زندگینامه شاه اسماعیل صفوی
اسماعیل؛ ملقب به ابوالمظفر بهادرخان حسینی و معروف به شاه اسماعیل یکم؛ مؤسس سلسله ی صفوی؛ به عنوان اولین سلسه ی تماماً ایرانی، حاکم بر سراسر ایران پس از اسلام است.
شاه اسماعیل اول؛ بنیانگذار سلسله ی قدرتمند، ایراندوست، شیعه ی صفوی است. شاه اسماعیل یک روز از زندگی را آرام ننشست و برای سربلندی ایران و باز پس گیری خاکهای اشغال شدهاش تا آخرین نفس نبرد کرد. نخست باکو را تصرف کرد. آنگاه در سال ۹۱۴ ق راهی عراق عجم شد که در دست اعراب اشغال شده بود و آنجا را مجدد به خاک ایران افزود. سپس ازبکهای متجاوز را شکست داد. آنگاه مرو و هرات و بلخ را که امروز در افغانستان و ترکمستان و ازبکستان واقع شده را جزئی از خاک ایران کرد. در سال ۹۲۰ ق پس از تجاوز سلطان سلیم به خاک ایران، راهی نبرد با امپراتوری متجاوز عثمانی(ترکیه ی کنونی) شد و حماسه ی دشت چالدران را آفرید. نبرد چالدران اهمیت فراوانی در تاریخ ایران دارد. از یک سو به دلیل آنکه شاه اسماعیل از تمام اقوام ایرانی گیلکی، کرد، لر، بختیاری، آذری، بلوچ، خوزی و . . . یاری خواست و ایرانی یکپارچه پس از حدود هزار سال پدید آورد و از سوی دیگر به دلیل آنکه در چالدران؛ ایرانیان هیچ اسیری ندادند و همگی تا آخرین نفس ایستادگی کردند و کشته دادند، حائز اهمیت است. ایرانیان در چالدران حماسهای از خود آفریدند که تا ایران باقیست حماسه ی چالدران نیز پابرجاست. علیرغم این تلاش؛ مهمترین بخشهای کردنشین ایران به اشغال ترکان عثمانی درآمد و هرگز دیگر به ایران مسترد نشد. شاه اسماعیل راهی گرجستان نیز شد و این سرزمین آریایینژاد را نیز به ایران متصل کرد. در سال ۹۲۹ ق گرجستان بار دیگر بخشی از خاک ایران شد. وی تمامی حکومتهای ملوکالطوایفی را دوباره متحد کرد و متجاوزان را بر سر جای خود نشاند و ایرانی متحد، یکپارچه، قدرتمند در تاریخ بجای گذاشت.
شاه اسماعیل با رسمی کردن مذهب شیعه و با زنده کردن هویت ایرانی، مرزهای ایران را به حدود مرزهای ساسانیان رسانید و در واقع ایران را به عنوان یک واحد سیاسی مستقل پس از اسلام پس از حدود ۸۰۰ سال، تأسیس و تثبیت کرد. از وی اشعاری به ترکی، آذربایجانی، فارسی با تخلص «ختایی» بجای مانده است.
تبار شاه اسماعیل اول:
تبار اسماعیل به شیخ صفیالدین اردبیلی میرسد و فرزند شیخ حیدر است و مادرش مارتا؛ دختر سلطان اوزون حسن آق قویونلو، و کوراکاترینا؛ شاهزاده ی یونانی ترابوزان، بود، کوراکاترینا به این شرط با اوزون حسن ازدواج کرد که دین خودش را نگاه دارد، هر چند متمایل به اسلام بود، ولی تا آخر عمر از آزادی دینی برخوردار باشد.
