کتاب: عشق و خون
به قلم کاراگاه پلیس جنایی؛ منوچهر قربانی
" بند کفش، اهواز، قتل (۱۳۴۷)"
قسمت اول:
۱۰ مرداد سال ۱۳۴۷، ساعت ۹ بامداد مشغول کار در دفتر کارآگاهی بودم، استوار بابکان از مخابرات پلیس فارس تلفنی گفت:«تیمسار سرلشکر پهلوان؛ فرمانده کل پلیس فارس، با تلفن F.X از رامسر هستند، صحبت کنید».
تلفن FX را برداشتم و عرض کردم:
_قربان امر بفرمایید.
_من برای شرکت در سمینار فرماندهان و امرا به رامسر آمدهام، مطبوعات ایران سازمان ما را زیر سؤال بردهاند و غیر مستقیم نوشتهاند که پلیس کشور ما بیعرضه است. قربانی جان تو بیعرضهای؟
_خیر قربان.
سپس گفت:«در اهواز ۲۰ روز پیش پسربچه ۱۲ سالهای را کشته در خرابهای انداختهاند، کارآگاهان خوزستان بسیج شده و نتوانستهاند قاتل را پیدا کنند، کارآگاههای اعزامی از تهران هم ردی پیدا نکردهاند، پدر بچه بر پیگیری اصرار دارد، به دربار شکایت کرده و مطبوعات با سر و صدا قضیه را بازتاب داده و سازمان ما را به نحوی مسخره کردهاند. تیمسار علوی مقدم؛ فرمانده کل ما، خیلی ناراحت است. من پز تو را جلوی تمام امرا دادم، گفتم تیمسار، من یک افسر اعجوبه دارم که این قتل را کشف میکند، اجازه بفرمایید او را از فارس به خوزستان اعزام کنم. این است که خواستم فوری با هواپیما به آبادان بروی؛ چون که فرودگاه اهواز در دست تعمیر است.
در فرودگاه آبادان رانندۀ پلیس منتظرت است. از آبادان به اهواز، به دفتر فرمانده پلیس خوزستان؛ تیمسار پوریوسف، دستورات اکید داده شده که تو اختیار تام داری و نیرو برای کشف و هر چیزی را كه لازم داشتی در اختیارت قرار بدهند. به رئیس کارگزینی خودمان گفتم ابلاغ مأموریت برایت صادر کنند و رئیس امور مالی بلیط رفت و برگشت هواپیما تهیه کند و پول کافی در اختیارت بگذارند. به اهواز که رسیدی فوری به کارشناسی برو و قتل را کشف و قاتل را دستگیر کن و نتیجه را به من گزارش بده. قربانی نکند ما را جلوی این همه تیمسار که در رامسر حضور دارند سنگ روی یخ کنی، به تو اطمینان کردم. البته بدان که یک نشان لیاقت پیش من خواهی داشت.»
من به عرضش رساندم:«تیمسار، مطمئن مطمئن باشید، ضمناً نشان چیه؟! برای من در زندگیام فقط سلامتی حضرت عالی مهم است. چیز دیگری به جز سلامتی تیمسار برایم اهمیتی ندارد.»
تشکر کرد F.X قطع شد. ۲۰ دقیقه بعد رئیس کارگزینی برگ مأموریت و ۴۰ دقیقه بعد رئیس امور مالی مبلغ ۲۰ هزار تومان با بلیط رفت و برگشت به آبادان که برگشت آن تاریخ نداشت به دستم داد.
دهم مرداد ۱۳۴۷ از فرودگاه شیراز به آبادان پرواز کردم. در فرودگاه آبادان گروهبان یکم محسنی با یک دستگاه شورلت نو پلیس آبادان با پلاک شخصی در انتظارم بود. تیمسار فرماندهی کل دستور داده بودند که این راننده با خودرو تا پایان مأموریت در اختیارم باشد. به اهواز حرکت کردیم، در اهواز ابتدا به دفتر تیمسار پوریوسف مراجعه کرده، سپس به اتفاق فرمانده کارآگاهی خوزستان؛ سرهنگ داوود صارمی، به دیدار بازپرسی شعبه اول دادسرای اهواز؛ آقای کارگر، که پرونده قتل بچه را پیگیری میکرد، شتافتیم. من از این بازپرس خواستم که با من به محل جنایت (محلی که جسد پسربچه کشف شده و ایشان در محل حاضر شده و دستور انتقال جسد را به پزشک قانونی صادر کردهاند.) بیاید. در معیت سرهنگ صارمی و آقای کارگر با شورلت پلیس آبادان به حصیر آباد رفتیم.
