و بت ‏پرستى قيام و مبارزه كرد كه اولى آنها حضرت نوح (ع) بود.(الميزان، ج ۱۰،صص ۲۰۷ و ۲۰۸)
📌
قوم سركش عاد:
حدود ۷۰۰ سال قبل از ميلاد حضرت مسيح (ع) در سرزمين احقاف (بين يمن و عمان، در جنوب عربستان) قومى زندگى میكردند كه به آنها قوم عاد میگفتند؛ زيرا جدشان شخصى به نام عاد بن عوص بود و حضرت هود (ع) نيز از همين قوم بود و عاد بن عوص؛ جد سوم او، بشمار مى ‏آمد.(قبل از آنها نيز قومى به نام قوم عاد اول وجود داشته ‏اند كه در آيه ۵۰ سوره نجم؛ به عنوان عاداً الاولى نام برده شده ‏اند.)
قوم عاد افرادى تنومند، بلندقامت، نيرومند بودند، از اينرو به عنوان جنگاورانى برگزيده به حساب مى ‏آمدند. از نظر تمدن نيز نسبت به قبايل ديگر تا حدود زيادى پيشرفته ‏تر بودند و شهرهاى آباد، زمينهاى خرّم و سرسبز، باغهاى پر طراوت داشتند.
اين قوم در ناز و نعمت به سر میبردند و همچون شيوه ی بيشتر سرمايه داران و مرفهين بى درد، مست غرور و غفلت بودند. از قدرتشان براى ظلم و ستم و استعمار و استثمار ديگران سواستفاده میكردند و از طاغوتها و مستكبران عنود و سركش پيروى مینمودند و در ميان انواع خرافات و بت ‏پرستى و گناهان غوطه‏ ور بودند.
طغيان، بى ‏بند و بارى، عيش و نوش، شهوت پرستى، جهل و گمراهى، لجاجت و يک دندگى در سراپاى وجودشان ديده میشد و هرگز حاضر نبودند كه از روش خود دست بكشند و در برابر حق تسليم گردند.
📌
دعوت و مبارزه ی هود با بت ‏پرستى‏:
حضرت هود (ع) در ميان قوم، دعوت خود را چنين آغاز كرد:
«اى قوم من! خدا را پرستش كنيد؛ چرا كه هيچ معبودى براى شما جز خداى يكتا نيست، شما در اعتقادى كه به بتها داريد در اشتباهيد و نسبت دروغ به خدا میدهيد.
اى قوم من! من از شما پاداشى نمیخواهم، پاداش من فقط بر كسیست كه مرا آفريده است. آيا نمیفهميد؟
اى قوم من! از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد، سپس بسوى او بازگرديد، تا باران رحمتش را پى در پى بر شما بفرستد و نيرويى بر نيروى شما بيفزايد، روى از حق نتابيد و گناه نكنيد.»
قوم هود گفتند:«اى هود! تو دليلى براى ما نياورده‏اى و ما خدايان خود را به خاطر حرف تو رها نخواهيم كرد و ما اصلا به تو ايمان نمى ‏آوريم، ما فقط درباره ی تو میگوييم؛ بعضى از خدايان ما به تو زيان رسانده و عقلت را ربوده ‏اند.»
هود گفت:
«من خدا را به گواهى میطلبم، شما نيز گواه باشيد كه من از آنچه شريک خدا قرار دهيد بيزارم.
من در برابر شما هستم، هر چه میخواهيد در مورد من نقشه بكشيد و مرا تهديد كنيد، ولى از دست شما كارى ساخته نيست، من بر الله كه پروردگار من و شماست توكل كرده ‏ام، هيچ جنبنده ‏اى نيست، مگر اينكه او بر آن تسلط داشته باشد، اما سلطه‏ اى بر اساس عدالت؛ چرا كه پروردگار من بر راه راست است. من رسالتى را كه مأمور بودم به شما رساندم، پس اگر روى بگردانيد؛ پروردگارم گروه ديگرى را جانشين شما ميكند و شما كمترين ضررى به او نمیرسانيد، پروردگارم حافظ و نگاهبان هر چيز است.»
(سوره هود، آيات ۵۰ تا ۵۶)
📌
جوهره ی دعوت هود (ع):
خداوند در آيات ۱۲۳ و ۱۲۴ سوره هود میفرمايد:
«قوم عاد، رسولان خدا را تكذيب كردند، هنگامى كه برادرشان هود (ع) آنها را به تقوى و دورى از گناه فرا خواند. آنگاه شيوه ی دعوت هود (ع) را چنين بيان میكند:
آيا تقوا را پيشه ی خود نمیكنيد؟ بسوى خدا بياييد، من براى شما فرستاده ی امينى هستم، از نافرمانى خدا بپرهيزيد و از من اطاعت كنيد، من هيچ اجر و پاداشى در برابر اين دعوت از شما نمیطلبم، اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالميان است.
آيا شما بر هر مكان بلندى، نشانه ‏اى از روى هوى و هوس ‏میسازيد؟ تا خودنمايى و تفاخر كنيد، شما قصرها و قلعه‏ هاى زيبا بنا میكنيد و آنچنان به اين بناها دل بسته ‏ايد كه گويى جاودانه در دنيا خواهيد ماند، هنگامى كه كسى را مجازات میكنيد، همچون جباران كيفر میدهيد. پرهيزكار شويد، از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد، خداوندى كه با نعمتهايش شما را يارى نموده و شما را به چهارپايان و نيز پسران نيرومند امداد فرموده و باغها و چشمه ‏ها را در اختيار شما نهاده است، اگر كفران نعمت كنيد، من بر شما از عذاب روز بزرگ نگرانم كه شما را فرا گيرد.(شعراء، آيات ۱۲۳ و ۱۳۵)
📌
عكس العمل لجوجانه ی قوم عاد در برابر هود (ع):
قوم هود (ع) در برابر اندرزهاى پر مهر حضرت هود (ع) به جاى اينكه پاسخ مثبت بدهند، به لجاجت و سركشى پرداختند، با صراحت او را تكذيب كردند و گفتند:
«براى ما تفاوت نمیكند، چه ما را اندرز بدهى يا ندهى. خود را بيهوده خسته نكن، روش ما همان روش پيشينيان است و از آن دست نمیكشيم و اين تهديدهاى تو، دروغ است و ما هرگز مجازات نمیشويم.» (شعراء، آيات ۱۳۶ تا ۱۳۹)
نيز به يهود گفتند:«آيا آمده ‏اى كه ما را (با دروغهايت) از معبودهايمان بازگردانى؟ اگر راست میگويى؛ عذابى را كه به ما وعده داده ‏اى بياور.» (احقاف، آيه ۲۲)
حضرت هود (ع) آنچه توانست قوم خود را پند و اندرز داد و شب و روز به دعوت آنها بسوى حق پرداخت و راه روشن نجات را به آنها نشان داد و با اصرار و تكرار، آنها را از انحراف و گمراهى بر حذر میداشت، ولى تنها اندكى از آن قوم، به هود (ع) ايمان آوردند و اكثريت قاطع مردم، رو در روى هود (ع) قرار گرفتند و نسبت دروغگويى، جنون، ابلهى به هود (ع) دادند و بر كفر و عناد خود افزودند.(اقتباس از آيه ۵۴ هود و آيه ۶۶ اعراف)
🔶
قرآن گوشه ‏اى از داستان گفتگوى هود (ع) با قومش را چنين بيان میكند:
هود:«اى قوم من! تنها خدا را بپرستيد، جز او معبودى براى شما نيست، آيا پرهيزگارى پيشه نمیكنيد؟»
بزرگان قوم:«ما تو را در مقام نادانى و سبک مغزى مینگريم، ما بطور قطع تو را دروغگو میدانيم.»
هود:«اى قوم من! هيچگونه ابلهى و سفاهت در من نيست، بلكه من فرستاده ‏اى از سوى خدا بسوى شما هستم، پيامهاى خدا را به گوش شما میرسانم و خيرخواه امين براى شما هستم.
آيا تعجّب نمیكنيد كه دستور آگاهی بخش خداوند توسط مردى از ميان شما به شما برسد و او شما را از مجازات الهى بترساند؟»
بزرگان قوم:«آيا به سراغ ما آمده‏اى كه تنها خداى يگانه را بپرستيم، ولى آنچه را كه پدرانمان میپرستند، رها سازيم، اگر راست میگویى؛ آنچه را كه از عذاب به ما وعده میدهى، بياور.»
هود:«پليدى و غضب پروردگارتان، شما را فرا گرفته است، آيا با من در مورد نامهايى كه شما و پدرانتان بر بتها نهاده ‏ايد، ستيز میکنید؟ در حالى كه خداوند هيچ دليلى درباره ی آن نازل نكرده است؟ پس شما منتظر (شكست من) باشيد و من نيز در انتظار عذاب شما خواهم بود.» (اعراف، آيات ۶۵ تا ۷۱)
📌
عذاب شديد و هلاكت سخت قوم عاد:
به عذاب سختى كه خداوند بر قوم عاد فرستاد و آنها را به هلاكت رسانيد، در آيات متعدد قرآن اشاره شده است‏(ماننده سوره ذاريات_آيه ۴۱ به بعد و سوره حاقه_آيه ۶ به بعد و سوره قمر_آيه ۱۸ به بعد) كه از همه ی آنها چنين مى ‏آيد كه عذاب آنها بسيار سخت و وحشتناک بوده است.
در سوره حاقه آيه ۶ به بعد چنين آمده است:
«خداوند تندبادى طغيانگر و سرد و پر صدا را هفت شب و هشت روز پى در پى و بنيان كن بر قوم عاد مسلط كرد، آن قوم ياغى همچون تنه ‏هاى پوسيده و نخلهاى تو خالى در ميان آن تندباد كوبنده بر زمين افتادند و به هلاک رسيدند و همه ی آنها نابود شدند.»
سرزمين قوم عاد، بسيار پر درخت و خرم و حاصلخيز بود، وقتى كه از دعوت حضرت هود (ع) سرپيچى كردند، خداوند باران رحمتش را به مدت هفت سال از آنها بازداشت. خشكسالى و قحطى، همه جا را فرا گرفت. هوا خشک و گرم و خفه كننده شده بود.
حضرت هود (ع) به آنها فرمود:«توبه و استغفار كنيد، تا خداوند باران رحمتش را بسوى شما بفرستد.» ولى آنها بر عناد و سركشى خود افزودند و دعوت آن حضرت را به مسخره گرفتند. خداوند به هود (ع) وحى كرد كه فلان وقت عذاب دردناكى بصورت باد تند و كوبنده بر آنها میفرستم.
آن وقت فرا رسيد، وقتى ملت گنهكار عاد به آسمان نگريستند، ابرى را ديدند كه بسوى سرزمين آنها حركت میكند، تصور كردند كه ابر نشانه ی باران است، از اينرو شادمان شدند و گفتند:«اين ابریست بارانزا كه بسوى دره‏ها و آبگيرهايمان رو مى ‏آورد.» به استقبال آن شتافتند و در كنار دره ‏ها و سيل گيرها آمدند تا منظره ی نزول باران پر بركت را بنگرند و روحى تازه كنند.
ولى بزودى به آنها گفته شد:«اين ابر بارانزا نيست، اين همان عذاب وحشتناكیست كه براى آمدنش شتاب میكرديد، اين تندباد شديدیست كه حامل عذاب دردناكى خواهد بود.»
طولى نكشيد كه آن باد تند و ويرانگر فرا رسيد و اموال و چهار پايان و خود آنها را نابود كرد.(تفسير نورالثقلين، ج ۵،ص ۱۸)
نخستين بار كه متوجه ابر سياه پر گرد و غبار شدند، وقتى بود كه آن باد به سرزمين آنها رسيد و چهار پايان و چوپانان آنها را كه در اطراف بودند، از زمين برداشت و به هوا برد، خيمه ‏ها را از جا میکند و چنان بالا میبرد كه آنها بصورت ملخى ديده میشدند، هنگامى كه آن صحنه ی وحشتبار را ديدند، فرار كردند و به خانه‏ هاى خود پناه بردند و درها را به روى خود بستند، ولى باد آنچنان تند بود كه درها را از جا میكند و آنها را بر زمين میكوبيد و با خود میبرد و پيكرهاى بى جان آنها را زير خروارها شن، پنهان میساخت.(تفسير فخر رازى، ج ۲۸،ص ۲۸)
آرى آنها آنچنان در چنبره ی عذاب الهى قرار گرفتند كه به فرموده ی قرآن‏:
🍃ما تَذَرُ مِن شى‏ء َاتَت عَلَيهِ الّا جَعَلتهُ كالرّميمِ.🍃
آن تندباد از هر چيز كه میگذشت، آنرا رها نمیكرد، تا اينكه آنرا همچون استخوانهاى پوسيده مینمود.(ذاريات، ۴۲)
📌
نجات هود (ع) و مؤمنان‏:
چنانكه در قرآن؛ آيه ۵۸ سوره هود آمده؛ خداوند میفرمايد:
«و هنگامى كه فرمان عذاب ما فرا رسيد، هود و كسانى را كه به او ايمان آورده بودند، به رحمت خود نجات داديم و آنها را از عذاب شديد رهايى بخشيديم.»
مطابق پاره ‏اى از روايات؛ هود و اطرافيانش، بعد از هلاكت قوم، به سرزمين حضرموت كوچ نموده و تا آخر در آنجا زيستند.
مولانا در كتاب مثنوى؛ ماجراى نجات هود و ايمان آورندگان را در اشعار خود ترسيم نموده كه خلاصه ی شرح آن چنين است:
«هنگامى كه طوفان شديد و تندباد سركش(هفت شب و هفت روز) بر قوم عاد فرود آمد، به هر كس كه میرسيد، او را میكوبيد و به هلاكت میرسانيد، حضرت هود (ع) در همان روز اول عذاب، به دور خود و افرادى كه به او ايمان آورده بودند، خط دايره‏ اى كشيد و به آنها فرمود:«هشت روز در ميان اين دايره بمانيد و اعضاى متلاشى شده ی تبهكاران را در بيرون از دايره تماشا كنيد.»
طوفان سركش به آنان كه در داخل دايره بودند، كوچكترين آسيبى نرساند، بلكه همان طوفان نسيم روح افزايى براى آنها بود، ولى جسدهاى كافران در هوا، گاهى با سنگ برخورد میكرد و گاهى طوفان آنچنان بدن آنها را به يكديگر میزد كه استخوانهايشان مانند دانه‏ هاى خشخاش ريز ريز، بر زمين میريختند.»