📌
اسماعیل در آن عالم کودکیش، شاه ولایت دلهای قزلباشان تاتار آناتولی بود، خلیفههایش از او یک خدای مطاع ساخته بودند و وی را همچون بت میپرستیدند، حقیقت آن بود که اسماعیل جای بت قبیلهای این تاتارهای بیابانگرد را گرفته بود و به تمام معنی خدا شده بود، قزلباشانی که از آناتولی بطور مخفیانه برای زیارت مرشدشان وارد ایران میشدند، نذر و نیازهایشان را به او نثار میکردند، سر بر قدمش میساییدند، در پیشگاهش سجده میکردند و از او برکت میگرفتند، اسماعیل کم سن و سال نیز در اثر این رفتار مریدانش باورش شده بود که یک ذات قدسی و آسمانی و خداگونه و مافوق بشری است، او تحت تأثیر سخنان مادرش و تحت تلقین شبانه روزی خلیفههای تاتارش باور کرده بود که پدر و جدش ذاتهای مقدسی بودهاند که به دست دشمنان سنی مذهبشان که تقدس آنها را باور نمیکرده و دین و ایمانی نداشتهاند، به قتل رسیدهاند، داستان ستمهایی که بدست حکومتگران سنی بر خانوادهاش رفته بود را مادرش؛ مارتا، شبها با آب و تاب برایش تعریف میکرد، اکنون در لاهیجان داستان کربلا و مظلومیت امامان شیعه و ستمگریهای سنیها را خلیفههایش برایش تعریف میکردند و او آنها را با داستان قتل پدر و جدش مقایسه میکرد، تا یک خط طویل تاریخی را در ذهن کودکانه ی خویش مجسم کند که عموم سنیها در آن در برابر شخصیتهای برجستهای چون امام علی و امام حسین و شیخ جنید و شیخ حیدر قرار میگرفتند و با آنها در جنگ بودند، بدین ترتیب از سنی در ذهن او یک موجود خطرناک و ضد بشر تصویر میشد.
شنیدن مکرر چنین داستانها و تلقینهایی از اسماعیل یک موجود دارای جنون مذهبی و پرخاشگر و حیاتستیز ساخته بود، او در کودکیش در منزل کارکیا چشم دید هیچ موجود زندهای نداشت و چنانکه ستایشگرانش درباره ی علاقه ی او به کشتار و نابودسازی موجودات زنده نوشتهاند، در خانه ی کارکیا «همه وقت شاه اسماعیل تیر و کمان بدست میگردید و از مرغ و غاز و اردک خانگی به تیر میزد». او در همان دوران کودکیش میل شدیدی به خونریزی داشت و قزلباشان این میل را در او تقویت میکردند و کین شدید به سنیها را در او به بدترین وجهی پرورش میدادند، هر گاه یک قزلباش در برابر او مینشست، به یاد شیخ حیدر به گریه میافتاد و قربان صدقه ی اسماعیل میرفت و به سنیهایی که پدرش و جدش را کشته بودند، لعنت و نفرین میفرستاد و آرزو میکرد که خدا به آنها فرصت بدهد تا انتقام خون ایشان را از سنیها بگیرند، این رفتار همواره احساس اسماعیل را برای انتقامجویی تحریک میکرد و حس درندگی را در او برمیانگیخت، داستانهایی که شبها مادرش برایش بازمیگفت و تلقینهای ضد سنی کرد.
📌
انتقام از شروانشاه:
در میان جنگهای رقیبان قدرت بایندری سران قزلباش در لاهیجان دست به کار تهیه ی مقدمات حرکتشان شدند، ابراهیم؛ برادر بزرگتر اسماعیل، در این زمان بطور اسرارآمیزی سر به نیست کرده شد و هیچگاه معلوم نشد که بر سر او چه آمد، قزلباشها به بهانه ی زیارت مرقد شیخ صفی، مارتا و اسماعیل را با کسب اجازه از کارکیا به اردبیل بردند(شهریورماه ۸۷۸ خ). اسماعیل در این هنگام به سن دوازده سالگی رسیده بود و پنج سال از اقامتش در لاهیجان میگذشت، هدف قزلباشان از طرح مسئله ی زیارت بقعه ی اردبیل؛ خروج از حیطه ی سلطه ی کارکیا بود، آنها مارتا را به اردبیل فرستادند تا در زاویه ی شیخ صفی معتکف گردد و خود با اسماعیل به ناحیه ی خلخال رفتند و نزدیک به سه ماه در روستاهای قزلباش به آناتولی فرستادند، گروههای قزلباش از آناتولی به طرق گوناگون به آذربایجان وارد میشدند و به اردوی اسماعیل میپیوستند، پس از سه ماه که حدود دو هزار قزلباش در پیرامون اسماعیل گرد آمدند، اسماعیل را چند تن از خلیفههایش به بهانه ی زیارت مرقد نیایش به اردبیل بردند، او و خلیفههایش چند روز در اردبیل ماندند، ولی حاکم اردبیل به آنها اخطار کرد که شهر را ترک کنند، قزلباشان به بهانه ی صید ماهی و فروش آن مشغول شدند، در میان قبایل تاتار بیابانهای آناتولی «آوازه درافتاد که شیخ اوغلی شاه اسماعیل عزم خروج و جهانگیری دارد، چهار هزار تن از مریدان سلسله ی صفویه از حدود شام و دیار بکر و سیواس به عسکر نصرت مماس پیوستند». در بهار سال ۸۷۹؛ قزلباشان از راه موغان عازم قرهباغ شدند و سرانجام در کنار دریاچه ی گوگچه؛ واقع در شمال نخجوانان، رحل اقامت افکندند، در این ناحیه شمار قزلباشان تاتار که عموماً از آناتولی وارد شده بودند، به هزاران تن بالغ شد و نیروی مهمی تشکیل دادند، اینها برای گذران معیشتشان روستاهای نواحی ایروان و نخجوان و هزار چشمه را مورد تعدی قرار داده، دست به چپاول و غارت گشودند.