محل کشف جسد زمینی بود که از سه طرف محصور بود. در این محل هنوز ساختمانی احداث نشده بود و جسد را داخل گونی کرده بودند. نیمه دوم تیر ماه، هوای گرم و شرجی اهواز، باعث شده بود که جسد متلاشی شود؛ طوری که بوی مشمئزکننده آن، همسایگان را آزار میداده و به تصور اینکه در این زمین گربه یا سگ سَقّط شده و بوی لاشه مردار آن است، به اداره بهداشت اطلاع میدهند و اداره بهداشت به قصد گندزدایی و انتقال لاشه به حصیر آباد عزیمت کرده و بعد از گندزدایی متوجه میشوند که گونی سربسته محتوی جسد پسربچهای ۱۰ تا ۱۲ ساله است. به بازپرسی خبر میدهند و آقای کارگر آنجا را بازدید و دستور انتقال جسد پسربچه را به پزشک قانونی صادر میکنند.
قاتل با نقشه دقیق هیچگونه اثری از خود بجا نگذاشته بود تا کارآگاهان اهواز و تهران بتوانند او را شناسایی کنند. من پس از حضور در محل کشف جسد، آنجا را خوب بررسی کردم، ولی سرنخی پیدا نکردم. با دو نفر همراه خود سوار بر شورلت به طرف دادگستری حرکت کردیم. داخل خودرو سؤال کردم:
_آقای بازپرس، گونیایی که جسد پسر داخلش بود، کجاست؟
_گونی را به دست استوار عربپور؛ مسئول گنجینه آگاهی، دادم.
به راننده دستور دادم که من و سرهنگ صارمی را جلوی کارآگاهی پیاده کند و آقای بازپرس را به دادگستری برده و بازگردد.
در دفتر کارآگاهی، استوار عربپور را خواستم و دستور دادم گونیایی را که جسد داخلش بود بیاورد. او رفت و از داخل گنجینه آگاهی گونی را آورد. سپس از او سؤال کردم:
_عربپور، خودت در محل کشف جسد پسربچه ۱۲ ساله حضور داشتی؟
_بله قربان!
_سر گونی را با چه بسته بودند؟
_با یک بند باریک.
_بند باریک حالا کجاست؟
_انداختم داخل همین گونی.
بعد از گذشت ۲۲ روز از زمان کشف جسد، گونی هنوز بو میداد. برای برطرف شدن بو، ابتدا مقداری مایع مگسکش که آنجا بود به گونی پاشیدم، سپس گونی را وارونه کردم. بند باریک روی زمین افتاد، برداشتم و بررسی کردم، خیلی هیجانزده شدم.«خدایا شکرت! خدایا چقدر خوبی! هیچوقت نگذاشتی من در زندگیام خجالت زده بشوم! ممنونم خدای خوبم».
من سرنخ قتل را به دست آورده و خیلی خیلی خوشحال بودم. از عربپور پلاستیک خواستم و بند باریک را در داخلش گذاشتم. به تلفنچی کارآگاهی دستور دادم که آقای کارگر؛ بازپرس شعبه اول، را برایم بگیرد.
_آقای کارگر سلام!
_سلام، خبری شده؟
_اگر بگویم من ۴۸ ساعت نشده قاتل را دستبند زده به حضورت میفرستم؛ به من چه میدهی؟
_واقعاً؟
_بله واقعاً.
_تا عمر دارم ارادت و دوستی تقدیمت میکنم.
_پس ۴۸ ساعت دیگر منتظر باشید.
گوشی را گذاشتم آقای سرهنگ صارمی؛ فرمانده کارآگاهی، تعجب کرده بود که چطور با این اطمینان جلوی او به بازپرس میگویم ۴۸ ساعت دیگر قاتل را دستبندزده تحویل میدهم.
آری، او حق داشت؛ چون او سرهنگ بود و من سروان. او در دانشکده افسری فقط دوره تخصصی دیده بود، اما من همه دورههای پلیس کارآگاهی و ارتشی و تحصیلات عالی در دانشکده حقوق را دیده بودم و از این جهت ما با هم خیلی فرق داشتیم.