بر هوا بردى فكندى بر حجر
تا دريدى لحم و عظم از هم دگر
يک گره را بر هوا در هم زدى
تا چو خشخاش استخوان ريزان شدی
هود گرد مؤمنان خط میكشيد
نرم میشد باد كآنجا میرسيد
هر كه بيرون بود از آن خط جمله را
پاره پاره میشكست اندر هوا
همچنين باد آجل با عارفان
نرم و خوش همچون نسيم بوستان
‏(ديوان مثنوى، دفتر ۱،ص ۲۴)
📌
بهشت شداد و هلاكت او قبل از ديدار بهشت خود:
بعضى در ذيل آيات ۶ تا ۸ سوره فجر؛ ماجراى بهشت شداد و هلاكت او را قبل از ديدار آن بهشت نقل كرده ‏اند. در اين آيات چنين میخوانيم:
🍃اَلَم تَرَ كيفَ فعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ * اِرَمَ ذاتِ العِمادِ * الَّتى لَم يُخلَق مِثلُها فِى البِلادِ.🍃
«آيا نديدى پروردگارت با قوم عاد چه كرد؟ با آن شهر ارم و با عظمت عاد چه نمود؟ همان شهرى كه مانندش در شهرها آفريده نشده.»
روايت شده: عاد كه حضرت هود (ع)؛ مأمور هدايت قوم عاد، شد، دو پسر به نام شداد و شديد داشت، عاد از دنيا رفت، شداد و شديد با قلدرى جمعى را به دور خود جمع كردند و به فتح شهرها پرداختند و با زور و ظلم و غارت بر همه جا تسلط يافتند.
در اين ميان، شديد از دنيا رفت و شداد تنها شاه بى رقيب كشور پهناور شد، غرور او را فرا گرفت [هود (ع) او را به خداپرستى دعوت كرد و به او فرمود:«اگر بسوى خدا آيى؛ خداوند پاداش بهشت جاويد به تو خواهد داد.» او گفت:«بهشت چگونه است؟»
هود (ع) بخشى از اوصاف بهشت خدا را براى او توصيف نمود. شداد گفت:«اينكه چيزى نيست، من خودم اينگونه بهشت را خواهم ساخت، كبر و غرور او را از پيروى هود (ع) بازداشت‏].
او تصميم گرفت از روى غرور بهشتى بسازد تا با خداى بزرگ جهان عرض اندام كند، شهر ارم را ساخت، صد نفر از قهرمانان لشگرش را مأمور نظارت ساختن بهشت در آن شهر نمود، هر يک از آن قهرمانان هزار نفر كارگر را سرپرستى میكردند و آنها را به كار مجبور میساختند.
شداد براى پادشاهان جهان نامه نوشت كه هر چه طلا و جواهرات دارند همه را نزد او بفرستند و آنها آنچه داشتند فرستادند.
آن قهرمانان مدت طولانى به بهشت سازى مشغول شدند، تا اينكه از ساختن آن فارغ گشتند و در اطراف آن بهشت مصنوعى، حصار (قلعه و دژ) محكمى ساختند، در اطراف آن حصار هزار قصر با شكوه بنابراين نهادند، سپس به شداد گزارش دادند كه با وزيران و لشگرش براى افتتاح شهر بهشت وارد گردد.
شداد با همراهان، با زرق و برق بسيار عريض و طويلى بسوى آن شهر (كه در جزيرة العرب، بين يمن و حجاز قرار داشت.) حركت كردند، هنوز يک شبانه روز وقت میخواست كه به آن شهر برسند، ناگاه صاعقه ‏اى همراه با صداى كوبنده و بلندى از سوى آسمان بسوى آنها آمد و همه ی آنها را به سختى بر زمين كوبيد، همه ی آنها متلاشى شده و به هلاكت رسيدند.(مجمع البيان، ج ۱،صص ۴۸۶ و ۴۸۷)