اردوی قزلباش در تابستان سال ۸۷۹؛ وارد منطقه ی ارزنجان شد که نزدیکترین نقطهی ایران به خاک آناتولی بود، در ارزنجان باز هم گروههای تاتار به این اردو پیوستند و شمارشان به هفت هزار تن رسید، از وقتیکه اسماعیل را از لاهیجان خارج ساختند، تا وقتیکه در ارزنجان اردو زدند، خلیفههای اسماعیل پیوسته در آناتولی فعالانه مشغول جذب تاتارها بودند و تاتارها به امید اینکه به زودی حرکت جهادی تاراجگرانه ی بزرگی در پیش خواهد بود و غنایم بسیاری نصیبشان خواهد شد، به اردوی اسماعیل میپیوستند.
قزلباشان اردوی هفت هزار نفری شاه اسماعیل عموماً افراد ۹ قبیله ی تاتار آناتولی بودند که تا پیش از آن در بیرون از مرزهای سنتی ایران زیسته بودند.
📌
کودکی و نوجوانی شاه اسماعیل:
اسماعیل؛ فرزند حیدر، در سال ۸۶۶ خ در اردبیل به دنیا آمد، مادرش؛ مارتا؛ دختر اوزون حسن و کاترینای ترابزونی، بود، مادر بزرگش؛ کاترینا، با این شرط با اوزون حسن ازدواج کرده بود که دین خودش را نگاه دارد و تا آخر عمرش از آزادی کامل دینی برخوردار باشد، او وقتی به عنوان همسر اوزون حسن وارد شهر آمُد شد، یک کشیش و چند موعظهگر و ندیم و چاکر و کُلفت مسیحی را همراه آورد، او در شهر آمُد یک کلیسا بنا کرد تا روزهای یکشنبه در آن نماز بگزارد و به موعظه ی کشیش گوش فرا دهد.
پس از آنکه اوزون حسن بر بخش اعظم ایران دست یافته، شاه ایران شد و تبریز را پایتخت قرار داد، کاترینا در تبریز برای خودش کلیسای باشکوهی ساخت و کشیشان و مبلغان مسیحی را به تبریز برد، کاترینا زنی متعصب و زیرک بود، او وقتی پسری به دنیا آورد، یک اسم با مسمی برایش برگزید و او را مقصود نامید، او امیدوار بود که این پسر روزی پادشاه ایران شود، او روزهای یکشنبه که به کلیسا میرفت و دخترش؛ مارتا، را نیز با خودش میبرد، تا او را با تعالیم دین آباییاش آشنا سازد.
مارتا؛ مادر اسماعیل، کودک بود که عثمانیهای کشور پدر بزرگ مادریش (ترابزون) را تصرف کردند و خانواده ی مادریش را قتل عام نمودند، پس از چند سال برادران پدریش؛ خلیل و یعقوب، برادر پدر و مادریش، مقصود را خفه کرده، از بین بردند، سپس سلطان یعقوب؛ شوهرش، حیدر را به قتل رساند و سرش را جلوی سگان تبریز افکند و او و فرزندانش را به شیراز تبعید کرد، بعد از آن نیز پسر بزرگش؛ علی، به هنگام فرار از برایر، مأموران رستم بیک بایندری کشته شد و او با دو فرزند دیگرش متواری شدند و در لاهیجان پنهان گشتند، طبیعی بود که این رخدادهای تلخ بر این زن اثر بگذارد و روحیهای کینهجو و انتقامطلب نسبت به همه ی کسانیکه با خاندانش این چنین دشمنی ورزیده بودند را در او پرورش دهد، هر دو دولت عثمانی و ایران؛ دشمنان آشتیناپذیر خانواده ی او بشمار میرفتند و همه ی قزلباشان تاتار که مریدان شوهرش بودند، دوستان طبیعی او و خاندانش محسوب میشدند، او با چنین روحیهای اسماعیل را در دامنش پرورد.