از سرهنگ صارمی خواستم باهم به اتفاق استوار عربپور که او را کارآگاه لایقی میدانستم به دیدن پدر و مادر پسربچه به محله زیتون کارمندی ویلاهای مهندسان عالی رتبه شرکت نفت برویم. مادر پسربچه، رئیس یکی از دبیرستانهای دخترانه اهواز و پدر او مهندس عالیرتبه شرکت نفت بود. در سر راه به محسنی گفتم:«جلوی یک گل فروشی پارک کند.» وضع مالیام خوب بود، ۲۰ هزار تومان پول در اختیار داشتم. دسته گلی زیبا تهیه کردم و روی کارتی که به دسته گل چسبانده بود، نوشتم:«خانواده محترم مسعود، ما را در غم خود شریک بدانید. تقدیم از کارآگاه قربانی؛ پلیس فارس».
سرهنگ صارمی گفت:«ما قدیمیها چه چیزهایی از شما افسران جوان یاد میگیریم.»
در خانه والدین مسعود از ما پذیرایی گرمی شد. سرهنگ صارمی نمیدانست که من در اینجا چه چیزی میخواهم کشف کنم. من از مهندس با حضور همسرش سؤال کردم:
_مسعود شما چه ارتباطی با فوتبال داشته؟
او به محض شنیدن این سؤال از جایش بلند شد، وارد اتاقی شد و چند تا آلبوم ورزشی آورد و به دستم داد و گفت:
_محمود پسر بزرگم یکی از فوتبالیستهای معروف خوزستان است. او هم در درس و هم در فوتبال، در هر دو جوان موفقیست. حالا هم رفته کلاس انجمن ایران و امریکا، او سال چهارم نظریست. من به این مهندس گفتم:
_اجازه میدهید که عربپور و محسنی به انجمن رفته و محمود را بیاورند؟ با او کار دارم.
مهندس تلفنی با انجمن تماس گرفت و اجازه گرفت که محمود به خانه بیاید. ۲۵ دقیقه بعد، محمود به همراه عربپور و محسنی به ویلایشان آمد. جلوی او بلند شده، او را بوسیدم و به او تسلیت گفتم. سپس از وی پرسیدم:
_بعد از ظهری که مسعود گم شد، شما کجا بودید؟
_شرکت نفت مسجد سلیمان، مسابقات چهار جانبه ترتیب داده بود، از تیم تاج اهواز که قهرمان خوزستان شده بود در این تور دعوت کرده بود و مدیر باشگاه تاج از سرمربی تیم ما خواهش کرده بود که مرا به عنوان هافبک کمکی به مسجد سلیمان ببرند. او هم به من دستور داد با ساک ورزشی به باشگاه تاج رفته و در اختیار آن باشگاه باشم. من با تیم تاج به مسجد سلیمان رفتم، داداشم مسعود ساک ورزشی خودش را برداشته و برای تمرین به استادیوم رفته و دیگر برنگشته، من و برادرم عضو باشگاه فرهنگی ورزشی کلوپ شنای اهوازیم. من در رده بزرگسالان و برادرم در رده نونهالان.
من تشکر کردم و به این خانواده گفتم:«نگران نباشید، سازمان پلیس را در غم بزرگتان شریک بدانید. مطمئن باشید که من قاتل پسر شما را ظرف دو روز، فقط دو روز دستگیر و به دست عدالت خواهم داد.» آنها گفتند:«خیلیها آمدند و قول دادند، ولی کاری نکردند.» من گفتم:«دیگر این بار مو لای درزش نمیرود. من سرنخ قتل را پیدا کردهام، فقط ۴۸ ساعت انتظار بکشید، من ظرف این مدت قاتل را به شما معرفی میکنم.» خداحافظی کردیم و از ویلایشان خارج شدیم.
قسمت دوم_پایانی:
من از آقای سرهنگ صارمی و عربپور خواهش کردم با هم به اداره کل تربیت بدنی رفته و با مدیرکل دیدار کنیم. در دفتر با مدیرکل؛ آقای هوشنگ کنجی، ملاقات کردیم و از ایشان خواستم رئیس هیأت فوتبال اهواز را به دفترشان احضار کند. ۲۰ دقیقه بعد مسئول هیأت فوتبال در دفتر مدیرکل حضور پیدا کرد. من از وی درخواست کردم آرشیو هیأت فوتبال اهواز، پرونده کامل باشگاه فرهنگی ورزشی کلوپ شنای اهواز را که باشگاه بسیار مهمیست و توسط شرکت نفت اهواز حمایت مالی میشود در اختیارم قرار دهد، اما تأکید کردم که از این مسئله کسی اطلاع پیدا نکند و موضوع محرمانه باقی بماند؛ چون به قتل ربط پیدا میکند و بالاخره پروندۀ باشگاه کلوپ شنا در اختیارم قرار گرفت.