📌

دلسوزى عزرائيل براى دو نفرى كه يک نفرش شداد بود.:
روزى رسول خدا (ص) نشسته بود، عزرائيل به زيارت آن حضرت آمد، پيامبر (ص) از او پرسيد:«اى برادر! چندين هزار سال است كه تو مأمور قبض روح انسانها هستى، آيا در هنگام جان كندن آنها دلت براى كسى رحم آمد؟»
عزرائيل گفت:
«در اين مدت دلم براى دو نفر سوخت.
روزى دريا طوفانى شد و امواج سهمگين دريا يک كشتى را در هم شكست، همه ی سرنشينان كشتى غرق شدند، تنها يک زن حامله نجات يافت، او سوار بر پاره ی تخته ی كشتى شد و امواج ملايم دريا او را به ساحل آورد و در جزيره ‏اى افكند، در اين ميان فرزند پسرى از او متولد شد، من مأمور شدم جان آن زن را قبض كنم، دلم به حال آن پسر سوخت.
هنگامى كه شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بهشت بى نظير خود پرداخت و همه ی توان و امكانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف كرد و خروارها طلا و گوهرهاى ديگر براى ستونها و ساير زرق و برق آن خرج نمود تا تكميل شد.(اوصاف اين بهشت بسيار پر زرق و برق در شهر ارم؛ كتاب مجمع البيان، ج ۱۰،صص ۴۸۶ و ۴۸۷ آمده است.) وقتیكه خواست از آن ديدار كند، همينكه خواست از اسب پياده شود و پاى راست از ركاب بر زمين نهاد، هنوز پاى چپش بر ركاب بود كه فرمان از سوى خدا آمد كه جان او را قبض كنم، آن تيره بخت از پشت اسب بين زمين و ركاب اسب گير كرد و مرد، دلم به حال او سوخت، از اينرو كه او عمرى را به اميد ديدار بهشتى كه ساخته بود به سر برد، سرانجام هنوز چشمش بر آن نيفتاده بود، اسير مرگ شد.
در اين هنگام جبرئيل به محضر پيامبر (ص) رسيد و گفت:«اى محمد! خدايت سلام میرساند و میفرمايد که به عظمت و جلالم سوگند كه آن كودک همان شداد بن عاد بود، او را از درياى بى كران به لطف خود گرفتيم، بى مادر تربيت كرديم و به پادشاهى رسانديم، در عين حال كفران نعمت كرد و خودبينى و تكبر نمود و پرچم مخالفت با ما برافراشت، سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانيان بدانند كه ما به كافران مهلت میدهيم، ولى آنها را رها نمیكنيم، چنانكه در قرآن میفرمايد:
🍃اءنَّما نُملِى لَهُم لِيَزدادُوا اِثماً وَ لَهُم عَذابٌ مُهينٌ.🍃
✨ما به آنها مهلت میدهيم، تنها براى اينكه بر گناهان خود بيفزايند و براى آنها عذاب خواركننده ‏اى آماده شده است.✨
(آل عمران، آيه ۱۷۸ / جوامع الحكايات محمد عوفى، با تصحيح دكتر جعفر شعار، ص ۳۶۵)

زندگینامه ژاندارک

تولد و سنین پایین:
ژاندارک در سال ۱۴۱۲ در دومرمی فرانسه متولد شد. افسانه‌ها میگویند که او با نشانه‌های خجسته‌ای که برای پیشبینی پیروزی ملی بود متولد شد. با اینحال، چیزیکه بیشتر قطعیست این است که او در یک خانواده‌ی فقیر متولد شد و از خصومت طولانی میان انگلیس و فرانسه آسیب دید.
ژاندارک از سنین کم حساسیت و اعتقادات مذهبی را نشان میداد. دوستان او درباره اش گفته اند:
"او به راستی نسبت به خدمت به خدا و مریم مقدس متعهد بود."

دیدن تصاویر عرفانی:
از سن ۱۲ سالگی او شروع به دیدن تصاویر عرفانی کرد. ژاندارک گفته است که در این دیدها، او صدای خدا را میشنید که او را به تجدید ملت فرانسه امر میکرد. در محاکمه‌ای که بعدها برگزار شد، او گفت که احساس میکرده است که این دیدها مانند دیدن یک فرد واقعی بودند. طبق گفته ی او؛ این تصاویر اکثراً با نور و حضور قدیسها و فرشته هایی همانند سنت کاترین و میکائیل همراه بوده است.
"سیزده ساله بودم که صدایی از جانب خدا برای کمک و راهنمایی را شنیدم. اولین بار که این صدا را شنیدم، بسیار ترسیده بودم. در نیمه‌های یک روز تابستانی در باغ پدرم بود." _گفته های ژاندارک که از متن محاکمه برداشت شده است.

این دیدها سبب شد تا ژاندارک بیشتر به مذهب متمایل شود. او مکرراً برای اعتراف به کلیسا میرفت و گفته شده است؛ هر زمان که صدای زنگ برای مراسم عشاء ربانی را میشنید، فوراً کارهایش را رها کرده و به کلیسا میرفت.
در ابتدا ژاندارک درباره‌ی دیده‌ها و فرمانهای داخلیش به کسی چیزی نمیگفت، اما در ماه می ۱۴۲۸ پیامهای الهی به او دستور دادند تا با شارل پونتی که یک رهبر غیر مؤثر و ضعیف فرانسه بود صحبت کند.

رسیدن به مقام فرماندهی سپاه:
در دوران بچگی ژاندارک، فرانسه به دلیل کمبود اتحاد ملی؛ با تفرقه ی جدی مواجه بود. در سال ۱۴۱۵، شاه هنری انگلستان به فرانسه حمله کرد و سپاه فرانسه را در آگین کورت شکست داد. این پیروزی مشهور در مقابل اشرافیت فرانسه، سبب شد تا فرانسه ضعیف شده و تقسیم شود. بخشهای مهم میان دوفینها و بورگاندیانهای حامی انگلیس تقسیم شده بودند.
در زمان حاکمیت چارلز پونتی؛ فرانسه نه مدیریت و نه رهبری واقعی ای را تجربه میکرد. وقتی ژاندارک به دربار رفت، توانست با شور و شوق و عقیده ی محکم خود، چارلز را تحت تأثیر قرار دهد. اینکه در نهایت این دختر ۱۷ ساله‌ی روستایی توانست به سمت فرماندهی سپاه رسیده و در جنگها سپاه را هدایت کند، بسیار جالب توجه است. در سال اول رهبری ژاندارک؛ سپاه فرانسه در اورلئان، پاتای، تروی پیروز شد.
📌
زندگی:
ژاندارک در منطقه ی تاریخی لورن، در خانواده ی آرک، در هنگام جنگ صد ساله در روستای دونرمی(Domremy)؛ واقع در مرز شرقی فرانسه(در ایالت شانپانی) به دنیا آمد.
روستای دونرمی که در نزدیکی دره ی موز واقع بود، در آن زمان تحت سرپرستی دوک بار بود.
پدر خانواده ی ژاک؛ کشاورز و مسئول جمع آوری مالیات در دهکده ی دومرمی(دونرمی) و مادرش؛ ایزابل؛ زنی دیندار و پاکدامن، بود. ژان؛ پنجمین و آخرین فرزند خانواده، بود. سه برادر و خواهر بزرگترش به ترتیب؛ ژاکمن،کاترین، پیر، ژان نام داشتند.
کاترین در سال ۱۴۲۹ به مرگ طبیعی درگذشت. ژاک؛ پدر ژان، و ژاکمن؛ پسر بزرگ خانواده، نیز چند سال بعد از شهادت ژان فوت کردند.
دو برادر دیگر؛ یعنی پیر و ژان، در نبردها خواهرشان را همراهی میکردند. در دهکده ی دونرمی ژان را ژانت؛ یعنی ژان کوچک صدا میزدند.

