در شیراز عهد قاجار عمارت اندرونی قوام که بعدها به نام زینت الملک شهره شد، چون گوهری در میان خانه های شهر میدرخشید، تالار آینه ی اندرونی قلب این عمارت قرار بود با دستان استاد شیرازی آینه کار چیره دست به تابلویی از نور و هنر بدل شود. آینه ها با مهارت او چون ستارگان آسمانی بر دیوارها مینشستند و نور را در رقصی مسحور کننده میشکستند. هر قطعه داستانی از ظرافت و دقت بود که تنها از انگشتان او بر می آمد.
استاد شیرازی دختری داشت به نام فخری که روحش با آینه ها گره خورده بود، فخری از کودکی در کارگاه پدر میان تکه های براق و ابزارهای ظریف جان میگرفت، در خلوت خانه با آینه های شکسته و خیالهای بزرگ نقشهایی میساخت که گویی از دل رویا تراشیده شده بودند، اما زمانه چون دیواری بلند میان او و آرزوهایش ایستاده بود. در شیراز قاجاری؛ دختران را مجال استاد شدن نبود، فخری تنها میتوانست در سایه ی عشقش به آینه ها در سکوت خلق کند.
سرنوشت اما بازی دیگری در سر داشت. استاد شیرازی در اوج کار تالار آینه، گرفتار تب سوزانی شد. بیماری امانش را برید و در شبی که باد در کوچه های بالا کف شیراز ناله میکرد، دیده از جهان فرو بست. تالار نیمه تمام در غمی خاموش فرو رفت.
آینه ها انگار یتیم به دیوارهای ناتمام خیره ماندند. معماران قوام به تکاپو افتادند تا جانشینی برای استاد بیابند، اما هیچکس نتوانست جای خالی دستان او را پر کند، تالار در انتظار معجزه بود. فخری؛ دختر ماتم زده و داغدار، داستان تالار آینه ی اندرونی را شنیده بود، اما نمیتوانست بی تفاوت بماند. نام پدر که در هر قطعه ی آینه حک شده بود، در خطر فراموشی بود، شبی در خلوت اتاقش آینه ای کوچک را در دست گرفت و به چشمانش خیره شد و تصمیمش را گرفت . . .
گیسوان بلندش که چون شب تار بر شانه هایش میریخت با قیچی برید، از آنها سبیلی ساخت و با جامه ای مردانه و کلاهی که چهره اش را پنهان میکرد، خود را دگرگونه کرد، دستارش را محکم کرد، صدایش را در گلو کلفت کرد و با دلی که از ترس و امید میتپید، نزد معمار قوام رفت.
آزمون آینه کاری برای فخری چون گذر سیاوش از آتش بود، اما دستان فخری که از کودکی با آینه ها هم نفس شده بودند نمیلرزیدند، او که حالا "فاخر" نامیده میشد، با چنان مهارتی آینه ها را تراشید که معمار ماتش برد، فخری پذیرفته شد و کار تالار را از سر گرفت. شبها زیر نور لرزان شمع و روزها در سایه ی دیوارهای عمارت آینه ها را صیقل داد و بر جای نشاند. هر قطعه انگار تکه ای از جانش بود که به تالار هدیه میکرد.
وقتی کار به پایان رسید، تالار آینه ی اندرونی قوام چنان درخشید که گویی ماه در آن سکنا گزیده بود، نور در دیوارها میرقصید و نام استاد شیرازی را جاودانه میکرد.
فخری بی صدا از عمارت رفت، رازش را در سینه پنهان کرد و "فاخر" در گردباد زمان گم شد. تالار آینه سالها درخشید و داستانش را در سکوت فریاد زد، بی آنکه کسی از حقیقتش آگاه شود.
تا اینکه ۱۳۵ سال بعد؛ شخصی به نام داهی زیر بخاری تالار آینه یکی از خانه های قجری شیراز، کاغذی کهنه یافت.
دست نوشته ای با خطی ظریف که چون شعری از دل تاریخ سخن میگفت:"من؛ فخری؛ دختر استاد شیرازی، این تالار را برای نام پدر ساختم."
آینه کار: فاخر
(استاد شیرازی)
و امروز به سنگینترین و ظریفترین آینه کاری شیرازی کار فاخر میگویند.

#مسعود_منیعاتی