این باشگاه ۳۶۲ نفر عضو داشت که متشکل بود از مدیرعامل، مدیرفنی، سرپرست، سرمربی، تدارکات، برای هر تیم از رده مدرسه فوتبال، نونهالان، نوجوانان، جوانان، امید، بزرگسالان، کادر فنی جداگانه ثبت شده که در مجموع ۳۶۲ نفر بودند. از مدیرکل درخواست کردم که خانم منشی وی لیست ۳۶۲ نفر را یک جا ماشین نویسی و ثبت کند، سپس در ۳۶۲ برگ جداگانه اسامی هر کدام را با ذکر مشخصات کامل و آدرس دقیق آنها ماشین کرده، زیر هر کدام از این اسامی، برای درج و ثبت کروکی خانههای اعضای باشگاه جای سفید بگذارد.
لیستها در مدت ۳ ساعت آماده و در اختیارم قرار داده شدند. از آنها تشکر کردم و خواستم که این قضیه مهم جایی درز پیدا نکند و محرمانه باقی بماند. لیست کلی و ۳۶۲ برگ مشخصات کامل اعضای باشگاه را برداشتم و از محسنی خواستم که مرا به دفتر بازپرسی شعبه اول اهواز به آقای کارگر برساند. در بازرسی، لیست کلی را تقدیم آقای کارگر کرده و درخواست کردم نمایندگی ورود به ۳۶۲ خانه را در اهواز در یک زمان صادر کند. به مدت ۲ ساعت ۳۶۲ نمایندگی ورود به خانه اعضای باشگاه کلوپ شنا از سوی این بازپرس صادر و به دست من داده شد، سپاسگزاری کرده، بازپرسی را ترک کردم و به کارآگاهی اهواز برگشتم. از آقای سرهنگ صارمی خواستم ۱۲ مأمور زبده موتورسیکلت سوار را در اختیار استوار عربپور قرار دهد، با حضور استوار عربپور و ۱۲ نفر، نقشه اهواز را روی میز پهن کردم، نشانی ۳۶۲ خانه را روی نقشه جغرافیایی اهواز مشخص کردم. این ۱۲ نفر را به ۴ گروه ۳ نفری تقسیم کرده و نشانی خانهها را بین این ۴ گروه تقسیم کردم، هر ۹۰ نشانی به یک گروه داده شد. قرار شد گروهها، به سرعت و کاملاً بی سر و صدا و نامحسوس خانهها را شناسایی و کروکی هر خانه را در قسمت سفید برگ ماشین شده بکشند و در مراجعت به من ارائه دهند. لیست کلی را با خود به دفتر تیمسار پوریوسف برده و به ایشان ارائه دادم. آنگاه با درخواست کتبی از حضورش تقاضا کردم:
الف_تعداد ۳۶۲ دستگاه بیسیم برای مدت ۲ ساعت به من تحویل داده شود. در صورت موجود نبودن؛ از مرکز تقاضا کند که با هلیکوپتر ساعت ۱۰ صبح شارژ شده به من برسانند.
ب_از لشکر ۹۲ زرهی، سازمان اطلاعات و امنیت خوزستان، ناحیه ژاندارمری خوزستان، شهربانیهای تابع استان، با بیسیم محرمانه خواسته شود که به پرسنل سیویل (لباس شخصی) خود دستور دهند ساعت ۱۰ بامداد فردا در باشگاه پلیس در امانیه اهواز همه خود را به من معرفی کنند.
پ_آجودان تیمسار آمار لباس شخصیهای درخواستی را ثبت و دقت کند که برای بازرسی از ۳۶۲ خانه نیاز به ۱۰۵۰ نفر است، هر خانه ۳ نفر که ورود و صورتجلسه بازرسی قانونی انجام بگیرد، در صورت کسر مأمور؛ سرکلانتر اهواز کلیه نیروهای استراحتی کلانتریها را آماده باش داده و نیروها را به ۱۰۵۰ نفر برساند و دستور دهد همگی رأس ساعت ۱۰ بامداد در باشگاه پلیس امانیه باشند.