خانه ی پدری ژان، واقع در دهکده ی دونرمی:
این خانه اکنون از بناهای تاریخی منطقه ی وژ(vosges) بشمار میرود.
شمال فرانسه در آن زمان توسط انگلیسیها اشغال شده بود که با بورگونیها(بورگینیونها) متحد بودند. در جنوب کشور هم ولیعهد فرانسه(به عبارتی دوفن) که بعدها به اسم شارل هفتم تاجگذاری کرد، حکومت میکرد. ولی پادشاه انگلستان؛ هنری پنجم، حکومت وی را به رسمیت نمیشناخت؛ زیرا هنری بر طبق قرارداد تروآ؛ مدعی حکومت فرزند خود بر فرانسه بود.
قرارداد تروآ سال ۱۴۲۰ بین هنری پنجم و شارل ششم؛ پادشاه فرانسه، به منظور پایانِ جنگ صد ساله و جبران کشتارِ نبرد آژنکور بسته شده بود. طبق شرایط این قرارداد؛ ازدواج هنری پنجم با کاترین دو والوآ؛ دختر پادشاه فرانسه، ایجاد شده بود تا شاهزاده خانم جوان، حکومت پدرش را پس از مرگ وی بدست آورد و اتحاد همیشگیِ دو پادشاهی را ایجاب کند. این قرارداد با مخالفت نجیب زادگان فرانسوی همراه بود؛ چرا که دوفن، دیگر به عنوان ولیعهد فرانسه شناخته نمیشد.
ژان دختری به شدت با ایمان، پرهیزگار، مهربان بود. از اینرو همه ی اهالی دهکده او را دوست داشتند. او دختری بود با موهایی قهوه ای رنگ، قامتی متوسط، چشمانی درشت به رنگ قهوه ای(یا خاکستری)، چهره ای متبسم، صدایی دلنشین و زیبا داشت. در اواسط تابستان سال ۱۴۲۴؛ یعنی زمانی که ۱۲ ساله بود، هنگامی که در باغ پدرش قدم میزد، در سمت راست خود در کنار درختی قدیمی نوری خیره کننده را دید. سپس صدایی مهربان و ملکوتی را شنید که او را خطاب میکرد. این صدا؛ صدای قدیس میشل بود. او با ژان صحبت کرد و گفت که او باید پیش ولیعهد رفته و با کمک وی فرانسه را نجات دهد. در روزهای بعد کاترین مقدس و مارگارت مقدس مرتب پیش ژان آمده و با او صحبت میکردند. ژان تا ۴ سال با هیچکس راجع به نداهای آسمانی اش سخنی نگفت.
ژان از همان ابتدا به عنوان یک دختر شانزده ساله، خواهان خدمت در ارتش دوفن بود.
📌
اتهام به جادوگری:
ژان به جادوگری متهم شد و ۲۱ فوریه ی ۱۴۳۱ در دادگاهی در شهر روآن حضور پیدا کرد. اتهامهای وارده بر وی عبارت بودند از: اصرار بر دریافت الهام از جانب قدیسین، پوشش مردانه و همچنین؛ اقدام او به فرار از زندان(پریدن از برج بیست متری که البته هیچ آسیبی در این ماجرا به او نرسید).
ژان در دادگاه بارها درخواست داده بود که دستکم او را برای محاکمه پیش پاپ یا شورای شهر بال ببرند، ولی با این درخواست او مخالفت شد.
دختر دهقان زاده ای که به گفته ی خودش حتی«آ» را از«ب» نمیتوانست تشخیص دهد، به تنهایی ولی در کمال شجاعت از خودش دفاع میکرد. حافظه ی قوی او و دفاعیات محکمش همه را به حیرت وامیداشت.
📌
یکبار ژان را به اتاق شکنجه بردند و وسایلی را که آنجا بود، به او نشان دادند. هنگامی که ژان لوازم شکنجه را دید، گفت که اگر بخواهند او را شکنجه کنند؛ چون تحملش را ندارد؛ عقایدش را انکار کرده و به هر چه که کلیسا از او بخواهد اعتراف میکند، ولی به محض اینکه او را رها کنند، خواهد گفت که اعترافاتش از روی ترس بوده و در نتیجه اعتباری ندارد. قاضیان وقتی این سخن ژان را شنیدند، فهمیدند که شکنجه ی او بی‌فایده‌ است و بنابراین از اینکار منصرف شدند. به این ترتیب؛ ژان هرگز شکنجه نشد. گذشته از این شکنجه، اصولاً درمورد متهمین به جادوگری (sorcery) اجرا میشد، در حالیکه ژان متهم به "ارتداد" (heresy) بود. یکی دیگر از دلایل شکنجه نشدن ژان این بود که زندانیانی که شکنجه میشدند، اغلب میمردند و اگر ژان تحت شکنجه میمرد؛ انگلیسیها به خواسته ی خود که محاکمه ی ژان و اعدام وی به دستور کلیسا بود، نمیرسیدند. دوک بدفورد و همسرش نیز ممنوع کرده بودند که با ژان بدرفتاری شود. دوک بدفورد؛ عموی هنری ششم؛ پادشاه انگلستان، بود و چون هنری در آن زمان یک کودک خردسال بود؛ عمویش به نیابت از او به امور سلطنتی رسیدگی میکرد. چندی بعد، دانشگاه پاریس(سوربون)، که برای قضاوت خوانده شده بود، ژان را مجرم شناخت و ژان برای نجات جانش، صداهایی را که مدعی شنیدن آنها بود انکار کرد و اعتراف نامه‌ای را به امضا رسانید که بر طبق آن بر مقبولیت رأی کلیسا نیز تاًکید میکرد.
اما دو روز بعد و پس از آنکه نداها به سراغش آمدند و به او گفتند که نباید از کلیسا بترسد، ژان اعتراف نامه‌اش را پس گرفت و گفت که از روی ترس اعتراف کرده بود. بعلاوه کلیسا به وعده‌های خودش عمل نکرده بود و همین نیز دلیل دیگری برای این بود که ژان اعترافش را پس گرفته و به قولی که به کلیسا داده بود عمل نکند.
۲ روز بعد از اینکه ژان اعتراف نامه اش را پس گرفت؛ یعنی صبح روز سه شنبه ۳۰ می ۱۴۳۱ (در آن زمان ژان ۱۹ ساله بود.) به او گفتند که خودش را برای رفتن به اعدامگاه آماده کند. ژان از شنیدن این خبر گریه اش گرفت و گفت «افسوس که بدن پاک و سالم من که هرگز آلوده نشد، امروز باید بسوزد و تبدیل به خاکستر شود».
وقتی اسقف پیر کوشون به دیدنش آمد، ژان به او گفت:«اسقف! من بدست شما میمیرم».
اسقف به مارتَن لادوُنو گفت که هر چه دوشیزه میخواهد به او بدهد و سپس با خوشحالی زندان را ترک کرد. مارتن لادونو؛ راهب دومینیکنی، از جمله کسانی بود که به بیگناهی ژان پی برده بود، ولی قدرتی نداشت که بتواند از او دفاع کند. بعلاوه در دادگاه ممنوع کرده بودند که کسی از ژان دفاع کند و یا به نفع او شهادت بدهد. حتی اجازه نداده بودند ژان وکیلی داشته باشد.
📌
سی ام ماه می‌ سال ۱۴۳۱، ساعت ۹ بامداد؛ ژان را که پیراهن سفید و زمخت بلندی بر تن و کلاهی کاغذی بر سر داشت، سوار بر ارابه‌ای به میدان ویومارشه(واقع در بازارگاه قدیمی شهر روآن) بردند. بعد از ایراد خطبه‌ای در محکومیت ژان به او اجازه دادند که صحبت کند. ژان گفت که افرادی را که به او بدی کرده‌اند میبخشد و از مردم خواست که برایش دعا کنند. سپس او را به اعدامگاه برده و به چوبه‌ای که در میان انبوهی از هیزمها بود، بستند.
ژان‌دارک، هنگام سوزاندنش شش بار نام عیسی را صدا زد. سپس هوشیاری خود را از دست داده و سرش به سمت پایین خم شد. این آخرین سخنان او بود. عده‌ای از مردم میگریستند. عده‌ای زانو زدند و برای ژان دعا کردند. جلادی که هیزمها را روشن کرده‌ بود، با ندامت گفت:«ما قدیسه‌ای را سوزاندیم». بعد از مرگ ژان؛ خاکستر وی و قلبش را که نسوخته‌ بود [نیازمند منبع] در رودخانه ی سِن ریختند.
بیست سال بعد فرانسه آزاد شد و ۵ سال بعد از آزادی فرانسه؛ یعنی ۲۵ سال بعد از درگذشت ژان‌دارک؛ با سعی و خواهش مادر و دو برادرش؛ برای او یک دادگاه تجدید نظر توسط پاپ کالیستوس سوم برقرار شد. بر طبق این دادگاه و پس از شهادت دادن ۱۵۰ نفر به بیگناهی دوشیزه، محکومیت وی بطور کامل نقض شد. در ۱۶ می ۱۹۲۰؛ پاپ بندیکتوس پانزدهم، ژان‌دارک را در شمار قدیسین آورد، البته وی قبلاً در سال ۱۹۰۹ نیز به عنوان نیکوکار شناخته شده بود.