اسماعیل هفتساله را هفت تن تاتار از سران و فرماندهان برجسته ی قزلباش که خلیفههای شیخ حیدر بودند، به لاهیجان بردند و در منزل کارکیا میرزا علی مخفی کردند، کارکیا از بقایای حاکمان شیعه ی زیدی مذهب طبرستان بود که خاندانش از دیرباز در لاهیجان قدرت را در دست داشتند، میرزا علی کارکیا، اسماعیل را از آن نظر در خانه ی خویش پنهان کرد که نواده ی شیخ صفی الدین و شیخ زاهد بود و مأموران رستم بیک بایندر در تعقیبش بودند، او خودش نیز از رستم بیک دل خوشی نداشت، علاوه بر آن او شیعه بود.
📌
نبرد غجدوان:
نبرد غجدوان در ۳ آذر ۸۹۱ (۳ رمضان ۹۱۸ قمری) میان سپاه قزلباش ایران به فرماندهی نجم ثانی به همراه بابر گورکانی با ازبکها به فرماندهی عبیداللّه خان در غجدوان در منطقه ی فرارود (ماوراءالنهر) رخ داد. در پی این جنگ ایرانیان شکست سختی خوردند و نجم ثانی و دیگر سرداران کشته شدند. این شکست فاجعه ی بسیار بزرگی برای ایران بود؛ چرا که پس از آن ازبکها پیوسته به خراسان یورش میبردند. همچنین سلطهی تیموریان در فرارود به کلی پایان یافت و بابر نیز در پی این جنگ برای همیشه از فرارود دست کشید و توجه خود را به هندوستان معطوف کرد.
وقوع جنگ:
شاه اسماعیل یکم صفوی در اواخر سال ۸۹۰، نجم ثانی را به فرماندهی سپاه برای کمک به بابر برگزید و سرداران نامداری مانند زین العابدین صفوی، پیری بیگ قاجار، بادنجان سلطان روملو را همراه او کرد. در اواخر اسفند ۸۹۰ نجم ثانی از قم بسوی خراسان رهسپار شد.
در مهر ۸۹۱؛ نجم ثانی و بابر در ناحیه ی بند آهنین به هم رسیدند. پس از آن سپاهیان ایران شهر قرشی را تصرف کردند و همه ی ۱۵ هزار تن مردم آنجا را کشتند و به دستور نجم ثانی از خون سادات نیز نگذشتند. پس از آن سپاهیان قزلباش به همراه بابر بسوی بخارا رهسپار شدند. ازبکان به قلعه ی غجدوان پناه بردند. بابر و برخی از سرداران که با وضع آنجا آشنا بودند، از نجم ثانی خواستند که از محاصره ی آنجا دست بکشند و بازگردند، ولی نجم بر جنگ تأکید داشت. به دلیل غرور و رفتار ناپسند نجم ثانی؛ برخی از سرداران سپاه از وی رو برتافتند و به خراسان بازگشتند و در سپاه ایران اختلاف بروز کرد.
📌
سالشمار وقایع امپراتوری شاه اسماعیل یکم:
۱۵۰۱: بنیانگزاری دودمان صفوی بوسیله ی شاه اسماعیل یکم
۱۵۰۲ تا ۱۵۲۴: شاه اسماعیل یکم مذهب شیعه را به عنوان مذهب رسمی ایران اعلام مینماید.
۱۵۰۷: اشغال هرمز: قوای پرتغالی به فرمانروایی آلفونسو دالبوکرک جزیره ی هرمز را اشغال میکنند.
۱۵۰۸: تصرف عراق و آرامگاههای مقدس شیعه و نابودی کامل آققویونلوها توسط لشکر صفوی
۱۵۰۸: افزایش قدرت پرتغالیها در منطقه با اشغال و سنگربندی نوار ساحلی خلیج فارس
۱۵۱۰: پیروزی شاه اسماعیل یکم بر شیبک خان ازبک و باز پس گیری خراسان از ازبکها
۱۵۱۲: شکست صفویان از ازبکها در جنگ گوجدوان نزدیک بخارا
۱۵۱۴: پیروزی قوای عثمانی بر ارتش صفوی در نبرد چالدران
۱۵۱۴ تا ۱۵۲۰: تحریم اقتصادی دولت عثمانی علیه ایران
۱۵۱۵: بازگشت قوای پرتغالی به جزیره ی هرمز و اشغال کامل آن
۱۵۲۱: اعزام نماینده ی سیاسی از سوی شاه اسماعیل یکم به واسیلی سوم؛ تزار روسیه
۱۵۲۲: صفویه شهر قندهار را از دست داده و گورکانیان آنرا ضمیمه ی خاک خود میکنند.
۱۵۲۴: مرگ شاه اسماعیل یکم و جانشینی پسرش؛ شاه تهماسب یکم
09370489909