۱۲ مرداد ۱۳۴۷ تعداد ۱۰۵۰ نفر افسر و درجهدار با لباس سیویل (لباس شخصی) ساعت ۱۰ صبح در باشگاه منتظرم بودند. وارد شدم، پیش از ورود یک دستمال پارچه(مشمای) سفید از مغازهای خریدم و وارد باشگاه شدم. دستمال را روی میز در سالن پهن کردم. از داخل نایلون، بند کفش را درآورده و به تمام این ۱۰۵۰ نفر گفتم.«ما امروز با هم یک کار بزرگ انجام خواهیم داد. یک فرد جانی، پسربچه ۱۲ ساله بی گناهی را کشته و بعد از کشتن به او تجاوز کرده، سپس جسدش را داخل گونی کرده، به حصیر آباد برده و در خرابهای که هنوز خانه نشده انداخته و سر گونی را با این بند که روی میز گذاشتهام بسته است.
شما ۱۰۵۰ نفر تک به تک به میز نزدیک شده و بند را به دقت نگاه کنید، خواهید دید این بند رنگ و رو رفته، بند کفش فوتبال است، وقتی به دقت بند را ملاحظه کردید، همه روی صندلیها بنشینید تا من مطمئن بشوم که همگی شما بند را شناسایی کردهاید.»
نیم ساعت طول کشید و همه بعد از دیدن لنگه بند کفش روی صندلیها نشستند و آجودان تیمسار اسامی ۱۰۵۰ نفر حاضر را به من ارائه داد. در همان سالن به کمک سرهنگ صارمی و عربپور و آجودان تیمسار، ۱۰۵۰ نفر را به گروههای ۳ نفری و مجموعاً ۳۶۲ گروه تقسیم کرده و به هر کدام از آنها نمایندگی دادستانی به همراه نشانی و کروکی دقیق خانه را دادم.
گفتم:«ناهار را در همینجا صرف کنید، سپس رأس ساعت ۲ که هوا گرم و کولرها کار میکنند و همه در خانههایشان هستند، به نشانیای که در دست دارید مراجعه کنید و با احترام و رعایت موازین قانونی و با صبر و حوصله وارد خانه مدنظر شده، دنبال کفش فوتبالی بگردید که یک لنگه بند دارد و یک لنگه ندارد یا کفش فوتبالی که کار کرده است، ولی بند نو دارد یا کفشی که اصلاً بند ندارد، دقت کنید کفشی که یک بند دارد و دیگری ندارد و آیا بند موجود در کفش خانه مظنون با این بند کفشی که روی میز دیدهاید شبیه است یا نه؟ غیر از این؛ کار دیگری انجام ندهید و توسط بیسیم با من در ارتباط بوده و منتظر دستورات من باشید و هر گروهی که در خانه چیزی به دست نیاورده صورتجلسه تنظیم کند که صاحبخانه امضاء بکند، ممنون.»
همه افراد حاضر بعد از صرف غذا در ۳۶۲ گروه هر کدام با بیسیم به داخل شهر اعزام شدند. ساعت ۲:۲۵ بعد از ظهر ۱۲ مرداد ۱۳۴۷ گروه شماره ۱۷ مأمور در حصیر آباد با بیسیم گزارش داد:«قربان! ما وارد خانهای شدیم با پلاک ۱+۱۲ که به سرمربی تیم بزرگسالان کلوپ شنا تعلق دارد، اسم او عبدبرش است. در ساک ورزشی او کفش فوتبالیست که یک لنگه آن بند دارد و لنگه دیگر ندارد. بند این لنگه دقیقاً با بند کفشی که روی میز گذاشتند مطابقت کامل دارد و یکیست، ضمناً داخل این ساک ورزشی دسته کلیدی دارای ۵ عدد کلید است که یکی از آنها مربوط به درب ورودی خانه عبدبرش است و ۴ کلید معلوم نیست مال کجاست!».
من با بیسیم دستور دادم:«به او دستبند بزنید و مراقبت کامل کنید تا خودم را برسانم.» سپس با بیسیم از ۳۶۱ گروه دیگر تشکر کردم و گفتم.«از همه شما ممنونم و همگی را به خدا میسپارم. لطف کنید تمام بیسیمها را در سازمان پلیس به آجودان تیمسار پوریوسف تحویل داده و رسید دریافت کنید.»