مرگ بر اثر گرما:
نورمان بوتین در مقاله‌ای مفصل با ارائه ی دلایل مختلف ثابت کرده‌ است که ژان در اعدامگاه قبل از اینکه آتش به او برسد، از شدت گرما فوت کرد یا دستکم هوشیاری خود را از دست داد. بنابراین به هنگام سوختن دردی را حس نمی‌کرد.
طبق اظهارات شهود؛ ژان ۶ یا ۸ بار نام "عیسی" را صدا زد و سپس سرش به سمت پایین خم شد، آرام ماند و دیگر هیچ سخنی از او شنیده نشد. بنابراین در این لحظه او دستکم هوشیاری خود را از دست داده بود. بعلاوه هیچکدام از شهود نگفته‌اند که او پس از شعله ور شدن آتش؛ از شدت درد ناله کرد یا جیغ کشید. این مسئله نیز ثابت میکند که ژان‌دارک قبل از اینکه آتش به او برسد، هوشیاری خود را از دست داده‌ بود.
📌
۱۴۲۹؛ به همراه سایر اعضای خانواده اش به دستور شارل هفتم در شمار نجیب‌زادگان آورده شد. ژاک پس از اعدام دخترش؛ از شدت ناراحتی فوت کرد.
ایزابل رومه(۱۳۷۷-۱۴۵۸)؛ مادر ژان‌دارک؛ به روایتی وی متولد سال ۱۳۸۵ میباشد. او در سال ۱۴۴۰ به شهر اورلئان رفته و در آنجا سکونت گزید. وی به همراه دو پسرش، از دادگاه درخواست کرد که مجدداً به پرونده ی دخترش رسیدگی کنند. او در دادگاه اعاده ی حیثیت، سخنرانی تأثیر برانگیزی در دفاع از دخترش ایراد نمود که با این جملات شروع میشد:"من دختری از ازدواج مشروع خود داشتم که در میان کشتزارها و چراگاهها بزرگ شد. او را غسل تعمید دادم و ایمانش را تقویت نموده و با ترس از پروردگار بزرگش کردم. تا جاییکه میتوانستم به او آموختم که به سنتهای کلیسا احترام بگذارد ... من در اینکار موفق بودم؛ چرا که او بیشتر اوقات خود را در کلیسا میگذراند ... او نسبت به مردم بسیار دلسوز بود و علیرغم جوانی‌اش؛ با اخلاص و اشتیاق فراوان روزه میگرفت و برای مردم دعا میکرد..."
ژاکِمَن دارک(۱۴۰۲-۱۴۵۰)؛ برادر ژان‌دارک؛ فرزند اول خانواده: او در دومرمی، با کاترین کورویسه(۱۴۰۵-۱۴۳۰) ازدواج نمود.
کاترین دارک؛ خواهر ژان‌دارک؛ فرزند دوم خانواده: او با کولین؛ پسر شهردار گرو، ازدواج کرد. کاترین در اواخر سال ۱۴۲۹ به هنگام تولد تنها فرزندش درگذشت.
پیر دارک(متولد ۱۴۰۸)؛ برادر ژان‌دارک: وی در نبردها خواهرش را همراهی نمود. پیر در نبرد کمپی ینی همراه خواهرش دستگیر شد، ولی شش سال بعد ژیل دوره، آزادی او را خرید. او پس از سالها خدمت در ارتش فرانسه، به درجه ی شوالیه‌گری رسید. وی دو فرزند پسر و یک فرزند دختر داشت.
ژان(Jean) دارک(متولد ۱۴۰۹)؛ برادر ژان(Jeanne) دارک: وی در نبردها خواهرش را همراهی نمود.
📌
در ۲۰ اکتبر سال ۱۴۳۸ جسد پدر ژان دستیوِه(از دشمنان ژان‌دارک و دوست نزدیکِ کوشون) در فاضلابی در خارج از شهر روآن پیدا شد.
در سال ۱۴۳۴؛ پدر نیکلا میدی که نقش مهمی را در اجرای دادگاه محکومیت ژان‌دارک ایفا کرده بود، به بیماری جذام مبتلا شد و در سال ۱۴۴۰ در اثر این بیماری درگذشت.
در ۱۸ دسامبر ۱۴۴۲ اسقف پیر کوشون به مرگ ناگهانی مُرد.
📌
یادبود ژان دارک:
ژان دارک، هنگام سوزاندنش شش بار نام عیسی را صدا میزد و بعد از شهادتش خاکستر وی و قلبش را که نسوخته بود، در رودخانه ی سن ریختند. ژاندارک با این توجیه در آتش سوزانده شد که مسیحیان اعتقاد داشتند؛ طبق رهنمود مسیح؛ خون کسی بر زمین نباید ریخته شود. آنها وی را سوزاندند تا خونش بر زمین ریخته نشود.
با سعی و خواهش مادر و دو برادر ژان؛ برای او یک دادگاه تجدید نظر توسط پاپ کالیکتوس سوم برقرار شد، که بر طبق آن و پس از مردن ۱۵۰ نفر به بیگناهی دوشیزه؛ محکومیت وی بطور کامل نقض شد. در ۱۶ می ۱۹۲۰؛ ژان دارک از طرف کلیسای کاتولیک؛ مقدّس شناخته شد، البته وی قبلا به سال ۱۹۰۹ نیز به عنوان نیکوکار شناخته شده بود.

جملات منصوب:
«ای عزیزترین ای خداوند! به احترام عشق مقدست! از تو التماس میکنم، اگر مرا دوست داری؛ به من بیاموز که چگونه به این مردان کلیسا پاسخ دهم.»
«من در همه ی امور به آفریدگارم به خداوند توکل میکنم و او را از ته قلبم دوست دارم.»

در دادگاه از او پرسیدند که آیا مورد عنایت خاص خداوند قرار دارد؟! پاسخ داد:«اگر نیستم؛ خداوند مرا مورد عنایت خود قرار دهد و اگر هستم؛ این مقام را برایم حفظ کند. اگر میدانستم که خداوند به من لطفی ندارد؛ غمگینترین موجود روی زمین بودم.»
«تا قبل از اواسط ماه روزه باید نزد دوفن بروم، حتی اگر پاهایم تا زانو ساییده شوند.»(ژاندارک در زمان اقامت در شهر وکولر)
«حتی اگر صدها پدر و مادر(تعمیدی) داشتم و دختر پادشاه بودم باز هم باید میرفتم.»(ژاندارک در زمان اقامت در شهر وکولر)
ژان دو مس(دو متز) از او پرسید که ترجیح میدهد چه موقع وکولر را به قصد شینون ترک کند؟! ژان پاسخ داد:«امروز بهتر از فرداست و فردا بهتر از روزهای بعد.»
«ولیعهد بزرگوار، من ژانِ دوشیزه هستم. پادشاه آسمان مرا فرستاده تا شما و قلمرویتان را یاری کنم.»(ژان در حضور شارل هفتم در دربار وی واقع در شینون)
هنگامی که کشیشهای دانشگاه پوآتیه از او پرسیدند که مگر خدا برای نجات فرانسه به کمک سربازها نیاز دارد؟! پاسخ داد:«به نام خداوند! سربازها میجنگند و پروردگار به آنها پیروزی میدهد.»
«من به پوآتیه نیامده ام که به شما معجزه نشان دهم. مرا به اورلئان ببرید تا در آنجا نشانه هایی را که برای آنها فرستاده شده ام، به شما نشان بدهم.»
ژان خطاب به ترز؛ همسر دوک آلانسون، که نگران زندگی همسرش بود:«من به شما قول میدهم که کمترین آسیبی به همسر عزیزتان نخواهد رسید. نگران نباشید خانم! او پیش شما خواهد برگشت، در حالیکه همچون الان سالم است، حتی شاید از الان هم بهتر باشد.»
ژان در زندانش در شهر روآن(وقتیکه به او خبر دادند که خودش را برای مرگ آماده کند.) گریست و گفت:«آه! ترجیح میدادم که هفت بار سرم را بزنند، تا اینکه مرا در آتش بسوزانند.»

