خاطره ای از پروفسور علیرضا شاه محمدی؛ استاد روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه کنت انگلستان
کلاس اول یزد بودم. سال ۱۳۴۰ وسطای سال اومدیم تهران یه مدرسه اسممو نوشتند. شهرستانی بودم، لهجه ی غلیظ یزدی و گیج از شهری غریب!
ما کتابمان «دارا آذر» بود، ولی تهران «آب بابا» معضلی بود برای من، هیچی نمیفهمیدم. البته توی شهر خودمان هم همچین خبری از شاگرد اول بودنم نبود، ولی با سختی و بدبختی درسکی میخواندم. توی تهران شدم شاگرد تنبل کلاس.
معلم پیر و بی حوصله ای داشتیم که شد دشمن قسم خورده ی من، هر کسی درس نمیخواند میگفت:«میخوای بشی فلانی.» و منظورش من بینوا بودم. با هزار زحمت رفتم کلاس دوم، آنجا هم از بخت بد من، این خانم شد معلممان. همیشه ته کلاس مینشستم و گاهی هم چوبی میخوردم که یادم نرود کی هستم! دیگر خودم هم باورم شده بود که شاگرد تنبلی هستم تا ابد...
کلاس سوم یک معلم جوان و زیبا آمد مدرسه یمان، لباسهای قشنگ میپوشید و خلاصه خیلی کار درست بود. او را برای کلاس ما گذاشتند. من خودم از اول رفتم به ته کلاس نشستم. میدانستم جام اونجاست. درس داد، مشق گفت که برای فردا بیاریم. آنقدر به دلم نشسته بود که تمیز مشقم را نوشتم. ولی میدانستم نتیجه ی تنبل کلاس چیست.
فردا که اومد، یک خودنویس خوشگل گرفت دستش و شروع کرد به امضا کردن مشقها. همگی شاخ درآورده بودیم، آخه مشقامون را یا خط میزدند یا پاره میکردند. وقتی به من رسید، با ناامیدی مشقامو نشون دادم، دستام میلرزید و قلبم به شدت میزد. زیر هر مشقی یه چیزی مینوشت. خدایا برای من چی مینویسه؟
با خطی زیبا نوشت: عالی
باورم نمیشد بعد از سه سال این اولین کلمه ای بود که در تشویق من بیان شده بود. لبخندی زد و رد شد. سرم را روی دفترم گذاشتم و گریه کردم، به خودم گفتم که هرگز نمیگذارم بفهمد که من تنبل کلاسم. به خودم قول دادم بهترین باشم... آن سال با معدل بیست شاگرد اول شدم و همینطور سالهای بعد همیشه شاگرد اول بودم.
وقتی کنکور دادم نفر ششم کنکور در کشور شدم و به دانشگاه تهران رفتم.
یک کلمه به آن کوچکی سرنوشت مرا تغییر داد.
چرا کلمات مثبت و زیبا را از دیگران دریغ میکنیم؟ بویژه ما مادران، معلمان، استادان، مربیان، رئیسان و ...
09370489909