با محسنی و عربپور در حصیر آباد، خانه پلاک ۱+۱۲ به جمع گروه شماره ۱۷ که منتظر ما بودند پیوستیم.
متهم را به درخت بسته بودند، او را برداشتم به ورزشگاه ولیعهد که اکنون به تختی تغییر نام یافته شتافتیم. از نگهبانی ورزشگاه خواستیم تا رختکنهای باشگاه کلوپ شنا را به ما معرفی کند، نگهبانی سه رختکن اختصاصی تیمهای نونهالان، نوجوانان، بزرگسالان، کلوپ شنا را به ما معرفی کرد. کلیدهای پیدا شده در ساک قاتل مربوط به این سه رختکن بود.
رختکن نونهالان را بررسی کردم تاریک بود، دستور دادم نورافکن بیاورند که کارآگاهیِ اهواز از بازار، نورافکن قوی تهیه و به ورزشگاه انتقال داد. با نورافکن پرنور تمام زوایای رختکن را بررسی کردم. ساک ورزشی کوچک، لباس ورزشی، کفش ورزشی و... همه با اندازه کوچک در کف رختکن افتاده بودند، لکه خون و چند تار مو نیز پیدا کردیم که برای بهرهبرداری در آزمایشگاه جمع کردیم. از قاتل بازجویی را آغاز کردم و او صراحتاً به قتل اعتراف کرد.
پزشک قانونی اهواز در معاینه از جسد مسعود اظهار نظر کرد که یک بار تجاوز توأم با خونریزی انجام گرفته و علاوه بر آن سمت چپ صورت جسد به یک جای سفت و سخت برخورد کرده و خراشیدگی و خون مردگی در این قسمت فراوان است. از قاتل درباره خراشیدگی و آثار جراحات در صورت مسعود سؤال کردم و قاتل جواب داد:«او اجازه تجاوز نمیداد، من عصبانی شدم، اول او را خفه کردم، سپس با او عمل لواط را انجام دادم، بعد جسد را داخل گونی و در گونی را با بند کفش فوتبالم بستم و گونی محتوی جسد را نزدیک موتورسیکلت بردم و پشت ترکبند موتور قرار دادم و با کش و بند ترک موتور، گونی را بستم.
سر پل فلزی اهواز تند میرفتم و در اثر هیجان و دست پاچگی که گونی را درست نبسته بودم، گونی افتاد روی پل و چند متری روی کف آسفالت کشیده شد. بعد از اینکه نزدیک خانه یمان گونی را در خرابه رها کردم به انتظار نشستم تا اینکه همه اعضای تیم یکی یکی آمدند و خبر گم شدن مسعود را دادند. من به اتفاق آنها برای پیدا کردن مسعود همه جای اهواز را زیر پا گذاشتیم، وقتی هم که جنازه پیدا شد با بردن تاج گل، با سر دادن شیون و به سر و سینه زدن و ناسزا گفتن به قاتل، به خانوادهاش وانمود کردم که من خیلی در غم آنها شریکم».
پرونده این قاتل را تکمیل کرده و به آقای کارگر که دیگر اعتماد خاصی به من پیدا کرده بود تحویل دادم. دادستان شریف اهواز؛ آقای شهشهانی، از دادگاه جنایی استان درخواست رسیدگی فوری و تشکیل دادگاه ویژه برای این قاتل را داد. قاتلی که طی فقط یک ماه به پروندهاش رسیدگی و به دار آویخته شد. سپس از آقای دادستان و آقای بازپرس و فرمانده پلیس و رئیس کارآگاهی و خانواده مسعود همگی خداحافظی کردم و تلفنی مراتب دستگیری قاتل را به تیمسار فرمانده سرلشکر پهلوان گزارش دادم. این مرد شریف، یک قطعه نشان درجه یک لیاقت درخواست و به من اهدا کرد و در صبحگاه با حضور تمام افسران و پرسنل سازمان، نشان لیاقت را به سینه من چسباند. یادش به خیر.
این داستان واقعیست.
نگاشته شده توسط کاراگاه پلیس جنایی؛ منوچهر قربانی
به سال ۱۳۹۲_۱۳۹۱