دختری به نام فخری

در شیراز عهد قاجار عمارت اندرونی قوام که بعدها به نام زینت الملک شهره شد، چون گوهری در میان خانه های شهر میدرخشید، تالار آینه ی اندرونی قلب این عمارت قرار بود با دستان استاد شیرازی آینه کار چیره دست به تابلویی از نور و هنر بدل شود. آینه ها با مهارت او چون ستارگان آسمانی بر دیوارها مینشستند و نور را در رقصی مسحور کننده میشکستند. هر قطعه داستانی از ظرافت و دقت بود که تنها از انگشتان او بر می آمد.
استاد شیرازی دختری داشت به نام فخری که روحش با آینه ها گره خورده بود، فخری از کودکی در کارگاه پدر میان تکه های براق و ابزارهای ظریف جان میگرفت، در خلوت خانه با آینه های شکسته و خیالهای بزرگ نقشهایی میساخت که گویی از دل رویا تراشیده شده بودند، اما زمانه چون دیواری بلند میان او و آرزوهایش ایستاده بود. در شیراز قاجاری؛ دختران را مجال استاد شدن نبود، فخری تنها میتوانست در سایه ی عشقش به آینه ها در سکوت خلق کند.
سرنوشت اما بازی دیگری در سر داشت. استاد شیرازی در اوج کار تالار آینه، گرفتار تب سوزانی شد. بیماری امانش را برید و در شبی که باد در کوچه های بالا کف شیراز ناله میکرد، دیده از جهان فرو بست. تالار نیمه تمام در غمی خاموش فرو رفت.
آینه ها انگار یتیم به دیوارهای ناتمام خیره ماندند. معماران قوام به تکاپو افتادند تا جانشینی برای استاد بیابند، اما هیچکس نتوانست جای خالی دستان او را پر کند، تالار در انتظار معجزه بود. فخری؛ دختر ماتم زده و داغدار، داستان تالار آینه ی اندرونی را شنیده بود، اما نمیتوانست بی تفاوت بماند. نام پدر که در هر قطعه ی آینه حک شده بود، در خطر فراموشی بود، شبی در خلوت اتاقش آینه ای کوچک را در دست گرفت و به چشمانش خیره شد و تصمیمش را گرفت . . .
گیسوان بلندش که چون شب تار بر شانه هایش میریخت با قیچی برید، از آنها سبیلی ساخت و با جامه ای مردانه و کلاهی که چهره اش را پنهان میکرد، خود را دگرگونه کرد، دستارش را محکم کرد، صدایش را در گلو کلفت کرد و با دلی که از ترس و امید میتپید، نزد معمار قوام رفت.
آزمون آینه کاری برای فخری چون گذر سیاوش از آتش بود، اما دستان فخری که از کودکی با آینه ها هم نفس شده بودند نمیلرزیدند، او که حالا "فاخر" نامیده میشد، با چنان مهارتی آینه ها را تراشید که معمار ماتش برد، فخری پذیرفته شد و کار تالار را از سر گرفت. شبها زیر نور لرزان شمع و روزها در سایه ی دیوارهای عمارت آینه ها را صیقل داد و بر جای نشاند. هر قطعه انگار تکه ای از جانش بود که به تالار هدیه میکرد.
وقتی کار به پایان رسید، تالار آینه ی اندرونی قوام چنان درخشید که گویی ماه در آن سکنا گزیده بود، نور در دیوارها میرقصید و نام استاد شیرازی را جاودانه میکرد.
فخری بی صدا از عمارت رفت، رازش را در سینه پنهان کرد و "فاخر" در گردباد زمان گم شد. تالار آینه سالها درخشید و داستانش را در سکوت فریاد زد، بی آنکه کسی از حقیقتش آگاه شود.
تا اینکه ۱۳۵ سال بعد؛ شخصی به نام داهی زیر بخاری تالار آینه یکی از خانه های قجری شیراز، کاغذی کهنه یافت.
دست نوشته ای با خطی ظریف که چون شعری از دل تاریخ سخن میگفت:"من؛ فخری؛ دختر استاد شیرازی، این تالار را برای نام پدر ساختم."
آینه کار: فاخر
(استاد شیرازی)
و امروز به سنگینترین و ظریفترین آینه کاری شیرازی کار فاخر میگویند.

#مسعود_منیعاتی

داستانِ ضرب‌المثل‌ «نه خانی آمده و نه خانی رفته.»

این ضرب‌المثل در مواردی بکار میرود که شخصی از انجام کار یا تعهدی و یا از پیگیری کاری که آرزو و قصد انجامش را داشته پشیمان میشود.
در امثال و حکم دهخدا از شخصی فقیر میگوید که در آرزوی ثروتمند شدن بوده و خربزه‌ای میخرد تا برای شادی همسرش به خانه ببرد و در جای دیگر میگویند که هوس خربزه کرده و بجای ناهار برای خودش خربزه‌ای میخرد که مورد اول به نظر صحیحتر باشد. در هر حال نکته ی اصلی؛ خرید خربزه و آرزوی ثروتمند شدن است.
وی پس از خرید خربزه بین راه زیر سایه ی درختی مینشیند و نمیتواند به وسوسه ی خوردن خربزه و همزمان آرزوی زندگی مثل ثروتمندان و خانها غالب شود.
با خود میگوید که بهتر است برشی از خربزه بخورم و باقی را بر سر راه بگذارم تا رهگذران ببیند و تصور کنند خانی از اینجا گذشته و باقی خربزه را برای رهگذران باقی گذاشته.
پس از خوردن برشی از خربزه با خود میگوید که بهتر است کل خربزه را بخورم و پوستش را رها کنم تا رهگذران تصور کنند که خانی که اینجا بوده ملازمانی هم داشته.
بعد از خوردن کل خربزه هر چه میکند نمیتواند به وسوسه ی خوردن پوست خربزه غالب شود و با خود میگوید که بهتر است پوست خربزه را هم بخورم تا رهگذران بیندیشند که خان اسبی هم داشته است.
دست آخر تخمها و هر چه باقی مانده را هم میخورد.
وقتی میبیند چیزی از خربزه باقی‌ نمانده میگوید:
حالا "نه خانی آمده و نه خانی رفته".

زندگینامه شاه اسماعیل صفوی

اسماعیل؛ ملقب به ابوالمظفر بهادرخان حسینی و معروف به شاه اسماعیل یکم؛ مؤسس سلسله ی صفوی؛ به عنوان اولین سلسه ی تماماً ایرانی، حاکم بر سراسر ایران پس از اسلام است.
شاه اسماعیل اول؛ بنیانگذار سلسله ی قدرتمند، ایراندوست، شیعه ی صفوی است. شاه اسماعیل یک روز از زندگی را آرام ننشست و برای سربلندی ایران و باز پس گیری خاکهای اشغال‌ شده‌اش تا آخرین نفس نبرد کرد. نخست باکو را تصرف کرد. آنگاه در سال ۹۱۴ ق راهی عراق عجم شد که در دست اعراب اشغال شده بود و آنجا را مجدد به خاک ایران افزود. سپس ازبکهای متجاوز را شکست داد. آنگاه مرو و هرات و بلخ را که امروز در افغانستان و ترکمستان و ازبکستان واقع شده را جزئی از خاک ایران کرد. در سال ۹۲۰ ق پس از تجاوز سلطان سلیم به خاک ایران، راهی نبرد با امپراتوری متجاوز عثمانی(ترکیه ی کنونی) شد و حماسه ی دشت چالدران را آفرید. نبرد چالدران اهمیت فراوانی در تاریخ ایران دارد. از یک سو به دلیل آنکه شاه اسماعیل از تمام اقوام ایرانی گیلکی، کرد، لر، بختیاری، آذری، بلوچ، خوزی و . . . یاری خواست و ایرانی یکپارچه پس از حدود هزار سال پدید آورد و از سوی دیگر به دلیل آنکه در چالدران؛ ایرانیان هیچ اسیری ندادند و همگی تا آخرین نفس ایستادگی کردند و کشته دادند، حائز اهمیت است. ایرانیان در چالدران حماسه‌ای از خود آفریدند که تا ایران باقیست حماسه ی چالدران نیز پابرجاست. علیرغم این تلاش؛ مهمترین بخشهای کردنشین ایران به اشغال ترکان عثمانی درآمد و هرگز دیگر به ایران مسترد نشد. شاه اسماعیل راهی گرجستان نیز شد و این سرزمین آریایی‌نژاد را نیز به ایران متصل کرد. در سال ۹۲۹ ق گرجستان بار دیگر بخشی از خاک ایران شد. وی تمامی حکومتهای ملوک‌الطوایفی را دوباره متحد کرد و متجاوزان را بر سر جای خود نشاند و ایرانی متحد، یکپارچه، قدرتمند در تاریخ بجای گذاشت.
شاه اسماعیل با رسمی‌ کردن مذهب شیعه و با زنده کردن هویت ایرانی، مرزهای ایران را به حدود مرزهای ساسانیان رسانید و در واقع ایران را به عنوان یک واحد سیاسی مستقل پس از اسلام پس از حدود ۸۰۰ سال، تأسیس و تثبیت کرد. از وی اشعاری به ترکی، آذربایجانی، فارسی با تخلص «ختایی» بجای مانده‌ است.

تبار شاه اسماعیل اول:
تبار اسماعیل به شیخ صفی‌الدین اردبیلی میرسد و فرزند شیخ حیدر است و مادرش مارتا؛ دختر سلطان اوزون حسن آق قویونلو، و کوراکاترینا؛ شاهزاده ی یونانی ترابوزان، بود، کوراکاترینا به این شرط با اوزون حسن ازدواج کرد که دین خودش را نگاه دارد، هر چند متمایل به اسلام بود، ولی تا آخر عمر از آزادی دینی برخوردار باشد.
📌
اسماعیل در آن عالم کودکیش، شاه ولایت دلهای قزلباشان تاتار آناتولی بود، خلیفه‌هایش از او یک خدای مطاع ساخته بودند و وی را همچون بت میپرستیدند، حقیقت آن بود که اسماعیل جای بت قبیله‌ای این تاتارهای بیابانگرد را گرفته بود و به تمام معنی خدا شده بود، قزلباشانی که از آناتولی بطور مخفیانه برای زیارت مرشدشان وارد ایران میشدند، نذر و نیازهایشان را به او نثار میکردند، سر بر قدمش میساییدند، در پیشگاهش سجده میکردند و از او برکت میگرفتند، اسماعیل کم‌ سن و سال نیز در اثر این رفتار مریدانش باورش شده بود که یک ذات قدسی و آسمانی و خداگونه و مافوق بشری است، او تحت تأثیر سخنان مادرش و تحت تلقین شبانه روزی خلیفه‌های تاتارش باور کرده بود که پدر و جدش ذاتهای مقدسی بوده‌اند که به دست دشمنان سنی‌ مذهبشان که تقدس آنها را باور نمیکرده و دین و ایمانی نداشته‌اند، به قتل رسیده‌اند، داستان ستمهایی که بدست حکومتگران سنی بر خانواده‌‌اش رفته بود را مادرش؛ مارتا، شبها با آب و تاب برایش تعریف میکرد، اکنون در لاهیجان داستان کربلا و مظلومیت امامان شیعه و ستمگریهای سنیها را خلیفه‌هایش برایش تعریف میکردند و او آنها را با داستان قتل پدر و جدش مقایسه میکرد، تا یک خط طویل تاریخی را در ذهن کودکانه ی خویش مجسم کند که عموم سنیها در آن در برابر شخصیتهای برجسته‌ای چون امام علی و امام حسین و شیخ جنید و شیخ حیدر قرار میگرفتند و با آنها در جنگ بودند، بدین ترتیب از سنی در ذهن او یک موجود خطرناک و ضد بشر تصویر میشد.
شنیدن مکرر چنین داستانها و تلقینهایی از اسماعیل یک موجود دارای جنون مذهبی و پرخاشگر و حیات‌ستیز ساخته بود، او در کودکیش در منزل کارکیا چشم دید هیچ موجود زنده‌ای نداشت و چنانکه ستایشگرانش درباره ی علاقه ی او به کشتار و نابودسازی موجودات زنده نوشته‌اند، در خانه ی کارکیا «همه وقت شاه اسماعیل تیر و کمان بدست میگردید و از مرغ و غاز و اردک خانگی به تیر میزد». او در همان دوران کودکیش میل شدیدی به خونریزی داشت و قزلباشان این میل را در او تقویت میکردند و کین شدید به سنیها را در او به بدترین وجهی پرورش میدادند، هر گاه یک قزلباش در برابر او مینشست، به یاد شیخ حیدر به گریه می‌افتاد و قربان صدقه ی اسماعیل میرفت و به سنیهایی که پدرش و جدش را کشته بودند، لعنت و نفرین میفرستاد و آرزو میکرد که خدا به آنها فرصت بدهد تا انتقام خون ایشان را از سنیها بگیرند، این رفتار همواره احساس اسماعیل را برای انتقامجویی تحریک میکرد و حس درندگی را در او برمی‌انگیخت، داستانهایی که شبها مادرش برایش بازمیگفت و تلقینهای ضد سنی کرد.
📌
انتقام از شروانشاه:
در میان جنگهای رقیبان قدرت بایندری سران قزلباش در لاهیجان دست به کار تهیه ی مقدمات حرکتشان شدند، ابراهیم؛ برادر بزرگتر اسماعیل، در این زمان بطور اسرارآمیزی سر به نیست کرده شد و هیچگاه معلوم نشد که بر سر او چه آمد، قزلباشها به بهانه ی زیارت مرقد شیخ صفی، مارتا و اسماعیل را با کسب اجازه از کارکیا به اردبیل بردند(شهریورماه ۸۷۸ خ). اسماعیل در این هنگام به سن دوازده‌ سالگی رسیده بود و پنج سال از اقامتش در لاهیجان میگذشت، هدف قزلباشان از طرح مسئله ی زیارت بقعه ی اردبیل؛ خروج از حیطه ی سلطه ی کارکیا بود، آنها مارتا را به اردبیل فرستادند تا در زاویه ی شیخ صفی معتکف گردد و خود با اسماعیل به ناحیه ی خلخال رفتند و نزدیک به سه ماه در روستاهای قزلباش به آناتولی فرستادند، گروههای قزلباش از آناتولی به طرق گوناگون به آذربایجان وارد میشدند و به اردوی اسماعیل میپیوستند، پس از سه ماه که حدود دو هزار قزلباش در پیرامون اسماعیل گرد آمدند، اسماعیل را چند تن از خلیفه‌هایش به بهانه ی زیارت مرقد نیایش به اردبیل بردند، او و خلیفه‌هایش چند روز در اردبیل ماندند، ولی حاکم اردبیل به آنها اخطار کرد که شهر را ترک کنند، قزلباشان به بهانه ی صید ماهی و فروش آن مشغول شدند، در میان قبایل تاتار بیابانهای آناتولی «آوازه درافتاد که شیخ اوغلی شاه اسماعیل عزم خروج و جهانگیری دارد، چهار هزار تن از مریدان سلسله ی صفویه از حدود شام و دیار بکر و سیواس به عسکر نصرت مماس پیوستند». در بهار سال ۸۷۹؛ قزلباشان از راه موغان عازم قره‌باغ شدند و سرانجام در کنار دریاچه ی گوگچه؛ واقع در شمال نخجوانان، رحل اقامت افکندند، در این ناحیه شمار قزلباشان تاتار که عموماً از آناتولی وارد شده بودند، به هزاران تن بالغ شد و نیروی مهمی تشکیل دادند، اینها برای گذران معیشتشان روستاهای نواحی ایروان و نخجوان و هزار چشمه را مورد تعدی قرار داده، دست به چپاول و غارت گشودند.
اردوی قزلباش در تابستان سال ۸۷۹؛ وارد منطقه ی ارزنجان شد که نزدیکترین نقطه‌ی ایران به خاک آناتولی بود، در ارزنجان باز هم گروه‌های تاتار به این اردو پیوستند و شمارشان به هفت هزار تن رسید، از وقتیکه اسماعیل را از لاهیجان خارج ساختند، تا وقتیکه در ارزنجان اردو زدند، خلیفه‌های اسماعیل پیوسته در آناتولی فعالانه مشغول جذب تاتارها بودند و تاتارها به امید اینکه به زودی حرکت جهادی تاراجگرانه ی بزرگی در پیش خواهد بود و غنایم بسیاری نصیبشان خواهد شد، به اردوی اسماعیل میپیوستند.
قزلباشان اردوی هفت هزار نفری شاه اسماعیل عموماً افراد ۹ قبیله ی تاتار آناتولی بودند که تا پیش از آن در بیرون از مرزهای سنتی ایران زیسته بودند.
📌
کودکی و نوجوانی شاه اسماعیل:
اسماعیل؛ فرزند حیدر، در سال ۸۶۶ خ در اردبیل به دنیا آمد، مادرش؛ مارتا؛ دختر اوزون حسن و کاترینای ترابزونی، بود، مادر بزرگش؛ کاترینا، با این شرط با اوزون حسن ازدواج کرده بود که دین خودش را نگاه دارد و تا آخر عمرش از آزادی کامل دینی برخوردار باشد، او وقتی به عنوان همسر اوزون حسن وارد شهر آمُد شد، یک کشیش و چند موعظه‌گر و ندیم و چاکر و کُلفت مسیحی را همراه آورد، او در شهر آمُد یک کلیسا بنا کرد تا روزهای یکشنبه در آن نماز بگزارد و به موعظه ی کشیش گوش فرا دهد.
پس از آنکه اوزون حسن بر بخش اعظم ایران دست یافته، شاه ایران شد و تبریز را پایتخت قرار داد، کاترینا در تبریز برای خودش کلیسای باشکوهی ساخت و کشیشان و مبلغان مسیحی را به تبریز برد، کاترینا زنی متعصب و زیرک بود، او وقتی پسری به دنیا آورد، یک اسم با مسمی برایش برگزید و او را مقصود نامید، او امیدوار بود که این پسر روزی پادشاه ایران شود، او روزهای یکشنبه که به کلیسا میرفت و دخترش؛ مارتا، را نیز با خودش میبرد، تا او را با تعالیم دین آبایی‌اش آشنا سازد.
مارتا؛ مادر اسماعیل، کودک بود که عثمانیهای کشور پدر بزرگ مادریش (ترابزون) را تصرف کردند و خانواده ی مادریش را قتل عام نمودند، پس از چند سال برادران پدریش؛ خلیل و یعقوب، برادر پدر و مادریش، مقصود را خفه کرده، از بین بردند، سپس سلطان یعقوب؛ شوهرش، حیدر را به قتل رساند و سرش را جلوی سگان تبریز افکند و او و فرزندانش را به شیراز تبعید کرد، بعد از آن نیز پسر بزرگش؛ علی، به هنگام فرار از برایر، مأموران رستم بیک بایندری کشته شد و او با دو فرزند دیگرش متواری شدند و در لاهیجان پنهان گشتند، طبیعی بود که این رخداد‌های تلخ بر این زن اثر بگذارد و روحیه‌ای کینه‌جو و انتقام‌طلب نسبت به همه ی کسانیکه با خاندانش این چنین دشمنی ورزیده بودند را در او پرورش دهد، هر دو دولت عثمانی و ایران؛ دشمنان آشتی‌ناپذیر خانواده ی او بشمار میرفتند و همه ی قزلباشان تاتار که مریدان شوهرش بودند، دوستان طبیعی او و خاندانش محسوب میشدند، او با چنین روحیه‌ای اسماعیل را در دامنش پرورد.
اسماعیل هفت‌ساله را هفت تن تاتار از سران و فرماندهان برجسته ی قزلباش که خلیفه‌های شیخ حیدر بودند، به لاهیجان بردند و در منزل کارکیا میرزا علی مخفی کردند، کارکیا از بقایای حاکمان شیعه ی زیدی‌ مذهب طبرستان بود که خاندانش از دیرباز در لاهیجان قدرت را در دست داشتند، میرزا علی کارکیا، اسماعیل را از آن نظر در خانه ی خویش پنهان کرد که نواده ی شیخ صفی الدین و شیخ زاهد بود و مأموران رستم بیک بایندر در تعقیبش بودند، او خودش نیز از رستم بیک دل خوشی نداشت، علاوه بر آن او شیعه بود.
📌
نبرد غجدوان:
نبرد غجدوان در ۳ آذر ۸۹۱ (۳ رمضان ۹۱۸ قمری) میان سپاه قزلباش ایران به فرماندهی نجم ثانی به همراه بابر گورکانی با ازبکها به فرماندهی عبیداللّه خان در غجدوان در منطقه ی فرارود (ماوراءالنهر) رخ داد. در پی این جنگ ایرانیان شکست سختی خوردند و نجم ثانی و دیگر سرداران کشته شدند. این شکست فاجعه ی بسیار بزرگی برای ایران بود؛ چرا که پس از آن ازبکها پیوسته به خراسان یورش میبردند. همچنین سلطه‌ی تیموریان در فرارود به کلی پایان یافت و بابر نیز در پی این جنگ برای همیشه از فرارود دست کشید و توجه خود را به هندوستان معطوف کرد.

وقوع جنگ:
شاه اسماعیل یکم صفوی در اواخر سال ۸۹۰، نجم ثانی را به فرماندهی سپاه برای کمک به بابر برگزید و سرداران نامداری مانند زین العابدین صفوی، پیری بیگ قاجار، بادنجان سلطان روملو را همراه او کرد. در اواخر اسفند ۸۹۰ نجم ثانی از قم بسوی خراسان رهسپار شد.
در مهر ۸۹۱؛ نجم ثانی و بابر در ناحیه ی بند آهنین به هم رسیدند. پس از آن سپاهیان ایران شهر قرشی را تصرف کردند و همه ی ۱۵ هزار تن مردم آنجا را کشتند و به دستور نجم ثانی از خون سادات نیز نگذشتند. پس از آن سپاهیان قزلباش به همراه بابر بسوی بخارا رهسپار شدند. ازبکان به قلعه ی غجدوان پناه بردند. بابر و برخی از سرداران که با وضع آنجا آشنا بودند، از نجم ثانی خواستند که از محاصره ی آنجا دست بکشند و بازگردند، ولی نجم بر جنگ تأکید داشت. به دلیل غرور و رفتار ناپسند نجم ثانی؛ برخی از سرداران سپاه از وی رو برتافتند و به خراسان بازگشتند و در سپاه ایران اختلاف بروز کرد.
📌
سالشمار وقایع امپراتوری شاه اسماعیل یکم:
۱۵۰۱: بنیانگزاری دودمان صفوی بوسیله ی شاه اسماعیل یکم
۱۵۰۲ تا ۱۵۲۴: شاه اسماعیل یکم مذهب شیعه را به عنوان مذهب رسمی ایران اعلام مینماید.
۱۵۰۷: اشغال هرمز: قوای پرتغالی به فرمانروایی آلفونسو دالبوکرک جزیره ی هرمز را اشغال میکنند.
۱۵۰۸: تصرف عراق و آرامگاههای مقدس شیعه و نابودی کامل آق‌قویونلوها توسط لشکر صفوی
۱۵۰۸: افزایش قدرت پرتغالیها در منطقه با اشغال و سنگربندی نوار ساحلی خلیج فارس
۱۵۱۰: پیروزی شاه اسماعیل یکم بر شیبک خان ازبک و باز پس‌ گیری خراسان از ازبکها
۱۵۱۲: شکست صفویان از ازبکها در جنگ گوجدوان نزدیک بخارا
۱۵۱۴: پیروزی قوای عثمانی بر ارتش صفوی در نبرد چالدران
۱۵۱۴ تا ۱۵۲۰: تحریم اقتصادی دولت عثمانی علیه ایران
۱۵۱۵: بازگشت قوای پرتغالی به جزیره ی هرمز و اشغال کامل آن
۱۵۲۱: اعزام نماینده ی سیاسی از سوی شاه اسماعیل یکم به واسیلی سوم؛ تزار روسیه
۱۵۲۲: صفویه شهر قندهار را از دست داده و گورکانیان آنرا ضمیمه ی خاک خود میکنند.
۱۵۲۴: مرگ شاه اسماعیل یکم و جانشینی پسرش؛ شاه تهماسب یکم

بازدید اسکندر مقدونی از مقبره ی کوروش بزرگ

✍ هنگامیکه اسکندر به مقبره ی کوروش رسید، بر روی مقبره، مجموعه‌ای از اشیای گرانبها؛ از جمله جواهر، لباس، سایر گنجینه‌ها قرار داشت. افزون بر این؛ کتیبه‌ای با این مضمون روی آرامگاه به چشم میخورد:
«ای آدمیان، من کوروش؛ پسر کمبوجیه، هستم. کسیکه امپراتوری پارس را بنا نهاد و بر آسیا حکومت کرد. بر یادمان من رشک مبرید.»
پس از آن اسکندر دریافت که غارتگران تقریبا همه چیز را از آنجا ربوده‌اند. تنها تخت و تابوت باقی مانده بود. سارقان حتی درپوش تابوت را برداشته، جسد را بر زمین افکنده و آسیبی جدی به تابوت وارد کرده بودند. اسکندر از این هتک حرمت به مقبره ی کوروش بزرگ، آزرده شد و دستور به مرمت آن داد. او فرمان داد که نمونه‌های دقیق از اشیاییکه پیشتر در مقبره بودند را ساخته و در جای خود قرار داده شوند. همچنین دستور ترمیم تابوت را صادر کرد، تا بقایای جسد کوروش مجددا در آن نهاده شوند، احتمالا برای جلوگیری از غارتهای بعدی؛ اسکندر دستور مهر و موم کردن مقبره را صادر کرد. او به سربازانش فرمان داد که ورودی باریک را با سنگ و لایه‌ای از گچ پر کنند. سپس؛ مهر سلطنتی خود را بر آن زد.

فروغ السلطنه آذرخشی

این زن یکی از تأثیرگذارترین زنان ایران است.
فروغ السلطنه ی آذرخشی در سال ۱۲۹۶ نخستین مدرسه ی دخترانه ی شهر مشهد را در خانه‌اش به راه انداخت. در آن زمان عده‌ای درس خواندن دختران را حرام میدانستند و میخواستند مدرسه را آتش بزنند. مبارزه ی او با مخالفان تحصیل بانوان ۵ سال طول کشید. او و چند زن همراهش مسلحانه شب و روز از آن مدرسه پاسداری کردند و نگذاشتند کسی مدرسه را نابود یا تعطیل کند.

داستانِ ضرب‌المثل‌ «آش شله قلمکار»

هر کاریکه بدون نظم و ترتیب انجام شود و آغاز و پایان آن معلوم نباشد، تشبیه میشود به: آش شله قلمکار.
این مثل؛ نشان از هرج و مرج و ریخت و پاش آن کار دارد.

داستان:
این مثل داستانی دارد؛ گویند که ناصرالدینشاه قاجار، نذر داشت که سالی یک روز آن هم در فصل بهار به شهرستانک یا سرخه حصار (از نواحی خوش آب و هوای اطراف تهران) برود، در این روز خاص، به دستور او؛ دوازده‌ دیگ آش بار میگذاشتند.
مواد این آش؛ شامل چهارده رأس گوسفند و مقدار زیادی حبوبات،سبزیها، ادویه‌های مختلف بود. هنگام پختن این آش؛ نزدیکان شاه به اتفاق اهل خانواده ی خود، تلاش بسیاری میکردند که در تهیه ی مقدمات این آش نذری از دیگران جلو بزنند و نهایت خدمت و ارادت خود را به این وسیله به شاه نشان دهند.
مخارج و تدارکات تهیه ی آش و ریخت و پاشهای مالی و جشن و سرور پخت این آش معروف بوده است. اما مراسم پختن این آش، آنقدر شلوغ و بی‌نظم بوده که بعدها برای بی‌نظمی و شلختگی؛ ضرب‌المثل شده است.